تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند
امروز چهلم سالگرد تولدمه.
فکر کنم اولین کسی باشم که تو طول تاریخ برا سالگرد تولدم چهلم گرفتم!
سر قبرش باید برم!
ارسال در تاريخ سه شنبه 26 دی1385 توسط مهدی
کودکی طاعون زده به دنیا آمد،

در شهر بی دارو،

کشتندش،

مادرش گریست، تا آخر عمر.

در حسرت یک بار به آغوش گرفتن فرزند، تنها یک بار

حسرت یعنی این.

شاپرکی با بالهایی برای پرواز به دنیا آمد.

در باغی که پرواز در آن ممنوع بود.

بالهایش را برای همیشه کندند

قبل از اولین «پروازِ از محبت خیس»

تا آخر عمر گریست

در حسرت یک بار پرواز، تنها یک بار

حسرت یعنی این.

کودکی را به دنبال اولین بار چیدن یک گل

به جرم پا گذاشتن روی قانون چمن

فلج کردند

و او گریست تا آخر عمر

در حسرت یک بار چیدن گل، تنها یک بار.

حسرت یعنی این: نرسیدن به تنها یک بار رسیدن

ارسال در تاريخ سه شنبه 26 دی1385 توسط مهدی

جلوی بینی بعضی آدم ها وقتی پر بگیری عطسه می کنند. خودشان به این میگن حساسیت. ولی

 

من می گم این حساسیتی که پر و بالش ریخته یا این که من یکم حساس ترم.چون اسم پر که

 

 میاد عطسم می گیره. برای همین توی غذام گل پر هم نمی ریزم.کار دیگه گلش پرپر میشه و

 

 پرش می مونه.اون وقته که باید عین مرغ پرکنده پرپر بزنم.

 

 

البته این قضیه موروثی نیست. چون یکی از پسرعموهام پر سیاوشان خورد و هنوز هم زنده

 

  است. میبینید که قضیه ی من یکم فرق می کنه . از بچگی انشا هم که می نوشتم, نمی تونستم به

 

 موضوع پر و بال بدم. تازه هر جا به کلمه ی پر برمی خوردم که ضمه اش را نذاشته بودند ,تا چن

 

د ثانیه  حالم زیر و رو می شد. بنابراین معلومه که مثلا بالش پر هم زیر سرم نمی ذارم حتی پر کلاغی شو.

 با بچه ها کلاغ پر هم که بازی می کردیم اول مصیبت بود. اسم هر پرنده ای را که می آوردند , من

 

می سوختم. چون نمی شد پرش را بگم. سوار هواپیما هم نمی تونم بشم. با خود هواپیما مشکل ندارماا , اما پرواز که می کنه می خوره تو کرک و پرم.

 

اینه که دارم خرجما از بقیه ی مردم سوا می کنم . می خوام بپرم یه گوشه ای یه پرچین درست کنم و زندگی ام را همون جا بگیرم زیر بال و پرم.

 

خیال نکنید زیادی نازک نارنجی ام , اما خوب شانس که نیست , خونمون پردیس و ایم مادرم پروانه است که کارش پرده دوزیه.

 

حساب کنید چی می کشم....

ارسال در تاريخ دوشنبه 25 دی1385 توسط ریحان
حتما سر بزنید. مخصوصا کسایی که اهل مطالعه هستن

نوشت گاه مطالعات فکری دانشجویان (مفدا)

www.mofda.blogfa.com

(بابک راست می گه ولی هر کاری کردم درست نشد... خودتون برید)

ارسال در تاريخ شنبه 23 دی1385 توسط مهدی

سلام داداشی

می دانم که هر دویمان دلمان تنگ است. برای دلتنگی هایی که دیگران بر دلمان جا گذاشتند که نمی شود کاری کرد,حداقل بیا دلتنگی میان خودمان را رفع کنیم...

 

نور,صدا, تصویر ,حرکت! ...همه چیز درست مثل یک فیلم که دارد در یک سینمای بزرگ  پخش می شود از جلوی چشمانم می گذرد...فیلم کودکی مان را می گویم....و من تنهای تنها روی یکی از صندلی های سرد و ساکت سینما نشسته ام....تنهای تنها....

 

....همیشه بهترین بودی. جالب ترین ماجراها , خنده دارترین جوک ها و ...همه ی ترین ها مال تو بود و تو مال من بودی.

 

...یک روز من در خالی که سر تو لای در بود می بستم...وای چهره ی مادر وقتی که به سمت در می دوید...وای خنده های من ... وای چشم های تو....

 

....برق رفته بود. دور شمعی روبروی هم نشسته بودیم.تو می گفتی , من می شنیدم...بو..!!...بو می آید...آه مو هایم دارند می سوزند....

 

....تو هیچ خوراکی را تا مطمین نمی شدی من هم سهمی از آن دارم نمی خوردی...من شریک همیشگی خوردنی هایت بودم...!!

تا دو تا چیز را روی هم می خوردی دل پیچه می گرفتی و من چه قدر دعا می کردم که نمیری...!!!

 

حالا من نه شریک خوردنی هایت ; که شریک هیچ چیز تو نیستم.

 

بیچاره بچگی هامان!!

 

داداشی کاش به جای این همه بزرگ شدن, کمی بزرگوار شده بودیم.

 

حیف نبود قلبم را شکستی , قلبتو شکستم ؟؟

 

حالا بیا نیمه های قلب های شکسته مان را به هم  وصله کنیم.

 

از من معذرت. خوب؟  ببخشید. قبول؟

 

 

تیتراز پایانی فیلم بالا میآید : با تشکر از مامان..  بابا... همسا یه ها..... خانواده ی آقای رجبی!!!....

 

پایان.

 

چراغ های  سالن روشن می شود. تو را میبینم که در صندلی کنار من نشسته ای با یک بسته ی پفک که تا نیمه خورده شده است ...به طرف من می گیری ...من نه دست هایت , که پفک را هم نمی بینم. قلب وصله خورده ای را در سیاهی چشم هایت می بینم...  .

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 21 دی1385 توسط ریحان
...'' تو یه دیوار که رو سینه اش پنجره نیست''....این را بارها می نویسم به امید آنکه قلمم روزنی بر دیوار بتونی قلبت پیدا کند....نه ممکن نیست.

دلم می سوزد به آن روزی که دلت می سوزد به امروز من, به فردای خودت.

بیچاره! تعلل جایز نیست...

تو برو...با من,میرسی. تضمین می کنم ;'' به جان سکوت.''

بدبخت! می خواهم نجاتت بدهم!!!

                                              نجاتم بده...

ارسال در تاريخ چهارشنبه 20 دی1385 توسط ریحان
باغ سر راهم، تنها یک درخت داشت، ولی باغی بود پر شاخ.

غنچه های اردیبهشتی و لخت درخت، سلام دلنشین یک دختر معصوم و با حیا در «صبحگاهِ پرسه زدن های من» بود.

برگ های سبز مردادش هم بازی های ظهرگاهم بود در آن گرمای خاطره.

 و لاشه های قرمز برگ هایش، زیر کفش های عبور در غروب های تاریک آبان، ضجه های درد مرا نواختند.

و سپیدیِ گذشتِ دی ماه روی «برف های سیاه و سردِ دیگر هیچ» گفتگوی من بود با تماشای حسرت.

ارسال در تاريخ سه شنبه 19 دی1385 توسط مهدی
من

شدیدا خود اندرزگویم را

خودِ خودخواه و مغرورم را که بودنم را زیر آماج طوفان های خاطره می فهماند؛

خودِ مسخره کننده ام را که به تمسخرم می گرفت؛

من شکاف رفتن در میان باد های سرخ را،

من رد پای غرور در گل آلود زمان را،

من سبزی پرواز ِگذشت از میان دانه های سرخ کین را،

من نرمی احساس در زمختی روزمرگی را،

من حیات شدید را

می خواهمو

ارسال در تاريخ سه شنبه 19 دی1385 توسط مهدی

سلام.مبارک...!

 

حضرت علی:

ترس با نا امیدی همراه           

                    و آزرم با بی بهرگی هم عنان

                                                       و فرصت چون ابر گذران

 

پی فرصتهای نیک را غنیمت بشمارید.

علی  

خداوند هرگاه خیری را بر بنده اش بخواهد  به او کم خوابی و کم خوری و کم حرفی تلقین می کند. 

  

ارسال در تاريخ دوشنبه 18 دی1385 توسط ریحان
گاه می پرسیدم چرا گاو نر چنین به پارچه قرمز حمله ور می شود؟ مگر گاو هم چیزی می فهمد ...

گاه سینه مالامال درد می شود! گاه چاره ای جز حمله نداری! گاه راهی جز ... نداری! گاه سراسر یک گاو نر می شوی!

و آنگاه تازه می فهمی که چرا باید به پارچه قرمز حمله کرد!

و می فهمی که گاو ها هم خاطره دارند، می فهمی که برگ های دفتر خاطرات گاوها هم گاهی به رنگ قرمز است. می فهمی که حمله گاو ها به پارچه قرمز بی دلیل نیست!

گاو نری را دیدم، وقتی پا به میدان حال برای مبارزه با قرمزی گذشته زیر آسمان آبی آینده گذاشت و رنگ سرخ پارچه را دید، عصبانی نشد، حمله ور نشد، جلوی چشم هزاران نفر روی زمین نشست و کسی ندید که به آرامی یک قطره اشک از چشمش جاری شد.

اشک، سپیدی گذشت را دارد...

ارسال در تاريخ یکشنبه 17 دی1385 توسط مهدی

                          بیا تمام خواب های مرا تعبیر کن

 

این که رفته ای

این که نیستی

این که منتظرم

 

                    بیا

                         بیا رهایم کن از این کابوس ها

 

عرق سردی بر پیشانیم نشسته است,

 

                                                                چرا

                                                                      صبح

                                                                             نمی شود؟

کابوس

ارسال در تاريخ شنبه 16 دی1385 توسط ریحان

گاه تنها که می شوم از گذشته ها می آیند و به قصد کشت می زنند، بی رحمانه می زنند و ظالمانه. و چه لذتی دارد از دست عزیزترین و زیباترین فرزندان لحظات عمرت کتک بخوری. نمی توانی چیزی بگویی، نمی توانی دم برآری، کسی را دشنام دهی، نفرین کنی، حتی نمی توانی دفاع کنی، یا تو هم بزنی، هر ضربه ای را به خوبی به یاد داری، همه آشنا، همه زمانی به رنگ ...، همه زمانی به بوی ... و گاه خود ضربه ای را می طلبی و آن بی مروت ها دریغ نمی کنند. می آیند و می زنند و می زنند تا جایی که از هوش بروی و وقتی بیدار می شوی، می مانی.

آنها می زنند و اینها که از حال پیشت هستند دشنامت می دهند به جای تیمار. واین دشنام ها را باید به جای مرهم دردهایت بپذیری.

کمی انصاف، درد دارد...

ارسال در تاريخ شنبه 16 دی1385 توسط مهدی

امروز (۷ دی ماه) باران شدید و سردی گرفت. کفش­هایم را به خیابان بردم، دلشان بد جوری به چاله­آب­های درشت و کوچک احساس خیابان تنگ شده بود. گفتم: کودکان احساس جای بازی اینجاست!

گذاشتم که بی محابا در آغوش خیس چاله­ها به تن لخت و سرد آب­ها بوسه زنند و صدای خنده­های معصوم آن تن های عریان را می­شنیدم که چگونه از لذت هم آغوشی کفش­های کهنه من به وجد می­آمدند.

احساس هوایی خورد، هوایی سرد...

فروشنده­ای زیر باران داد می زد: ای سبدهاتان پر خواب، سیب آورده­ام، سیب سرخ خورشید. پیش رفتم گفتم سیب می­خواهم، گفت:

                               وسیع باش،

و تنها،

          و سر به زیر،

و سخت.

درختی دیدم با خود زمزمه می کرد: «زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست. آري، تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.»

و روی ورق گل آلود آب دیدم که نوشته بود:

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 14 دی1385 توسط مهدی

...پیش از نمی توانستم درک کنم تا این حد در وجودم ریشه دوانده ای که تصمیم های مهمم را متاثر می کنی...فقط این نیست.چیزهای دیگری هم هست که تازه دارم می فهمم:دلتنگی غریبی که ساعت ها بر قلبم سایه افکنده بود و شعف کودکانه ام که در دقایق پایانی مرا خیلی ساده بر صندلی نشاند,به خاطر تو بود.من چه ساده فریب ماندن را خوردم.وساق های من چه معصومانه میلرزیدند تا با هم ساقه طلایی بخوریم...خنده دار است. من چه ساده فریب ماندن را خوردم.

 

آن روز هم که پدرم آدم را از بهشت راندند ,گندم خورده بود....

                                         ...قانونی که هنوز پا برجاست ما رانده خواهیم شد...

گندم 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 13 دی1385 توسط ریحان
  احساس خوشبختی کردم، همین چند روز پیش، وقتی سه میهمان داشتم:

1- سلامتی با همسرش شکر.

2- کمی درد با همسرش اندوه.

3- کمی روزمرگی با همسرش فراموشی.

ارسال در تاريخ سه شنبه 12 دی1385 توسط مهدی

بغض گلویم را گرفته ونفرت تمام وجودم را پر کرده.خیلی سعی کردم تا فضای وبلاگم را با موج کثیف این جنایتکار آلوده نکنم اما نشد.زخم مشترکی که بر دل همه ی ما جا مانده است خیلی عمیق است,خیلی.

حالا هم فریبت می دهند هنوز زنده است با یک شناسنامه ی دیگر.شاید به نام بوش,اولمرت,بلر یا...

مراقب خودت وشناسنامه ا ت باش...

ارسال در تاريخ یکشنبه 10 دی1385 توسط ریحان

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد،

     نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،

          راهی نروم که بی راه باشد،

               خطی ننویسم که آزار دهد کسی را،

                    یادم باشد که روز و روزگار خوش است،

                         همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خب

                               تنها... تنها دل ما دل نیست...

آره...

------------

گریه کردم، گریه کردم، اما دردم رو نگفتم.

تکیه دادم به غرورم، تا دیگه از پا نیفتم.

     چه ترانه بی اثر بود، مثل مشت زدن به دیوار،

     اولین فصل شکستن، آخرین خدا نگه دار.

          من به قله می رسیدم، اگه هم ترانه بودیم،

          صد تا سد رو می شکستم، اگه تو بهانه بودی...

               با تو فانوس ترانه، یک چراغ شعله ور بود

               لحظه ها چه عاشقانه، قاصدک چه خوش خبر بود

                  کوچه ها بدون بن بست، آسمون پر از ستاره،

                      شبها گل خونه خورشید، واژه ها شعر دوباره.

                           دست تکون دادن آخر، توی اون کوچه خلوت

                           بغض بی وقفه آواز، گریه های بی نهایت

                                                                        گریه کردم گریه کردم ...

 

پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره،

وقتی آهسته غروب تو خونه پا می زاره،

وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها می یاد،

توی خاک گلدون ها بذر حسرت می کاره،

وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها،

وقتی هر خاطره ای تو رو یادم می یاره،

وقتی توی آینه خودم رو گم می کنم،

می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره،

تازه احساس می کنم که چشام بارونیه،

پشت این پنجره ها داره بارون می باره.

از آلبوم «دوستت دارم»

ارسال در تاريخ پنجشنبه 7 دی1385 توسط مهدی

گروهی از میمون ها در باغ وحشی در دوبلین  برای گرم شدن کنار هم قرار گرفته اند.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 6 دی1385 توسط ریحان
ارسال در تاريخ چهارشنبه 6 دی1385 توسط ریحان
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم! چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر آن نداشتم!

فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که میدرخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیات گل ها گرفته تا مهندسی سگها ,از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معماری باران و ابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار,همه و همه دل مشغولی های ساعات بیداری ام بودند! به سماجت گاوها برای معاش زمین وزمان را می کاویدم وبه سادگی بلدرچین سیر می شدم.

گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس ,توقعم را بالا برد! توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه ,در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم وحفظ کردن فرمول مساحت ها,اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هرچه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور ودورتر افتادم!

این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن سالها باقی خواهم ماند! تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان وبا علم به عوارض مسموم زبان,آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکرو سپاس از همه ی هم نوعان زحمتکش ام که برایم تاریخ ها و تمدن ها را ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده,خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم!

 چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه هاییم! در مقایسه با آن ظلمات سنگین و  عظیم نبودن,بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است!

بدبینی های ما عارضه های بد حضور ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما,هیچ گاه به شکوه هستی نخواهد زد ! منظومه ها میچرخند و ما را با خود می چرخانند!

ما,در هیات پروانه ی هستی ,با همه ی توانایی ها و تمدن ها شاخکی بیش نیستیم! برای زمین  هفتاد کیلو سنگ با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد ! یادمان باشد کسی مسول دلتنگی های ما نیست !  اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم! به نظر می رسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد! البته به نظر می رسد ! تا نظر شما چه باشد ؟

مقدمه ی مجموعه ی چشم چپ سگ از حسین پناهی 

ارسال در تاريخ سه شنبه 5 دی1385 توسط ریحان
    ما هم دعوت شدیم به این بازی: (حمید دعوتم کرد)
  1. وقتی متولد شدم سرم از خودم بزرگ تر بود. برا همین سر و ته ام گرفته بودن.
  2. 9 ماهه که بودم با بچه ها تو کوچه بازی می کردم.
  3. تا اول دبیرستان نمی تونستم «ر» رو تلفظ کنم و به جاش «غ» می گفتم. برا همین بهم می گفتن آقای «غ» و حتی «دغفش» چون یه بار تو کلاس حرفه و فن از معلممون پرسیدم: دغفش یعنی چی؟
  4. یه بار سر یه شوخی کارگری کل یه عروسی را با پسرخاله هام ریختیم به هم.
  5. یه بار هم تنهایی زنگ زدم مزاحم پسرخاله هام بشم که چنان شوخی کردم که کم مونده بود کل خونواده خالم کشته شن.

در ضمن این دوتای آخری تنها شلوغ کاری ام تو بچگی ام بود.

افراد زیر:
هادی-حسین پزشکی-معین-اشکان-مصطفی (البته 4 تاشون وبلاگ ندارن که امیدوارم بهانه ای بشه تا وبلاگ بزنن)

ارسال در تاريخ دوشنبه 4 دی1385 توسط مهدی
آخر چه بگویم که بفهمند این خیل آشنا به زور و زر و تزویر

مثلا بیایم بگویم ماه دیشب دلتنگ بود

یا اینکه ماهی های حوض همه خودکشی کرده اند

چه کنم؟

ستاره ها با پشت باممان آشتی نمی کنند

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 3 دی1385 توسط ریحان
روی انحنای نرمی از یک تپه بلند - خط مقدم حمله باد به زمین- نشسته بودم.
گرمای سرخ آفتاب ظهرگاه لحظه ای پیش با من بود و حال آن گرمای کوچک نزدیک به گستره پهناور افق دور گریخته است.
و تمنای بوسه بر لبان قرمز افق، دلم را فشرده است.
چه تنگ است این انحنای نرم  و بلند.
هیچ چیز از یک بار در تاریکی سرد و تنگ طوفان بلندی از دشنام فرو رفتن سخت تر نیست.
دشنام سرما حسی بود که از غروب گرمای خورشید داشتم.
دمی انصاف؛ کمتر دشنام دهید ای همه چیز. ای گذشته های آبی، ای نآمده آینده های سفید. ای ریزخنده های باران در آغوش زمین. ای خیابان های خاکستری. ای سوز سرما در یک شب زمستانی. ای نسیم خنک یک عصر تابستانی.


پشت سر شیب تپه مرا به شهر می خواند
ارسال در تاريخ شنبه 2 دی1385 توسط مهدی
مبارکت باشه گلم ; دلم; عزِِیزم
ارسال در تاريخ جمعه 1 دی1385 توسط ریحان
قالب وبلاگ