تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند

داره بارون مياد! از اون بارون هاي سرد زمستاني كه شايد هر قطره اش از دست يخبندان برف فرار كردند و آخرين قطرات آزاده اي هستند كه خودشون رو به زمين رسوندند.

پرده اتاق رو كنار مي زنم. سخت مي شه تو تاريكي قطرات بارون رو تو هوا پيدا كرد. منتظر مي مونم تا ماشيني بياد و از خيابون بغل خونه مون بگذره تا تو نورش قطرات بارون رو ببينم. خدا رو شكر ماشين ها تند تند ميان و مي رن.

لحظات باروني رو دوست دارم. بچه كه بودم از يكي شنيدم كه وقتي بارون مياد درهاي رحمت خدا به سوي زمين باز شده، پس هر دعايي بكني برآورده مي‌شه. برا همين عادت دارم كه وقتي بارون مياد دلم رو بزنم به دنياي آرزوها و دعاهام. بين‌شون چرخي بزنم و بگردم و بگردم. از كنار بعضي‌هاشون بي‌تفاوت رد مي‌شم. كنار بعضي‌هاشون توقف معناداري از گذران عمر مي‌كنم، بعضي‌هاشون رو برا اولين بار از اعماق قلبم بيرون مي‌كشم و بالاخره چندتاشون رو دور خودم جمع مي‌كنم. شروع مي‌كنم به حرف زدن باهاشون:

ببينيد من موطن آرزوهاي گمشده‌ام، من هزاران آروزي آشنا را به باد داده ام. من عجوزه پير هزاران چون شمايم. با هر كه از شما عقد سفر بسته ام، گم شده ام، به هر كه از شما هم‌صحبت شده‌ام، بي‌وفايي ديده‌ام. پس ...

هنوز حرفم تمام نشده كه همه مي‌گريزند و به گوشه‌اي از دلم مي‌خزند. و من به باران نگاه مي‌كنم. و به اين مي‌انديشم كه فردا سالگرد تولدم است. 24 ساله شده‌ام. احساس آرامشي بعد از هياهوي جواني دارم. براي خانواده‌ام از خدا بهترين‌ها را طلب مي‌كنم. براي همسرم همه زيبايي‌هاي عالم و براي فرزند در راهم نيز هم.


پ.ن: 

1- دوست داشتم 16 آذر امسال، (احتمالا) آخرين سالگرد تولدم در دوران دانشجويي را كه مقارن با روز دانشجو هم هست، در دانشگاه بودم و به جاي ترانه تولدت مبارك، سرود ياردبستاني سر مي دادم.

2- عكس و مكث: اي جانِ جان بي من نرو

3- يك ري‌را: عيدي ما به فرزندمان

ارسال در تاريخ یکشنبه 15 آذر1388 توسط مهدی

نوشته هايم را هميشه دوست داشته‌ام....

و اما بعدها اكنونم انقدر بزرگ شد كه گذشته و آينده از ياد رفت! ...

و اما روزها گذشت تا اينكه در روز جمعه 5 آبان 85، من به ...

طرف ديگر شب، مطلقا تاريك بود! راه افتادم و ...

و به راه افتاديم. گل كه بودنش به ماندن و ريشه دوانيدنش است...

خانه جديدي بود به وسعت رفتن و رقصيدن... و در اين خانه ...

روزها و ماه‌ها گذشت، يك سال از پي ديگري آمد ...

با تو هستم! با تويي كه هنوز نام نداري و هنوز ...

در چهره تو جز لبخند پاكي از جنس ...

به زندگي خوش آمده‌اي... ما را شريك لبخندهايت ...

 

پ.ن:

1- اصل مطلب را در ادامه مطلب بخوانيد.

2- سالگرد ايجاد وبلاگ قديمي‌ام –طرف ديگر شب 1 , 2 - مبارك باد.

3- با هم شدن من و ريحان هم به سلامتي دو ساله شد!

4- به زودي چراغ افروخته خانه‌مان به قدوم يك حيات نو افروخته‌تر خواهد شد! از همه التماس دعا براي يك مادر و يك فرزند.

5- تجربه‌های مربوط به حضور این موجود نازنین در زندگی مون رو در وبلاگ «یک ری‌را» دنبال کنید.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه 3 آبان1388 توسط مهدی

اي كه لبان زرد تو دور شد از دهان من

سرخي من ازان تو لبان تو ازان من


گوش بده به هاي ِ گرگ و ناله‌ي ِ دريده‌ام

پشت سرت مانده شب و نيامدي شبان من


ناي تو و نواي من، ساز تو و گداز من

اين به هواي آن دهي، بوسه دهي به جان من؟


قلم ز هجر و دوري‌ات، گريه‌ي ِ بي صدا شده

تشنه شده، خشك شده، ناله شده امان من


تحفه چه خواهي تو زمن، آرمت از هند بزرگ

پاسخ او سكوت بود، طوطي بي‌زبان من

ارسال در تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388 توسط مهدی

معده ام شورش می کند. می خواهد جدا شود...

 

 خودمختار می شود. ساز خودش را می زند. و آن قدر زور دارد که بتواند به رقص درد بکشاندم...

 

از هفته ها پیش به استقبال ماه عزیز می روم. نه با شادی، که با درد. نه با شور که با زور.

و گرسنگی ای مرا احاطه می کند. از سحر تا افطار، تا بعد از افطار، تا نیمه شب... تا سحر...

 

معده ام با هیچ گفتمانی حاضر به سازش نمی شود. خانه نشینم کرده است، مگر به اجبار تزریق هر داروی بی اثری...

 

مچاله شده ام در گوشه ای از دنیایی که همیشه آرزویش را داشتم و انگار که هیچ چیز در پیچ پیچ این دنیای مچاله پیش نمی رود...

 

مهم ترین مقطع زندگی ام آنچنان مرا پیچاند که نمی دانم تا کجا باید ازین پیچ  از درد به خود بپیچم.

 

می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...

می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...

می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...

                                                                               عــــــــــاشقــــــــانـــــــه...

 

و من که این روزها از همه ی غم و شادی دنیا فقط عشق را می دانم و درد...

ارسال در تاريخ یکشنبه 22 شهریور1388 توسط ریحان
فكر مي كردم قبل از هر پيچي تابلوي «پيچ نزديك است» گذاشته‌اي، استاد جاده ساز...


پ.ن:

1. در حال جذب اراده براي گذر از يك پيچ ناگهاني ولي زيبا و لذت بخش....

2. تقدير ناگهاني لحظه‌هاست.

3. تقدير ردپاي گمشده خدا در حيات زندگي‌ست.

4. تقدير سنگ صبور و مقاومي‌ست كه گرچه ناگهاني و سخت ولي مدبرانه و مهربان، مسير رود را به سوي دريا عوض مي كند.

5. خوشحالم... بسيار خوشحال...

6. مي دونم اين روزها كسي حوصله خوندن مطالب طولاني رو نداره ولي گفتم بد نيست بگم كه رهاد با پستي به نام «عثمان و دوتار بي قرار» به روز شده.

ارسال در تاريخ یکشنبه 18 مرداد1388 توسط مهدی

فکر می کردم می خواهی زندگی ام را رنگ  بزنی، استاد نقاش!


نمی دانستم خودم رنگ می شوم!

ارسال در تاريخ جمعه 2 مرداد1388 توسط ریحان
قالب وبلاگ