نوشته هايم را هميشه دوست داشتهام....
و اما بعدها اكنونم انقدر بزرگ شد كه گذشته و آينده از ياد رفت! ...
و اما روزها گذشت تا اينكه در روز جمعه 5 آبان 85، من به ...
طرف ديگر شب، مطلقا تاريك بود! راه افتادم و ...
و به راه افتاديم. گل كه بودنش به ماندن و ريشه دوانيدنش است...
خانه جديدي بود به وسعت رفتن و رقصيدن... و در اين خانه ...
روزها و ماهها گذشت، يك سال از پي ديگري آمد ...
با تو هستم! با تويي كه هنوز نام نداري و هنوز ...
در چهره تو جز لبخند پاكي از جنس ...
به زندگي خوش آمدهاي... ما را شريك لبخندهايت ...
پ.ن:
1- اصل مطلب را در ادامه مطلب بخوانيد.
2- سالگرد ايجاد وبلاگ قديميام –طرف ديگر شب 1 , 2 - مبارك باد.
3- با هم شدن من و ريحان هم به سلامتي دو ساله شد!
4- به زودي چراغ افروخته خانهمان به قدوم يك حيات نو افروختهتر خواهد شد! از همه التماس دعا براي يك مادر و يك فرزند.
5- تجربههای مربوط به حضور این موجود نازنین در زندگی مون رو در وبلاگ «یک ریرا» دنبال کنید.
ادامه مطلب...
اي كه لبان زرد تو دور شد از دهان من
سرخي من ازان تو لبان تو ازان من
گوش بده به هاي ِ گرگ و نالهي ِ دريدهام
پشت سرت مانده شب و نيامدي شبان من
ناي تو و نواي من، ساز تو و گداز من
اين به هواي آن دهي، بوسه دهي به جان من؟
قلم ز هجر و دوريات، گريهي ِ بي صدا شده
تشنه شده، خشك شده، ناله شده امان من
تحفه چه خواهي تو زمن، آرمت از هند بزرگ
پاسخ او سكوت بود، طوطي بيزبان منمعده ام شورش می کند. می خواهد جدا شود...
خودمختار می شود. ساز خودش را می زند. و آن قدر زور دارد که بتواند به رقص درد بکشاندم...
از هفته ها پیش به استقبال ماه عزیز می روم. نه با شادی، که با درد. نه با شور که با زور.
و گرسنگی ای مرا احاطه می کند. از سحر تا افطار، تا بعد از افطار، تا نیمه شب... تا سحر...
معده ام با هیچ گفتمانی حاضر به سازش نمی شود. خانه نشینم کرده است، مگر به اجبار تزریق هر داروی بی اثری...
مچاله شده ام در گوشه ای از دنیایی که همیشه آرزویش را داشتم و انگار که هیچ چیز در پیچ پیچ این دنیای مچاله پیش نمی رود...
مهم ترین مقطع زندگی ام آنچنان مرا پیچاند که نمی دانم تا کجا باید ازین پیچ از درد به خود بپیچم.
می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...
می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...
می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...
عــــــــــاشقــــــــانـــــــه...
و من که این روزها از همه ی غم و شادی دنیا فقط عشق را می دانم و درد...
پ.ن:
1. در حال جذب اراده براي گذر از يك پيچ ناگهاني ولي زيبا و لذت بخش....
2. تقدير ناگهاني لحظههاست.
3. تقدير ردپاي گمشده خدا در حيات زندگيست.
4. تقدير سنگ صبور و مقاوميست كه گرچه ناگهاني و سخت ولي مدبرانه و مهربان، مسير رود را به سوي دريا عوض مي كند.
5. خوشحالم... بسيار خوشحال...
6. مي دونم اين روزها كسي حوصله خوندن مطالب طولاني رو نداره ولي گفتم بد نيست بگم كه رهاد با پستي به نام «عثمان و دوتار بي قرار» به روز شده.
فکر می کردم می خواهی زندگی ام را رنگ بزنی، استاد نقاش!
نمی دانستم خودم رنگ می شوم!
وقتي كه بي شرمي زمانه گلوي قلمت را خشك كرده باشد
وقتي كه عزيزترين تكهي وجودت ته فاصلهها ايستاده باشد
وقتي كه منتظر باشي آسمان زندگيات سقف سپيدي شود
وقتي كه سالگرد لحظهاي فرا ميرسد كه در آن نبودي ولي شادي تكرار آن، جبران نبودنهاست
وقتي كه دوست داري بگويي «زندگي به كامت به طراوت لبخند بهار» ولي كلمههايت در تنگناي فشردن دكمههاي اس ام اس، توقف كنند...
وقتي دوست داري همه فرياد شوي، همه لبخند و همه شيرين...
وقتي... وقتي... وقتي... دور هستي ولي نزديك...





