تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند
و من خدا را در هیبت پیرمردی سالخورده و مهربان با ابروانی در هم رفته از غضب و لبانی قرمز از لبخند مهربانی دیدم.

سر دوراهی انتخاب ایستاده بود.

تنها بود و چنان وانمود که سالها منتظرم بوده است.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 29 آذر1385 توسط مهدی
و تمنا را به دار کشیده ام.

به تماشایش نشسته ام،

                 و پرپر زدن پاهایش را سیر نمی شوم.

کاش می دیدی

که رنجم را از بلندترین بام شهر آویخته ام،

و سیرسیرک ها

                            عجیب می خندند...

ارسال در تاريخ چهارشنبه 29 آذر1385 توسط مهدی
وقتی که دیگر نبود،
من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت،
من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد،
من شروع کردم.

وقتی او تمام شد،
من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن!


(دکتر علی شریعتی)


(سهراب)
ارسال در تاريخ شنبه 25 آذر1385 توسط مهدی
من تنها در پاییز نشسته بودم. حضور درختهایی که مستقیم به من نگاه می کردند مرددم کرده بود به آنچه که نبود.

کم کم هوا سرد می شدو من پناه برده بودم به زیر پوشش های جعلی تا مگر تسکین یابد سرمایی که حالا لرزه بر ذهنم می انداخت.

من تنها در پاییز نشسته بودم به نظاره ی برگهایی که یکی یکی وچند تا چند تا می ریختند و وجودم را تنها می گذاشتند.

من تنها در پاییز نشسته بودم به شنیدن سرودهایی که باد می سرود . آوازهایی که پشتم را خمیده ودست هایم را فرسوده می ساخت. دستهایی که فریاد می زدند:((دستان تو اگر رود شود جای دوری نمی رود.))

حالا کسی امده است شاید با اسب سفید و طلایی به غارت آخرین برگ. آخرین برگی که اگر کنده شود چنانچه هزار هزار بهار هم بیاید و برود برگ دیگری جایش را نخواهد گرفت و چیزی زخم به جا مانده بر شاخه ام را مرهم نخواهد بود.

هر روز که به اول دی ماه نزدیک میشوم صدای کوبش نعل های آن اسب سفید قریب و قریب تر ومن غریب و غریب تر می شوم.

حالا با این عریانی زمستان را چه کنم؟!!...

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 آذر1385 توسط ریحان
دلم برای باد

چشم هایم برای باران

دست هایم را می بخشم به سرمای آخر دی ماه و زهنم را به گرمای اول مرداد

گوشهایم را بدهید به همه ی دلتنگی های دنیا تا مگر با شنیدن درد دلی گره اندوهشان کمی باز شود

.

.

.

بیایید

بیایید وببرید. دارم (حراج میکنم همه ی رازهای دلم را)

ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 آذر1385 توسط ریحان
سلام. حال همه ی ما خوب است.ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی  بی سبب می گویند...

ارسال در تاريخ سه شنبه 21 آذر1385 توسط ریحان

امروز همه در پلی تکنیک دیدیم که چه مصیبتی (شاید گاماس بهتر توضیح داده باشه) بر سرمان نازل شده است.

بیایید برای یک بار، همه با هم متحد شویم و در صحن علنی دانشگاه پرچم عزا به پا داریم و به سوگ شعور، عقلانیت، آزادی و هزاران گنج به غارت رفته بنشینیم.

آرام روی زمین می نشینیم و جز شمع شعاری به پا نمی داریم

یک شب گریستن در سوگ ایران آخرین دین ما به ملت خواهد بود

دانشجو در مرگ اندیشه خواهد گریست.

آنگاه هر یک به گوشه ای می خزیم و آرام این غم جانکاه را تحمل می کنیم و  کم کم گوشمان به موزیانه خنده های فتحشان بر لب عادت خواهد کرد.

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی              مردی از خویش برون آید و کاری بکند

بیایید دست در دست تمام دردمندان تاریخ، در یک شب زمستانی با اشک هایمان فریاد بزنیم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آه!

و به این نوحه بگرییم که : قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

همه را خبر کنید. به همه بگویید که اشکهایشان را برای یک شب با هم بودن در پلی تکنیک نگه دارند.

ارسال در تاريخ دوشنبه 20 آذر1385 توسط مهدی
نومیدی هنگامی که به مطلق می رسد، یقینی زلال و آرام بخش می شود. چه قدرتی و غنایی است در ناگهان هیچ نداشتن!

اضطراب ها همه زاییده انتظارهاست.

(شریعتی)

گر فضل کنی ندارم از عالم باک                           ور عدل کنی شوم به یکبار هلاک

روزی صد بار گویم ای خالق پاک                          مشتی خاکم، چه آید از مشتی خاک

**************

یارب به دلم غیر خودت جا مگذار                           در دیده   من   گرد   تمنا  مگذار

گفتم گفتم ز  من  نمی آید هیچ                           رحمی رحمی مرا به من وامگذار

(پیر هرات)

ارسال در تاريخ پنجشنبه 16 آذر1385 توسط مهدی
یک شب مهتابی...

دریاچه ­ای در تنهایی...

 

رقص زیبای تاریکی با نور...


 

یک قایق قرمز...

 

دو جفت دسته پارو...

آسمان پایین، زمین در حال عروج...

.

.

.


 

شب تاریک...

 

یک قایق شکسته...

 

یک جفت دسته پارو...

 

آسمان بالا، زمان در حال هبوط...

(نقاشی ها از سهراب سپهری)

ارسال در تاريخ سه شنبه 14 آذر1385 توسط مهدی

چند روز پیش تو پارک پسر بچه ای دیدم که به هوای توپ قرمزش، دست مادرش رو ول کرد...

دوید و توپ هم دوید...

توپ به هر چیزی که می خورد کمونه می کرد و یه وری می رفت تا بچه یه راهی پیدا کنه و مسیرش رو عوض کنه، توپ به یه چیز دیگه می خورد و دوباره کمونه می کرد. انگار همه چی تو اون پارک دست به یکی شده بودند که بچه نتونه توپش رو بگیره، درخت، دیوار، شیر آب، لبه جدول، نیمکت، لگد آدما ...

بچه ای که هاج و واج فقط دنبال یه راه جدید می گشت که به توپش نزدیکتر بشه، چه لذتی می تونه از توپ بازی ببره؟ چندبارهم خودش رو به زور جمع کرد، کم مونده بود بخوره زمین...

دوید و توپ هم دوید...

تا اینکه توپ به دیواره جدول خورد و بلند شد، دور برداشت و هوا رفت مثل یه بادکنک. چشمای بچه همینجوری داشت به نشونه قرمزی توپ تو هوا می گشت که توپ افتاد وسط آب سرد حوض. بچه تا بیاد داد بزنه که: نرو وایستا... پاش پیچ خورد و با صورت یخ زده اش محکم خورد به لبه حوض.

جیغ کشید، گریه کرد. چشماش پر آب شده بود دیگه هیچ چیزی رو نمی دید، همه چی براش تو یه مه غلیظ فرو رفته بود. یه بچه این جور وقتا چی کار می تونه بکنه؟ معلومه: مادر! به هوای مادرش داد زد: ماممممان بییاااا...!!!

قدمهای مامانش سنگین بود. بچه دستش تو هوا بلند بود و منتظر . . .

داشتم رد می شدم ندیدم آخرش چی شد...

هنوز تو فکر پسره بودم که دیدم دم در ورودی پارک چند تا بچه دیگه دارن از اون توپا می خرن! فروشنده فقط توپ قرمز داشت. یکی داشت به گریه دست مامانش رو می کشید، اون یکی هم از لطف مامانش به وجد اومده بود و انتظار یک روز خوش رو تو پارک داشت. یک روز خوش برا یه بچه یعنی سراسر بازی، خنده و لذت. ولی اینو فقط آدم بزرگا می دونن که بازی با یه توپ قرمز و پر باد، وسط یه پارک پر فراز و نشیب، پر از درخت و نیمکت و جدول و . . . چقدر سخته و شاید هم خطرناک.

باید سریع تر می رسیدم دانشگاه... تو صف اتوبوس بودم که دیدم یه بچه با یه دستش، دست مامانش رو گرفته و با اون یکی دستش سفت توپ قرمزش رو چسبیده. خستگی یک روز خوب تو چهره بچه معلوم بود. خدا می دونه چقدر خندیده بود و بازی کرده بود که گونه هاش انقدر گل انداخته بودن. توپش هم مثل خودش یه کم وا رفته بود. خب خونه که برسن هر دو تاشون دوباره جون می گیرن. تو این فکرا بودم که شنیدم مامانش داره می گه: ببین پسرم، خونه که رسیدی نباید با توپت اونجوری که پارک بازی می کردی بازی کنی! خطرناکه. خونمون کوچیکه باید بیشتر مواظب توپت باشی. حتی ممکنه توپت بترکه! می دونی که خونه پره از اشیای برنده. با توپت مثل یه عروسک بازی کن. خب؟

ارسال در تاريخ سه شنبه 7 آذر1385 توسط مهدی
خوش عالمی است عالم نیستی
                                     هرجا که ایستی
                                                    نگویند که کیستی.

(پیرهرات)
ارسال در تاريخ شنبه 4 آذر1385 توسط مهدی
قالب وبلاگ