عجیبه ولی هست، ما خودمون هستیم که به دنیامون معنی میدیم. دنیای الان من این طرح رو اینجوری می بینه، دنیای اون موقع ام اونجوری میدید. الان بیشتر دوست دارم هرچی زودتر پایینیه از شر بالایی خلاص بشه. الان می بینیم که بیشتر اون پایینیه در اسارته و می خواد که رها بشه نه بالاییه...
جالبه، دنیا با اتفاقاتی که می افته، روحیات ما رو می سازه و روحیات ما به اتفاقات دنیا (پدیده ها) معنی میدن. این دور باطله! یه جایی باید جلوش رو گرفت. شاید وحی برا این اومده، شاید هنر برا این ساخته شده... نمی دونم!
یه کم به این نقاشی گوش بدین...
(یه نقاشی از سهراب سپهری)
وقتی این طرح رو دیدم یه حسی بهم دست داد که روزها طول کشید تا دقیقا بفهمم که این حس چیه. بعد هم ساعت ها طول کشید که بتونم تو قالب جملات بگمش.
آدم وقتی مدتها تو یه سختی و رنج غرق می شه، پس از یه مدتی بخشی از وجودش رو که کهنه شده کنار می زاره (مثل پوست اندازی یه مار پیر که پوست کهنه ش رو دور می ندازه) بعد وجود تازه، نو و آبدیده ای رو می سازه و اونو از غرق شدن نجات می ده. ماها باید بتونیم تو زندگی مون ، تو سختی ها و پس از گرفتاری در روزمرگی ها، کهنه های وجودمون رو کنار بذاریم تا مبادا با غرق شدن اونا تمام وجودمون غرق بشن. این یعنی مردن و دوباره متولد شدن و این فقط تو غرق شدن ها اتفاق می افته تو رنج ها، دردها و سختی ها و آدم رو آبدیده می کنه.
اشتیاق سبک مربع بالایی به بالا اومدن، نشون از تولد دوباره یه وجود تازه و با طراوت داره و سنگینی سقوط مربع پایینی این حس رو القا می کنه که باید غرق بشه، رنگ روشن بالایی و رنگ تیره پایینی، تفاوت تازگی و کهنگی رو می رسونه و زاویه بین دومربع با اتصال کوچک و نقطه ای در یکی از زاویه ها به خوبی این حس رو می رسونه که در شرف جدایی و کنده شدن از هم هستند. کنده شده مربع سنگین و کدر و کهنه وجودمون و بالا اومون مربع تازه، شاداب و روشن وجود. تمایل رنگ مربع پایینی به پایین طرح و مربع بالایی به قسمت بالای طرح حس سقوط (غرق شدن) و صعود (نجات پیدا کردن) رو هم ایجاد می کنه.
نکته بعدی شباهت رنگ دو مربعه. احساس می کنم مربع پایینی هم یه زمانی مثل مربع بالایی بوده ولی دوره اون هم به پایان رسیده. مثل مراحل تکامل یک انسان. هر مرحله جدیدی با پشت سر گذاشتن مرحله ای آغاز میشه که دیگه بلای روح آدمه، باعث رکود و پسرفتشه تا پیشرفت. پس باید از اون گذشت تا دوباره نفس کشید. شاید مدتی بعد هم همین مربع بالایی بلایی سرش بیاد که بر سر مربع پایینی اومده. اگه بخوام به کل نقاشی یه اسم بذارم میگم «تکامل روح انسان در مسیر شدن»
تقسیم پس زمینه به تکه های بالایی روشن و پایینی رنگی این حس رو داره که در حال غرق شدن در آب هستند. و رنگ کدر اون در مقایسه با بالا حس بدی از سختی ها و رنج های یه وجود رو منتقل می کنه. شاید هم پایین این دنیا باشه و بالا دنیای غیب که مربع بالایی مجال نفس کشیدن در اون رو داره.
نمی دونم چرا ولی یه حس همزاد پنداری هم با مربع بالایی در من ایجاد شد. یعنی بیشتر احساس کردم که اون قهرمان قصه است.
گفتم: پاییز خواهش تنهاییست. باد خلوت با تپش پنجره هاست. ابر سایه بان احساس و درخت نیمکتی در باغچه، رو به روی گل زرد.
گفت: خودآزاری...
گفتم:لذت، شادی پروانه در یک لبخند تلخ. اولین پرواز یک شاپرک روی سکوی تنهایی گل. اولین گریه یک نوزاد روی تن خونین مادر.
گفت: دیوانگی لذت از رنج...
گفتیم: خسته ایم از درد، از شادی...
و می خوانم با درد خود:
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می آید پایین
می رسد دست به سقف ملكوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی كه به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و می خوانم با شادی تو:
پرده را برداریم
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
كفش ها را بكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار
آدما خیلی وقتا یک نسیم آرامی هستن که در گوشه ای از آفرینش دارن این ور اون ور می وزن و دنبال یه چیزی بدون هیچ نشانه ای می گردن؟ آدم اگه هیچ نشونی از یه گمشده نداشته باشه، درست مثل یه نسیم کوچولو هر جایی سرک می کشه!
و یقین به وجود بادهای خشمگین بر سر راه.
صندلی جولوی یه ماشین راحت...
با یه نفر راننده ماشین که اصلا مهم نیست کدوم دوستت باشه...
تو یه جاده باریک و خیس شیب دار...
بغل یه دریاچه مصنوعی که پشت یه سد به زور جمع شده...
هوا ابری، ابرهای قشنگ سپید ولی بخیل در جنگ با ابرهای زمخت سیاه ولی بخشایشگر و مهربان...
حس نم نم یک باران و دریغ آسمان...
حمله باد تند سرد از پنجره ماشین...
و عشق به سرما، عاشق را به سردی بی حس می کند...
و گوش دادن به این ترانه قشنگ و دلسوزی به یک نسیم:
تا می گم بارون می گی ابرا عقیم اند
قطره ای تو چشماشون بارون ندارن
تا می گم بادا سر راه نسیمان
می گزی لب که نسیما جون ندارن
باز می گم طاقت بیار ای دل که بال و پر نداری
غیر از این ای همنشین تو چاره دیگر نداری
غم باید داغون بشه
حسرت باید پایون بگیره
منتظر شو راهی از این بهتر نداری
و باز یقین به باد ها...
و دلسوزی به نسیم ها.
تو وبلاگ علی (www.rooznevesht.ebramcity.com ) بحثی در مورد گرفتاری آدمها پیش اومد که قول دادم به زودی نظرم رو به طور کامل در این مورد بنویسم.
من می گم ماها تو زندگی مون اسیر دو تا قضیه هستیم:
1. گذشته در لباس خاطرات خوب و بد.
2. و آینده در حاله ای از انتظارها و گردابی از آرزوها.
اولی رو هممون خوب باهاش آشناییم و همه مون می دونیم که چقدر بده، چه خوب باشه، چه بد.
و اما دومی که خطرناک تر، مهلک تر، مرموزتر و خبیث تر از اولیه، با هیشکی شوخی نداره و به راحتی هم نمیشه از دستش خلاص شد.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم انتظار کشیدن ها زندگی ما رو گرفته ان. انتظار تمام شدن نوشتن این نوشته برای من. انتظار تمام شدن خواندن این نوشته برای شما.
انتظار دانلود شدن صفحه gmail، انتظار بستن gmail، انتظار آغاز کلاس،انتظار اتمام کلاس، انتظار یادگرفتن، انتظار یاد گرفته را پس دادن.
انتظار رسیدن اتوبوس به ایستگاه، انتظار سوار شدن و حرکت اتوبوس از ایستگاه، انتظار رسیدن به مقصد، انتظار پیاده شدن... و دوباره رفتن اتوبوس.
انتظار آغاز ترم،انتظار تمام شدن ترم، انتظار تمام شدن دوران کارشناسی، انتظار پول درآوردن، انتظار پول را خرج کردن، انتظار کنکور ارشد، انتظار آغاز دوران ارشد و انتظار پایان آن، انتظار ازدواج، انتظار بچه دار شدن ، انتظار! انتظار!
انتظار خوشی، بدی، انتظار یک زندگی خوب، انتظار یک پایان، انتظار یک آغاز،انتظار یک سلام، انتظار یک خداحافظی،انتظار یک نگاه، انتظار پلک زدن (مرگ یک نگاه)، انتظار دیدن، انتظار دیگر ندیدن! انتظار! انتظار! انتظار!
زندگی مان پر است از انتظارهای متعفن آغاز شدن ها و به پایان رسیدن ها! یه کم فکر کنید... بیش از 90 درصد افکارمان در این گرداب ها پرسه می زند.
و اما آرزو... این عجوزه پیر هزار داماد. این انتظارهای قشنگ و دور، انتظار های دست نیافتنی، این غول انتظارها. این الهه فراموشی. این خدای نابودی... ودیگر هیچ...
ما در صف انتظارها زندگی می کنیم. این صف های عمومی، صف هایی که همه گرفتارش شده اند. صف های تو در تو! صف های طولانی. (ترجیح می دم الان در مورد یک نوع انتظار مقدس حرف نزنم. اگه شد بعدها می نویسم.)
و اما صبر. صبر و انتظار (حداقل به نظر من) خیلی با هم فرق دارن. هیج کدوم از جنس دیگری نیست.
صبر یقین به باز بودن در است و انتظار نگاه به یک در بسته.
صبر از جنس یقین است و انتظار از جنس شک.
صبر خود رسیدن است و انتظار عین نرسیدن.
صبر مقام سلام است و انتظار زندان آخرین خداحافظی.
هر وقت احساس می کنم که یادم رفته صبر یعنی چی! شعر زیر رو با خودم زمزمه می کنم: (ببینید چه یقینی در این شعر موج می زنه! اصلا به نظر من موضوع اصلی این شعر یقینه!)
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سرا پرده گل نعره زنان خواهد شد
و ...
2- اگه خدا بگه که می تونه کاری بکنه که سه نفر رو که در گذشته زندگی کرده اند و شما خیلی دوستشون دارین رو ببینین، کیا رو انتخاب می کنین؟
اگه سوال اول رو از من بپرسن، می فهمم که هیچی از تاریخ بشریت نمی دونم! و اگه سوال دوم رو بپرسن می گم فقط یه نفر رو می خوام ببینم ولی زود می فهمم که هیچی در موردش نمی دونم!
اولین باری که این دو سوال رو از خودم پرسیدم، فهمیدم که نه می دونم کی هستم و نه می دونم کی می خوام بشم!
شما چه جوابی می دین؟
تا حالا یه گل کوچیک خوشگل داشتین. می دونین همه از این گلها یکی یه دونه دارن؟ ولی حاضر نیستین اونو با مال کس دیگه ای عوض کنین! چون اون گل رو برا شما آفریدن گرچه مشابه اش رو برا کسای دیگه ای هم ساختن ولی اونا مال اونان... اصلا می دونین یکتایی آونا به خاطر اینه که فقط مال شماست.
یاد قصه «شاهزاده کوچولو» افتادم با اون گلش.
مثلا محبت کردن. می دونید تنها چیزی که به هیچ وجه تکراری و آزار دهنده و کسالت بار نمیشه، محبت کردنه! شما می تونید سالها هر روز به یه نفر یه شاخه گل هدیه بدین و هیچ کدومتون هم خسته نشین.
و چه درد بزرگی دارن کسایی که نمی تونن محبت کنند و چه عظمتی دارن کسایی که تو محبت کردن خبره شدن و چه بدبیارایی هستن کسایی که کسی رو ندارن که براشون محبت کنه!
این همه نوشتم تا بگم که محبت کردن، شگفت انگیزترین و تازه ترین اتفاقیه که می تونه بیفته! و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین بهره ای که می شه بهش افتخار کرد چون فقط یک بار، آن هم تنها در یک جا، وآن هم تنها بین دو نفر و آن هم به صورت اختصاصی و فقط به خاطر او، اتفاق می افته.
حالا فکرش رو بکنین اگه یه طرف این بده بستون محبت، خدا باشه، چی میشه! و حالا باز تصور کنین اونی که محبت می کنه ما باشیم نه خدا!
می دونین چه افتخاری داریم به اسم خودمون ثبت می کنیم؟ افتخار هدیه دادن به خدا، افتخار اینکه کاری برا خدا کردیم که هیچ کسی در طول تاریخ برا خدا نکرده و نخواهد کرد، یه کار منحصر به فرد. فکرش رو بکنین عرش الهی رو شادی و سرور فرامی گیره! همه فرشته ها فریاد می زنن که یکی از بندگان خدا یه شاخه گل برامون هدیه آورده!
و اما زیباترین چیزی که دراین مورد شنیدم از زبان دکتر شریعتی بوده که همیشه نوشته هاش برام اعجاب انگیز بوده:
قلم زبان خداوند است.
از 14 سالگی ام دفتر خاطرات داشتم و هر روز از زندگی ام را ثبت کرده ام. چند سال اول ثبت روزمرگی ها را برا خودم وظیفه می دونستم تا وقتی پیر شدم بدونم که زندگی ام رو چه جوری سپری کردم. ولی نمی تونستم تصور کنم که با خوندن اونا احساس افسوس بهم دست بده برا همین سعی می کردم که روزهای زندگی ام رو زیبا بسازم . . .
و زیبا ساختم...
سالها گذشت تا فهمیدم که روزمرگی ها کم کم به اسارتم می برن. برا همین بی خیالشون شدم و . . .
گذشت و گذشت و گل خام وجوم در کوره روزمرگی ها می سوخت و می پخت. بر خلاف همه که از روزمرگی بدشون می یاد من خوشم می یاد فقط معتقدم نباید اسیرشون شد...
تا این که نوشتم رو ترک کردم... و دفتر خاطراتم در سپیدی هیچ نداشتن شاد ماند و دیگر هر شب در غم اسارت هایم به سیاهی عزا ننشست. در مقابل قلم و تقدس آن احساس شرم می کردم...
تا این که یک بار دیگر قدم در وادی با هم بودن ها گذاشتم. وبلاگ ها. این با هم بودن های پیشرفته...
برایم عجیب بود! چگونه می توان ناله های شبانه و فریاد های سهمگین تنهایی که جز در صحرای گرم و سوزان تنهایی در سکوت شگفت انگیز شدن بر نمی آید، به دوستان گفت؟
خود را بارها کنار کشیدم تا تقدس این صحرا را نگه دارم...
ولی این بار تصمیم گرفتم به این باهم بودن بپیوندم چون بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارم.
من هم شروع می کنم و امیدوارم که بتوانم بین دوستانم باشم...
ورود خودم رو به بین شما ها تبریک می گم.




