جمع کردن سرریزهای این عشق کار آسانی نیست.
جمع و جور کردن سال های تکه پاره کار آسانی نیست.
جمع کردن روزهای سال های تکه پاره ی هجران در چند چمدان که انگار هیچ چیز این دنیای حقیر در آن جا نمی شود کار آسانی نیست...
چمدان بزرگ تری داشتم ای کاش!
یا نه اصلا چمدانی نبود...
فقط رفتن بود...
دلم... دلم... دلم...
سنگ بزرگ از روی سینه ام برداشته شد.
تا تمام شود این زندگی بازدمی به دمی...
منتظر بودم و حواسم به سنگ ریزه هایی که به سنگ بزرگ تکیه کرده بودند، نبود...
حالا سنگ ریزه ها دارند ریز ریز می ریزند...
من دارم ریز ریز اشک می ریزم...
انگار دارم تمام می شوم
ته کشیده ام !
هیچ کدام جا نمی ی ی شوند....
آی ی ی وجودم...
بادبان ها را بکشــیــــــــــــــــــد...
لنگـــــــــرها را بکشــیـــــــــــــــــــــــد...
روح حقیر و مچاله ی این دیوانه را بکشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد...
-1
من از اینکه موسیقی مورد علاقه ام آن چیزی نیست که غالبا این روزها شنیده می شود، کتاب محبوبم در چاپ اولش فقط 1000 نسخه چاپ میشود، من از اینکه وقتی با حدود 40 نفر از هم سالانم میروم شیراز فقط 4 نفر حافظیه رو به پاساژ ترجیح می دهند، من از اینکه جومونگ نمی بینم و یانگوم را ندیدم، از اینکه از دیدن سریال یوسف لذت نمیبرم، من از دیدن صف های طولانی و سانس های فوق العاده ی اخراجی ها، از آرایش آنچنانی هم سالانم، از اینکه علی رغم روحیه ی اجتماعی ام حضور در مهمانی ها راضی ام نمیکند ،از اینکه او که نمی خواستم رای آورد و ...
ناراحت نیستم! احساس تنهایی میکنم...
2-
همشهری جوان در شماره 214اش پرونده ای انتخاباتی زده بود در 4 برگ، 8 صفحه! از ستادها، حامیان و برنامه های کاندیداها+ عکس! آنقدر همه چیز واضح بود که خیال کردم همه چیز تمام شده است.
می خواهم بگویم «فرج الله سلحشور» که در حیرتم که چگونه با آن همه امکانات توانسته یوزارسیفش را به این بدی بسازد یک طرف و «کمال تبریزی» که چند روز پیش «گاهی به آسمان نگاه کن» اش را برای دهمین بار می دیدم آن طرف.
من فوتبال نمی دانم اما فرق «علی پروین» را با «مجتبی جباری» می دانم.
حتما شما هم صندلیِ داغی را که «حسین رضازاده» روی آن نشست و گفت میازار موری که دانش کش است را دیده اید.
«کردان» را می شناسید.
«فاطمه رجبی» هم که گویا و بویاست!
«مایلی کهن» هم که اگر تاحالا شناخته نشده بود (که بود) با آن نامه ی ...اش (چی بگم والا؟!) شناخته شد.
اگر اهل رادیو باشید از مدیریت خوب «شهرام گیل آبادی» در رادیو جوان با خبرید.
مقایسه ی «شریعت مداری»، که «عبدالله شهبازی» به حق دماوندی اش خواند، با «محمد قوچانی» سخت نیست...
و خیلی های دیگر...
همه چیز واضح بود!
اما غفلت کردیم که این ها به همان وضوحی است که جمعه شب ها یوزارسیف محبوبیت یافته بود و هرچه بحث میکردید با برخی از اقوامتان که این روایت ضعیف است. این دیالوگ ها بد است. این فیلم برداری مناسب این فیلم نیست و... همان برخی از اقوامتان گوششان بدهکار نبود و برایشان همین که یوزارسیف همان یوسفی است که پیامبر است بس است!
به همان وضوحی که «گاهی به آسمان نگاه کن» در سالن هایی که صندلی های خالیشان کم نبود اکران شد...
افکار موجود کثیف و منحرفی مثل «اُشو» در هر کتاب فروشی ای پیدا می شود و حکمت های ناب کسانی چون «گنون» نیست و نداریم و دیگه چاپ نمیشه و نمیخرند است...
بله واقعیت دارد مثل واقعیت «دلداده»! که در 4ماه اخیر هرچندبار سوار اتوبوس های بین شهری شده باشید برایتان پخش کرده اند و این روزها دارد جایش را به «اخراجی ها2» میدهد...
3-
در سخنرانی به شدت گستاخانه، بی ادبانه ومتکبرانه ی پیروزی در میدان ولیعصرعلاوه بر همه ی توهین ها و دروغ ها(اصرار بر جمله ی هیچ کس تا حالا شکایت نکرده. در حالی که محسن رضایی شکایت رسمی کرده بود) واقعیت های اندک والبته بسیار تعیین کننده ای وجود داشت.
1)او بارها، با همان لحن پرتمسخرش تکرار کرد که ما ملت ایران را شناخته ایم. ما ملت ایران را شناخته ایم. شما نشناخته اید و ما شناخته ایم...
2)علاوه بر شعارهای توهین آمیز و سبک سرانه ای که فرستنده صدا را کم میکرد، شعار دیگری به وفور داده شد و فرستنده صدایش را کم نمیکرد: ایول! ایول! احمدیو ایول!
بله... او ملت ایران را شناخت. خوب هم شناخت.
همان هایی که صف های طولانی اخراجی ها را تجربه کرده بودند صف های طولانی انتخابات را ساختند.
رای دادند... رای آورد!
4-
این که آنچه می خواستیم نشد بد نیست. اگر نا امید شویم. اگر منزوی شویم. اگر همدیگر را گم کنیم بد است.
من می دونم! روزهای خوبی می آیند... روزهایی که تلویزیون «مختارنامه» ی «میرباقری» را پخش میکند... :دی
پ ن:اتفاق هایی که تو این مدت افتاد سایه ی سنگینی روی زندگیه هممون انداخته. بهترین بخش های دانشگاهمون که سوخت و اسکلت شد. همکلاسی هام که تو خوابگاه باتوم برقی خوردند، بخشی از این دردِ...
به حرفایی که زدم فکر کنید. رای هیشکی گم نشده! ما کمیم! همین!
حرف های امیدوارکننده ای دارم که تو پست بعدی میارمشون.
امیدوارم که ناامیدی سایشو از سرمون کم کنه...
آمین!
پ ن 2: اقلیت در عکس و مکث
عشقی مرا گزید.
حکیمان به صبر چاره ام کردند ؛ تلخ و سخت...
و من، در بستر روزمرگی ها، گاه در پشت پرده ی چشم هایم، پنهانی، آن گزش مطبوع را در خاطرم تکرار می کردم...
تکرار... تکرار... تکرار...
اما دریغ که به پلک زدنی میگذشت... و چشم بایستی که گشوده میشد به نشانه ی حیات!
...
ادامه دارد!
--------------------------------------
1: سینه مالا مال درد است
2: زیرکی را گفتم این احوال بین خندید وگفت/ صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
3: ای بُت اصفهـان,زان شراب جلفا,ساغری در ده مارا / ما غریبیــــم ای مه,بـر غریبــان,رحمی کن خـــدا را
4: در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست/ ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی!!!
5: عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
6: گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟؟!!
7: ریحان... ریحان... ریحان...
چند ساعتی میشه که دلم یه حالیه
یه چیزی تو مایه های :
«من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی...»
و اینا!
یه چیزیمه!
مثل اینکه هی شعر بشم
عصاره بشم تو شعر و شعرم بال در بیاره بیاد سمتت...
بشه ابری که بالا سرته
بشه بادی که می بوستت
بشه قطره ی بارونی که تو لمست مردد مونده تو هوا ... تو ابرا...
بعد من که فشرده شدم هی بال بزنم این ور... بال بزنم اون ور...
اما نشسته باشم تو اتاق بعضا خفه و فسرده ام...
اینجوری دلم انگار که داره از جاش کنده میشه... انگار که مثنوی روی آب شده باشم... شناور...
خیس... خیس...
بعد دلداری بدم خودم را که «تو را میبینم از دور که می آیی...»
و اینجاست که موسیقی تند می شه ...
شور میگیره...
همه شور میشم...
انگار که نمک وجودت در من حل شده باشه...
انگار که کسی اشک ریخته باشه تو دلم...
از عشق...
از دوری...
نه! از نزدیکی...
دلم!
هجر هبوط ما بود...
از همون اول ،
از همون جایی که « من عاشق چشمت شدم... نه عقل بود و نه دلی...»
ستاره ی درخشان طلوع ،
طلوع را در رویا می بیند
و در انتظار تماشا
تمام شب را بیدار
به سطرهای خالی ِ صفحه ای سپید نگاه می کند
که چون کلامی بر آن جای گیرد
صفحه را به آتش خواهد کشید...
و صفحه ی سپید
که تا به " تماشا "
چاره ای جز سطرهای خالی ندارد...
***
امضا
یه روزی تا همیشه...

بعد از عقدمان، سفرهاي زيادي رفتهايم. هربار كه خواستم سفرنامهاي بنويسم، نتوانستم. سفرنامههاي قرن هفتمي مرا به شدت آزار ميدهند. توصيف دقيق هرآنچه كه ديدهاي براي مردم قرن هفتم شايد جذاب بوده ولي براي انسانهاي عصر جديد كه با كليك كردني جهان را سير ميكنند، نيست. احساس ميكنم دوران سفرنامه نوشتن از آنجايي كه بدان سفر كردهايم گذشته، من دوست دارم سفرنامه را درباره آن «كسي كه سفر كرده» بنويسم. از «من»! از «انساني» كه سفر كرده است و ديده است. زمين را سير كرده است و شگفتيهاي بيرون را همراه شگفتيهاي درون كاويده است. سفرنامه توصيف سفري است كه من در خودم سير كردهام به بهانه سفر به سرزميني ديگر.
شايد چنين سفرنامهاي كوتاه باشد، در حد جملهاي، عكسي و يا حتي خوابي ولي براي من باارزشتر است. شايد نامنظم باشد. شايد اطلاعات دقيقي از سفر ارائه ندهد شايد از جغرافيا و تاريخ كمتر سخن گفته باشد ولي حرف براي گفتن زياد دارد گرچه كوتاه گفته باشد. اين چنين است كه خواننده در روح و فكر انساني كه سفر كرده است سير ميكند. نه در تصاوير ساختگي و مخدوشي از آنچه توصيف شده است.در اين فرصت سعي خواهم كرد حرفهايي را كه در سفر خواف در دورنم زاده شدند گفت باشم. اين حرفهاي شايد به جذابيت سفرنامههاي قرن هفتمي نباشد و شايد حرف آنچناني هم نداشته باشد ولي قصد دارم چنين زاويه نگاهي را تجربه كرده باشم. زاويه كه از آن «مرا» خواهيد ديد كه در سفرم!
پ.ن:
1. وبلاگ جديد با عنوان رهاد ايجاد كرديم. محتواي اين وبلاگ سفرنامه خواف است. متن فوق مقدمه و اولين پست اين وبلاگ.
2. عكس و مكث هم با عكسي از خواف بروز شده.
3. فتوبلاگ به تماشا هم با عكس هايي از شوشتر بروز شده.
4. عيد همگي بعد از مدتها مبارك :)
در نظربازی ما بی خبران حیرانند