هر کسی در رود خود غرق،
همه در حال شنا
تو اما، می دوی تا به صحرا
و تنت از خیسی خاطره لرزان
و کسی نیست نگاهت بکند
تنهایی سرد
پنجره چشمان تو تر،
از گرمای درون،
از سردی بیرون
در این بستان کسی دیگر نمی بوید تو را
و این یعنی آغاز انتهای تو
هر پایانی یک گذر است به تاریکی ترسناک یک آغاز
"- سفری دیگر ای دوست، و به باغی دیگر.
- بدرود
- بدرود و به همراهت نیروی هراس(1)"
خورشید درون خاموش،
از تاریکی وهم،
از سرمای نگاه،
از خیسی اندوه.
دوستان همه رفتند پی بازی خود
و تو را چون خلوت یک برگ در ته کوچه روز،
کسی باور ندارد
تو پر از عادت و تکرار شدی
آینه ای پر غبار از سلام و چه خبر،
دروغ "هی... خبری نیست"
طوطی محبت های تکراری
کیسه ای از ناسزای خنده های مصنوعی
و دلت می گیرد.
---------------------
1- قسمتی از شعر سهراب
مرا سوختم... گداختم ... ذوب شدم ... به قالبم ریختند ...
سرد نمی شوم ... شکل نمی گیرم ... رهایی از این قالب ممکنم نمی شود
بهت زده ی هر آنچه گذشت...
چه کنم؟!
(پاسخم را گر می دانید دریغ نکنید.)
*یه سر به آرشیوت بزن(3 دی).برات 2تا نظر گذاشتم.
اگه دیدشون همونجا برام بنویس.
ممنون.
*تو را به عطر درختان نارنج در بهار سوگند دادم،حرف بزنی...
نزدی.
حالا فقط آرزو می کنم خواب زمستانیت آنقدر دراز نباشد که تمنای سبز دستانم در سرمای غفلتت، یخ بزند.
*میگویی نه بیشتر از سادگان صبور...
اما هیچ وقت فکر نمیکنی که این سادگان صبور تا کی باید تحملت کنند
فقط به جرم اینکه صبورند؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
پای آرشیو را به میان می کشی...حواله ام می کنی به ۳ دی...نه; راه دور نرو, من همین جا پاسخت را می دهم, در حقیقت تکرار می کنم ...
یهو چشم باز می کنی می بینی داری با کلمه های خودت خطاب قرار می گیری...آن روز وقتی"تو چرا سنگ شدی...تو چرا این همه دلتنگ شدی..." را دیدم گریه کردم... دلیلش را هنوز هم نفهمیده ام!
من خیلی وقت است دارم می گویم. از همان روز که "حراج کردم همه ی رازهای دلم را"...این جا کلمه زیاد است. بگردی ...پیدا می کنی...
و اما آن چیزی که هیچ وقت نخواهی شنید همان است که تو خود هیچ گاه نگفتی...
"... "جان! با خودت حرف می زنی ... من نمی شنوم...بلند تر...
اما یادگارهایت را هر روز میبینم... خر که نیستم ... می فهمم ...
چرا این بار "ساده ی صبور" من نباشم؟! چرا صبر از من نباشد؟!
خودشیفتگی زیاد من از ملاقات خود در هزار آیینه ی عزیز است...تو که خود این ها را می دانی ... آیینه ی تمام قد من!
از "عطر بهار نارنج ها" می گویی تا مستم کنی؟...زرنگ!
این جا من تابستانم...از زمستان چیزی نگو... بیدارم و گاه گاهی کابوس هایی می بینم به بیداری, آبستن رویایی...
غفلت از من نیست,از ماست... دلگیری هایت دلگیرم می کند ... گله نکن , حرف بزن ... شاید این بار مرا هم شنیدی...
دوست" اردی بهشتی" من ... دوست "اردی بهشتی" من...
همین!
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگهاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر ميآرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شنها هم، نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا ميآيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر ميآييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.
بوی آب روان تو هنوز در کوچه های گذر ما جاریست.
پاهای برهنه را عطش بوسه بر رد کفش های تو فراگرفته.
از کفش های ایمان تو کسی نمی فروشد، کسی نمی خرد.
تو بوی آبی، صدای شکفتنی، تپیدن دیدنی، تو اوج مرگی، نبودنی.
می بینی کسانی هنوز سراغت را می گیرند، شعرهایت را کوه ها و دشت ها می خوانند. تماشای ترس مبهم یک شکوفه از شکفتن در ابتدای بهار بدون زمزمه شعر تو چیزی کم دارد.
و چه سخت و بی حیا پیشت آمده اند، این ترک چیست؟

باد در به به در
باد بیچاره
دلم به حالت می سوزد که هنوز نرسیده مردم پنجره هایشان را به رویت می بندند , کودکان از تو می هراسند و درختان از ترس ,شکوفه هایی را که آبستن میوه های تابستانی اند رها می کنند.
راستی! تو تا حالا پرنده دیده ای؟! نه ; فکر نمی کنم دیده باشی...
اما نمی دانم ! چرا من علی رغم پنجره ها , کودکان , پرنده ها و حتی درخت ها به تو اعتماد می کنم .
و همه ی حرف هایم را بی هیچ واهمه ای از برملا شدن به دست های شکننده ی تو می سپارم.
آن وقت صبح هنگامی که به درخت ها سلام می کنم ;"سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت"
همین!
احساس می کنم که روح بزرگم تحقیر می شود وقتی چیز ها را آنگونه که هست نمی توانم بازگو کنم.
انگار تعابیرم به معانی ام مدیون باشند...
دینی که کمر واژگانم را می شکند و در کلامم لکنت ایجاد می کند.
لکنت کلامم را به خاطر روح بزرگم بر من ببخش...
سکوت می کنم ... حالا هر چه می خواهی بشنو ...
...به دنبال گم شده اش بود. هم او که در تابلو ی نقاشی گذشته اش رنگین تر از همه بود و یک روز آنچنان اعتمادش را با خود برد که حالا می خواهد به همه چیز شک کند.
در نامم , نشانی ام, ...هی; در من به دنبال گم شده اش می گردد.
نه; اشتباه آمده ای ... این جا من هزار رنگ نیستم.همین سفید , همین نارنجی, همین ! فرق نمی کند اصلا اگر می خواهی سیاه !
فقط قلموی رنگی دیگران را به احساس من نکش.
چندشم می شود!!!
یک ساعت صدایم باز می شود, سرفه نمی کنم تا به جایش تا صبح یک ریزسرفه کنم و صدایم بگیرد برای فردا.
تاوان می دهم...تاوان حماقتم را .
هی! تو کجا سرفه های مرا دیده ای ؟!! این ها که مال گلویم است! سرفه های آرمانم را ندیده ای ...سرفه های روحم...احساسم...احساس انسانی لگد مال شده ام...
منفعت؟!..سود؟!...خنده دار است, فقط نمی دانم چرا اشکم را در می آورد.
من که می دانم!! همه ی این ها را می گویی تا در جواب هایم نشانی از گم شده ات بیابی....چشم های گردت این ها را به من گفت!
نه; من هیچ نامی را نمی دانم.
همین!
" ملا درد نداشت به خودش سوزن می زد می گفت آخ "...شده است حکایت من...
خدا نیاورد آن روزی را که بخواهد با گرفتن داشته هایم آن ها را نشانم بدهد.
همه چیز و همه کس و همه جا خوب است.می روی می گردی پیدا می کنی کسی را که بیاید از ریشه منکر آرمان هایت شود...تو را متوجه نیاز هایت کند...؟!!
ریحان جان ! سر به سنگ خوردن یک چیز است و ضربه مغزی شدن یک چیز دیگر.
هدف وسیله را توجیه نمی کند...هدف !! چه قدر هم که من هدفمندم....بدتر شد انگار...بهتر است همین جا تمامش کنم...نوشته را می گویم!
در سیاه و سفید صفحه ی شطرنجی روزگار بازی می کنیم
من سیاه و
تو سفید
می زنی...
می خورم...
می خورم... می زنی
...
حالا شاه مرا زده ای
اما هنوز بازی ادامه دارد!
من با سرباز کوچک سیاهی
و تو با لشکر انبوهی...
ادامه می دهم...ادامه می دهی...ادامه می دهیم
تا آنجا که همه ی مهره های صفحه ی زندگیم سفید شوند
همرنگ تو
چیزهایی که می خوانید کلماتی است که از زیر دست های کشنده ی back space جان سالم به در برده اند.
هنوز خیلی چیزهاست که مربوط به آرشیو آینده است!!جایشان این جا نیست.کلید Back spaceاین چیز ها را بهتر از قلمم می داند...
قطع شدن جملات و حس شدن بی ربطی شان..تقصیر من و قلمم نیست...از کیبورد بپرسید...از فاصله ها..از نقطه ها!
"ساده و صبور" سکوت میکنی و بزرگ می شوی...
خودت را می شنوی...خودت را حرف می زنی.فقط برای این که بزرگ شوی؟!!
نه این که ارزان بود, نه;من انگشتری عزیزم را هزینه اش کردم...هم او که هزار بار گم و پیدا شده بود... .
انگشتری همراهم را در باد جا گذاشتم.
بزرگ شدم؟ نه; چگال شدم,فشرده,تمام آب هایم را از دست دادم...دارم ترک می خورم...دارد از هم می پاشد"چینی نازک تنهایی من"...
"خود کرده را تدبیر نیست"...
تاوان برگ ریز پاییز برای زمستان است...سرما...دیروز شاخه های درخت های دانشگاه را می بریدند...چه قدر خجالت می کشیدند...درخت های بیچاره...
چیزی شبیه به معجزه نیاز است...شاید بهار...یا تو که خود بهار منی...اصلا بهار همه ی مایی...
روحم همچنان سفت به بدنم چسبیده است.سرمای سختی که خورده ام را می گویم. دو روز است که در تب می سوزم.صدایم در نمی آید, رفته ام روی Silent.
آااه...گلویم...طبیب بیاورید..!
سلام, نه این که نمی شناسیدم!!خوب شاید با قبول دعوت به بازی یادا ابهام ها رفع گردد!!!
اول از همه تشکر از ساناز خوب که دعوتم کرد.
دوران تحصیل مدرسه با این که یه جورایی number one بودم و مدرسه ی خاصی می رفتم که روی بچه ها نظارت شدیدی داشت و تازه خیلی هم بهم خوش می گذشت ; هر روز از مدرسه در می رفتم...![]()
در بعضی از "گریزهایم" شریک هم داشتم.
بچه ها جیم بووو...استاد و پرفی(پروفسور)صدام می کردند.
۳ سالم که بود این نتیجه رسیدم که من باید منجم فضانورد!! شوم.(البته اقدامات ومطالعاتی در این جهت بعدها انجام دادم.)داشتم می گفتم...بله...8سالم که بود در حین کشتی گرفتن!! با یکی از بچه همسایه های مامان جونم اینا , سرم خورد لب سکو و شکست...خیلی گریه کردم, نه به خاطر سرم, به خاطر این که فهمیدم دیکه نمی تونم فضانورد بشم...!!!
...بعد ها مصمم شدم که دامپزشک بشم...با این که امکانش برام بود , شدم این![]()
همیشه نوشته ام...آرشیو خاطراتی از 8سالگی به این طرف داشتم; که در طی اتفاقی...اول همه را پاره کردم بعد دادم بازیافت...
عاشق طبیعت و حیات وحش.تمام نقاشی های 2_3 سالگی ام خرگوش است.آدم ها را خرگوش می کشیدم...
از بچگی حیوون نگه می داشتم.شاخص ترین هاشون یه گربه بود به اسم نادر(آقای همسایمون از دستش عصبانی شد, انداختش تو گونی و
)
و یه خرگوش که مشولی بود و ما توی خونه مشول(( mashoolصداش می کردیم(اون هم آخرش..
)
در مورد پرنده ها و ماهی هایم هم چیزی نمی گویم...همین جوری!
در حال حاضر هم عضو انجمن حمایت از حیوانات اصفهان و خواستار حقوق از دست رفته ی محیط زیست...
در مورد شماره ی ۵ توضیحات وبلاگ هم باید بگویم, همه جور .همه نوع,همه کس .فقط آبگوشت نباشد...البته که سلیقه ی خاص هم دارم.
یه سال داور کتاب سال نوجوان بودم, 2 سال هم داور(برتر
) جشنواره ی فیلم کودک و نوجوان اصفهان. در زمینه ی موسیقی هم به غیر از گوش دادن آواز کار می کنم...
آخرش اون 5تایی را که باید را نگفتم...فکر هم نمی کنم اگر هزار تا 5 تای دیگر هم بنویسم, نوشته شوند...
شاید به قول دکتر شریعتی : "گنجینه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد."![]()
در بستر خود آرام
آغوش شب سلیس و یکدست
رهگذری مست,
ریزه سنگ کوچکی را در میان موج وحشتناک رود انداخت
در هیاهوی شدید و ضربه های سرد پی در پی
من ندای "آرام باش"ی را که ماه, در دو گوش ریزه سنگ کوچک و لرزان,
زمزمه می کرد, شنیدم:
"چیزی نگو چیزی نخواه
تقلا نکن فکری نباش
در به روی هوس و آرزو و خواهش یک لحظه ناب
مگشا,
آرام باش."
همین دیروز بود گویا...پنج شش سال قبل را می گویم...شام عاشورا...
هوای بهاری و سبک بالی و سبک سری...
یک خواب عجیب که هنوز در حیرت آنم, که هر روز اسم عوض می کند...تصاویری که جلوی چشمانم مدام عوض می شوند و من در یک آن باید یکی را انتخاب کنم...
راست می گویی...قماری بیش نیست; ممکن است پوچ در آید..پوچ...می فهمی چه می گویم؟!
آخرین سالی که شمع روشن کردم...
شمعی لازم نیست دیگر...من خود می.. سوزم...می.. سازم...می..سا..زم و
می سوزم.
همین!
درکودکی جمعه هایم رنگ و بوی زینب را داشت و سه شنبه ها رقیه...
زیارت که می رفتیم , ترجیح می دادم به جای گرگم به هوا و لیز لیز بازی روی سنگهای حرم_کاری که بچه های دیگر می کردند_ زیارتنامه ای در دست بگیرم , کنار آدم بزرگ ها بنشینم و ادای خواندنش رادر آورم.
کودک صورت هلویی مو فرفری شیطانی که یک جا بند نمی شد ,می توانست زیارتنامه ی برعکس را بخواند....
عجیب حرمت نگه می داشتم.
سه شنبه بود...حرم رقیه...گنبد سفید...
برایم مهم نبود پشت ویترین عروسک های داخل حرم بایستم و تماشا کنم._کاری که بچه های دیگر می کردند_...اما من آن روز ایستادم...
می دانم جملاتم دارند کودکانه تر می شوند..یاد کودکی افتاده ام...می خواهم از دیوار راست بالابروم..!!
یه آقایی آمد ,نگاهم کرد...گفت دنبالش بروم..(عربی می دانستم) دنبالش رفتم..بهم گفت همین جا پشت در بایستم..._دری که پیش از این ندیده بودم_...باغ بود...خودم دیدم.درخت داشت...گل...
وقتی بیرون آمد,عروسکی با لباس سفید دستش بود...آن را به من داد...گرفتمش...
پیش مادرم برگشتم که کنار مادرهای دیگر نشسته بود ;و بچه ها که حالا از لیز لیز بازی خسته شده بودند و بیسکوییت گاز می زدند...
عروسکی که در دست من بود...مادرهای دیگر که از من می پرسیدند از کجا می توانند یکی برای کودکشان بگیرند...
اما آن عروسک فقط مال من بود.
بچه هایی که آن روز آنجا بودند...
هزار هزار بچه که قبل از من آمده بودند...یا بعد از من آمدند...
این که کنار پدرم باشم و شریک تجربه هایش را به عروسک بازی آرام ترجیح می دادم...و سوال پرسیدن را به همه چیز...من هیچ گاه بهانه ی اسباب بازی نگرفتم...برایم مهم نبود...اما آن روز هنگام بازگشت به خانه عروسکی را که هدیه ی رقیه بود ,در آغوش گرفته بودم و به سینه می فشردمش...حقیقت داشت ...حقیقت داشت...
پی نوشت: معذرت می خوام برخلاف خواست خودم، چیزی می نویسم که می دونم هیچ معنی برای بقیه نداره! سعی می کنم به زودی از این کارها دور بشم.
خدایا پس کی قرار است نقطه ی پایان این جمله را بگذاری؟رشته ی کلام دارد از دستم در می رود.
جمله های بلند فعل هایشان اشتباه می شوند , ضمیرها جای هم را به اشتباه و یا شاید درست !می گیرند...آخر این چه جمله ای است؟!...من از کجا به این جا رسیده ام؟
خواهش می کنم...نه ;اصلا التماس می کنم...تکلیف جمله ام را به سه نقطه نسپار.
من از نقطه ها می ترسم...می ترسم..می ترسم.(یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست/ از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند)
یک کار دیگر هم می شود کرد; اصلا بیا تمام جمله را خودت پاک کن...آخر پاک کن من خوب نیست...رو سیاهم کرده است...مرا ببخش...مرا ببخش..(حالا دارم گریه می کنم)
نمی توانم ادامه بدهم...حالم بد است...حالم دارد بدتر می شود...
از شکافی تنگ در میان باد، سرد و وحشتناک،
تا ته کوچه تو
تا سر پیچ فراموشی.
و مرا مثل یک کودک معلول، نشانده روی چرخ سرنوشت،
می برد تا سر بازی فخر، روی مرداب سیمانی شهر
من به پایان تو نزدیکم و به آغاز زندگی سرد بشر نزدیک تر.
می دانی؟!
ترسم از سقط شدن در رحم کوچه توست.
کوچه محل گذر است.
دست در دست خدا کوچه را می گردم.
تا ببخشم سخن سخت هر ریگی از خاطره را
به کف خسته پا.
تا بگویم تک تک، به گوش همه آجرها
سرود گذرم را.
و به مهمانی تنگی هاشان می روم
تا سر سفره دیگر هیچ،
سرکشم شربت نجوای کسانی که
گذشتند از آن پیچ.
تا پایان این کوچه ره کوتاه است،
شعر خواهم خواند، و به مهتاب هدیه خواهم داد.
و به پنجره ها خواهم گفت: من از این کوچه در گذرم،
باز باشید.
(و به آرامی به گوش تنهایی ام زمزمه خواهم کرد:
من از آن پیچ می ترسم!)
من این کوچه را خواهم فهمید تا انتها،
تا ته دیگر هیچ.
و تمام هوایش را به میهمانی سینه ام می برم
و آب جویش را به تمام سر خواهم کشید،
مست خواهم شد و عربده خواهم کشید:
بگذار همه بیدار شوند تا پایان تو راهی نیست
و که داند که در آن سوی فراموشی چه شوم!؟
انگشت اتهامی که به سویم گرفته شده است , هر روز نزدیک و نزدیک تر می شود...می ترسم این روز ها کوررم کند...
ــ چرا می گویید از هم گسیخته می نویسی ....
ــ من کجا شبیه شخصیت های تلویزیونی ام....
ــ چرا وقتی خیلی جدی می شوم , دیگران مرا مضحک می بینند...
ــ آسان ترین لحجه ی مرا سخت تفسیر می کنید....
...حالا که دارم کور می شوم , حداقل امیدوارم با انگشت تو نباشد...
دلم ... دلم..یه چیز بزرگ توی دلم...یه چیز خیس توی چشمام...دستهایم که مردد هستند و وجودم که تسخیر شده است...
این حال حال من است.
من خیلی ساده و صبور فقط نگران بودم , همین .تو بگو ندا,تو که بغضم را دیدی بگو. بگو که فهمیدی دلیلش استادی نبود که ۹.۵ درس ۴ واحدی ام را ۱۰ نمی کرد...
راحت باش همه را Delete کرده ام....
دلم را به تو می دهم. آن چیزهای خیس را به خاک می سپارم . و دست هایم را رو به آسمان می گشایم.....
همیشه همه ی راه ها به تو می رسند...
راه ها...راه های عجیب من...

...شنگول و منگول هم دفعه ی سوم چهارم فریب گرگ سیاه را خوردند....یعنی من در حد چند تا بزغاله هم نیستم...تازه تو هم که گرگ سیاه نیستی.....
سر کار رفته ام...بدون حقوق. بدون مرخصی!
الان که به جامه ی تنم نگاه میکنم , تنها جای کوک های خودم را می بینم ...همان بهتر که خودم هم بشکافمش...
به در آوردن جامه ای که شایسته ی من نیست!! بهتر.




