تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند

 

یادت می آید نوشته بودی:"...من این رشته ی محبت را پاره کردم تا با گره زدن آن به هم نزدیک تر شویم..."

و من بی خبر"ییهو!!" دیدم که ما به هم گره خورده ایم...

 

حالا ازشرق خیال من کوچ می کنی به جنوب.

جنوب...جنوب...جنوب..ج...

 

تنهایت نمی گذارم. به سمت جنوب راه می افتم...

 

اما نمی دانم چه شد که در سفرم رو به جنوب سر از شمال و غرب در آوردم...تازه دارم می فهمم سر گربه ای که می گویند نشسته است کجاست.

می دانی ," دچار" جغرافیای بدون مرزی گشته ام.

 

نزدیک...دور...نزدیک...دور...نزدیک..

اتفاق ها همیشه در بازه ی باز دور و نزدیک است که می افتد.

"همیشه فاصله ای هست..."

 

من فقط داغدار و بهت زده و نالان "آخرین برگم" بودم. درخت جلویم سبز شد. شاید هم بود. آخر این درختی که من میبینم, تنومندی اش, آشنایی اش به یک روز و دو روز و نوزده سال قد نمی دهد. خیلی "قدیم" است. خیلی.

 

رهگذری روزی به خانه ام آمد. کلامش عجیب بود و خودش غریب.هی آمد...هی رفتم...تا این که یک روز خیلی ساده  خیلی غمگین زندگی ام را پیش گویی کرد. غریب تر شد. زندگی ام عجیب تر...

 

خیلی از ما هر آن در حال سقوطیم. در این سقوط دسته جمعی اگر به دیگری نگاه کنی, معجزه ی چشم ها نجاتت می دهد. من از درد آدم پیدا کردن می گویم. آدمی که وجودش بهتر از هزار هزار کتاب است. بهتر از هزار هزار کلمه و کلام. من از نگاه خدا حرف می زنم. که چشم در چشم نگاهم می کند. از نشانه ها که دوره ام کرده اند. از صخره نوردی پر هراس زندگی ام و دشتی فراخ که به فراغ می توان زندگی کرد. می فهمی؟! زندگی!

 

در این سفر, در این بازه ی زمانی خیلی ها همراهی ام میکنند. من از شمس از جلال الدین محمد می گویم. از تو.آری همین تو. حتی اگر تنها با چشم خطوط زندگی ام را روی صفحه ی مانیتور دنبال می کنی.

 

سبزی...هوشیاری...تماشا.............

 

توکل می کنم.

 

راستی می دانی وقتی خدا دارد چشم در چشم نگاهت می کند; چه باید بکنی؟؟!

درست است; سلام.

 

سلامش می کنم.

سلامش می کنیم.

                               سلام/ سلام/ سلام

                                             

                                                     همیشه ...

                                                     نه فقط همین ...

 

 

 

 

                                                                      امسال  نوروز مقارن با ربیع الاول است.

                                                                          امیدوارم تولد خیلی ها باشد.

                                                                                 ار جمله تو و من.

                                                                                     تولدت مبارک.

                                                                                   تولدم مبارک (انشاا...)

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 28 اسفند1385 توسط ریحان
تا جایی که می­تونست، خودش رو به زمین می چسبوند، صورتش زیر بارش اشکاش به زمین گل آلود بوسه می زد و چشماش پر لذت اون بوسه ها شده بود. داشت ناله و فریاد می کرد. صدای هق هق گریه­ هاش، ناله ها و فریاد هاش رو می برید. داشت چی کار می کرد؟ پاهاش رو به شدت به زمین می زد بدنش رو مدام به زمین فشار می داد انگار روحش در اسارت تنش بود و می خواست خودش رو به خاک نزدیک تر کنه.

مقدار زیادی طلا و جواهر تو دستاش بود که بالای سرش رو زمین دراز کرده بود و در حالی که سرش رو از بین دستاش بالا نمی آورد، داد می زد و ناله می کرد.

می گفت آخه من غلط کردم، من کی باشم که ازت طلب داشته باشم، غلط کردم. من دیوونه از روی عصبانیت و خنکی دل بدهکارت کردم و داد زدم که بدهیم رو می خوام. من که مثل خودت خوب می دونم همش بهانه بود. آخه تو چرا طلب بهونه ی منو دادی. تو که می دونستی من دارم بهونه میارم. کجا رفتی؟ بیا دستام رو بگیر. من از این خاکی که می بینی پست ترم. بیا منو از من بگیر...

جواهرهای تو دستش زیر پرتو های خورشید می درخشیدن و خورشید بالای سرش بود. ابری نبود. خورشید بود و نور ...

ارسال در تاريخ شنبه 26 اسفند1385 توسط مهدی

خاطرات يك شنگول

اوه، مای گاد، چه جالب!!

 

رضا احسان‌پور

 

 شنبه : استاد گفته ،اگه يه جلسه  ديگه غيبت داشته باشم،بايد بي خيال پاس كردن اين درس بشم . بعد از ظهر ديگه هر جوري شده مي روم سر كلاس.ظهر با كامبيز و پ‍‍ژمان رفتيم ترياي دانشگاه و يه ناهار توپ زديم تو رگ، تا بعد از ظهر با آمادگي كامل بريم سركلاس.ظهر رفتيم خوابگاه پيش بچه ها و تا ساعت 5 عصر خوابمان برد . حيف شد، يه امروز هم كه مي خواستم برم سر كلاس ،نشد. فكر كنم اين درس را افتادم. بي خيال،به قول مامي "نو پوروبلم". عصر براي اينكه اين خاطره ي تلخ را فراموش كنم با كامبيز رفتيم گيم نت و تا شب ،  8 دست كانتر زديم .

شب عمه شهره با دختر عمه پانته آ آمده بودند خونمون ، داشتند با مامي و پاپي براي مراسم عقد من و پانته آ كه قراره همين جمعه باشه قول و قرار مي گذاشتند.حالا كو تا جمعه؟! شب خوابم نمي برد ،تا خود صبح رفتم تو چت روم (البته براي تقويت زبان ).فردا صبح زود قراره با بچه ها بريم دامنه كوه، كله پاچه بزنيم.

 

يك شنبه :صبح تا ساعت 10 خوابيدم ،البته بقيه بچه ها هم خواب مونده بودند. قرار دامنه ی كوه و کله پاچه كنسل شد و در عوض ظهرپيتزا خريديم و همگي رفتيم باغ پاپي هرمز، يه ناهار مشتي خورديم. عصر قرار بود با عمه شهره،دخترعمه پانته‌ آ و مامي بريم خريد عقد.من كه اصلاً يادم نبود ،توي باغ هم كه موبايلم  خط نمي داد. بعد از باغ مسابقه ماشين سواري گذاشتيم. چون به غير از پويا ،هيچ كدوممون گواهي نامه نداشتيم، همگي تا شب را توي بازداشتگاه سر كرديم. شب پاپي من را با سند خونه آزاد كرد ولي بقيه بچه ها همون جا توي بازداشتگاه موندند. به قول پاپي،" يه كم كه اون تو بمونند آدم مي شوند." تازه اول دردسرم بود ، بايد مي رفتم خونه و جواب مامي را بخاطر بد قولي امروز بابت خريد عقد مي دادم. قرار شد فردا صبح بريم خونه ي عمه اينا تا من از دلشون در بيارم.

 

دو شنبه :امروز امتحان پايان ترم"روان شناسی بالینی گاو" دارم ،ولي مي دونم اگر به مامي و پاپي بگم باور نمي كنند و فكر مي كنند مي خواهم نيايم خونه ي عمه اينا.حيف شد ،فكر كنم تنها درسي كه مي توانستم (با 10 ) پاس كنم همين يكي بود، كه اين را هم افتادم.مهم نيست، مهم اين است كه من ديگه بزرگ شده ام و به قول پاپي ،بايد به فكر زن و زندگي باشم. تازه درس را بعداً هم مي شه خواند ولي سرنوشت آدم كه بازيچه نيست .هميشه از اين دختر عمه پانته آ ،متنفر بوده ام، چه اون زمان كه بچه بود و هر وقت موهايش را مي كشيدم ، جيغ مي زد و گريه مي كرد، چه حالا كه يك دختر مغرور و از خود راضي با قيافه ي تصادفيه كه هر چقدر هم كه خرج دوا درمان براي جراحي پلاستيك و دماغ و . . . مي كند ،باز هم همون ايكبيري ای كه بوده ،هست.من هيشه از آدم هاي بي مسئوليت و الكي خوش ، مثل دختر عمه پانته آ بدم مي آمده.از آن دسته آدم هاي بي ظرفيتي است كه حاضر به شنيدن هيچ انتقادي نيست. براي همين هم ،وقتي صبح رفتيم خونه عمه شهره و من همين حرفها را به پانته آ گفتم ،جيغ كشيد و غش كرد . بعد هم پاپي محكم زد توي دهنم و مامي هم با بشقاب زد توي سر پاپي.به نظر من اين چيزها اصلاً مهم نيست و دعوا نمك زندگيه،بقول مامي ،" حالا اين نشد،يكي ديگه، اينها همه دختر عين دسته ي گل."(فكر كنم منظورمامي، دختر خاله آيداست.)

 

سه شنبه:پاپي كه از ديشب رفته توي كما و توي ICU بستريه.مامي هم كه قهر كرده و رفته كيش،خونه ي خاله ماندانا.اصلاً ناراحت نيستم ،چون اولاً مرگ حقه و اگر قرار باشه پاپي بره اون دنيا ،از دست من هيچ كاري ساخته نيست،ثانياً اگر قراره مامي و پاپي توي زندگي تفاهم نداشته باشند و تا آخر عمر توي سر و كله ي هم بزنند، همون بهتر كه از هم جدا بشوند.من هم براي اينكه به عاقبت مامي و پاپي دچار نشوم، زنگ زدم خونه ي عمه شهره و خیلی ریلکس قضيه ي ازدواج با دختر عمه پانته آ را كنسل كردم. فقط نمي دونم چرا عمه پشت تلفن گفت: (( آخ قلبم .)) و ديگه حرف نزد؟!! من نمي دونم اينها چرا اينقدر قضيه را جدي گرفته اند؟چيز مهمي كه اتفاق نيافتاده فقط حدود 700-800 تا كارت دعوت عقد داديم به مردم كه خوب جمعه هر كس كه مي آيد ،مي بيند مراسم نيست، مي رود دنبال كارش. اين چيزها اصلاً ارزش ناراحت شدن و غصه خوردن را ندارد.

 

چهارشنبه :امروز صبح بايد برم بيمارستان و نامه ی احضاريه ی دادگاه را كه براي پاپي اومده ،ببرم بدهم پرستار ICU ،تا هر وقت پاپي از كما در اومد نامه را براي پاپي بخواند.فكر كنم مامي درخواست طلاق داده.بعد هم مي خوام با پرويز،ساسان،كامبيزو پژمان با دوتا ماشين، مجردي بريم شمال.خوب طبيعيه كه ضمن رانندگي خاطره نوشتن خلاف مقرراته. پس بنابراين امروز دیگه خاطره نداريم.

 

پنج شنبه :توي راه برگشت از شمال بوديم كه يكهو همه جا تاريك شد.بعد كه چشمم را باز كردم ديدم توي ICU ، روي تخت كناري پاپي خوابيده ام ،اون طرف تر هم عمه شهره روي يكي از تخت ها خوابيده بود! دومرتبه همه جا تاريك شد ،بعد ديدم كه من و پاپي توي يك حمام عموي خوابيديم ،فقط نمي دونم چرا يك نفر ديگه داشت ما را مي شست و مرتب مي گفت :(( شب جمعه است، نثار روح اموات صلوات.)) من و پاپي را مثل دوتا شكلات پيچيدندتوي دو تا پارچه سفيد. داشتم  از بوی کافور خفه مي شدم.بعد جمعيت ما را روي دست هايشان بلند كردند و . . .

پاپي داشت از زير پارچه داد مي زد،مي گفت :‌(( پسرم،من به تو افتخار مي كنم كه پدرت را در هيچ شرايطي تنها نمي گذاري.من را بخاطر اون روز كه زدم توي دهنت ببخش .)) آهان ،تازه فهميدم، من مرده ام.اوه، مای گاد، چه جالب!!؟

 

جمعه:از خاطرات ديشب چيزي نمي نويسم كه اصلاً شنيدني نيست، فقط نمي دونم چرا ايجا اينقدر تنگه؟ از قبر پاپي هم كه هر جور صدايي بگوييد مي آيد، انگار پاپي دارد راز  بقا با صداي دالبي تماشا مي كند.قبر اين طرفي هم كه مال شوهر عمه چنگيز است كه چند سال پيش به جرم قاچاق مواد اعدامش كردند.مثل اينكه مامي اومده سر قبرم.نميدونم چرا بجاي فاتحه خواندن،فقط داره به عكس روي قبر پاپي فحش و بد و بيراه ميگه؟!

فكر نكنم مامي از مردن من ناراحت باشه ،چون اولاً همه ي ثروت پاپي به مامي رسيد،ثانياً ، حداقل يك بهونه آبرومند براي بهم خوردن مجلس عقد من و دختر عمه پانته آ پيدا كرده.خوب وقتي مامي از مردن من ناراحت نيست ،من چرا از مردنم ناراحت باشم؟راستي اصلاً يادم نبود ،امروز هم امتحان پايان ترم "اصول تغذيه گاو" دارم .

 

ارسال در تاريخ جمعه 25 اسفند1385 توسط ریحان

 

   پنجره ات را باز کن....!

 

   این روز ها زمستان سرمشق بهار را مشق می کند.

 

   دست کش هایم را گوشه ی اتاق جا می گذارم ....

 

 

   عجز...عجز...معجزه...

 

   عاشق نیازم!

 

   چه قدر حرف برای گفتن ... سردی ام شد ... شاید هم گرمی ..., می روم پنجره ام را باز کنم !

 

   یک نفس عمیق از خدا بکشم.

ارسال در تاريخ سه شنبه 22 اسفند1385 توسط ریحان
تا به حال در خوابِ پشت در بودم، از خامی ام بود و از خاکی نشدنم.

پایین تر به وقت خاک، به بیداری بیابان رسیدم،

شعاع های زمین همه تا بی نهایت جاری، در صافی و یک دستی

آفرین به دستانم که زانوهای لرزانم را بغل گرفته اند...

آفرین به دستان خیس اشک که گونه های عطشم را نوازش می کنند...

آفرین به نهر آه که تهی گوش هایم را پر می کند...

قرارمان این بود؟ هرچه پایین تر، باز پایین تر. هر چه خاک تر، باز خاکی تر.

 

«من به خاک آمدم، و بنده شدم.

تو بالا رفتی، و خدا شدی.(1)»

 

 

----------------------------------------------

1- آوار آفتاب،شعر نیایش-سهراب سپهری

2- نقاشی از سهراب سپهری

ارسال در تاريخ سه شنبه 22 اسفند1385 توسط مهدی
خداوندگار کوچک، مي گذري، از بازار زرگرها.

ديم

دام دي

ديم ... دا دا

دالام دو

ديم دال دوم

مي دانم، سراسر صدا مي شنوي. وجود پاک و مختصرت در محاصره صدها صداي آشنا و خشن گرفتار مي شود.

دام

ديم دام

ديم دو دالام دي

مي انديشي به صداها، به پيام ها، به دعوت ها. به کدامين پناه مي بري؟ همه صدا ها آشنا ولي زمخت و نازيبا.

 آري در

 «هجوم هميشگي هاي آشنا»

 دنبال يک غريب ناآشنا مي گردي

 تا به او پناه ببري.

 

صدا ها جمع مي شوند. کم کم نسيمي گوشت را نوازش مي کند. در ميان صدها آشناي خشن، کم کم يک غريب آرامي را مي يابي.

دام ... ديم دام ... ديم دام دالام ...

صداها يکي مي شوند. و ناگهان تازه مي فهمي که همه صدا ها در يک اند و يک در همه. و صداها برايت به وحدت مي رسند. وحدتي آرام، زيبا، با نوازشي منظم و رقص آور.

آري وقتش است، به رقص آ، مولانا. و حماسه بازار زرگر ها را بيافرين.

سيسس، ... همه ساکت، ... سيسس همه با هم

مي شنوي صدها صداي آشنا در حقيقت يک صداي غريب بودند. و خصلت اين صدا رقص است. پاي کوبيدن و با آن يک صدا، يک صدا شدن.

 

مولانا، روحم در آرامش رقص پرتلاطم است.

..........................


 

از استاد فرشچیان

ارسال در تاريخ دوشنبه 21 اسفند1385 توسط مهدی
از وبلاگ حمید:

این روزها بحث در مورد فیلم ۳۰۰ خیلی زیاده. فیلمی که لگوماهی [+] و عصیان [+] در موردش تمام و کمال نوشته اند.
مختصراً بگم که در این فیلم که از یک کتاب کمیک استریپ برداشت شده، در جنگی بین ایران و یونان تصویر بسیار بدی از ایرانیان نمایش داده میشه.

لگوماهی راه حل خوبی رو پیشنهاد داده: یک سایت راه انداخته تا دوستان کمیک استریپ کار ما، تصاویری درست از اون چیزی که در ایران باستان بوده بکشند و توی این سایت بذارند. این هم لینک سایت:
۳۰۰ the movie

حتماً دو مطلب مذکور رو بخونید و شما هم لینک بالا رو توی سایت یا وبلاگتون قرار بدید تا رنک این صفحه توی گوگل بره بالا!

در ضمن یادتون نره برید امضا کنید

ارسال در تاريخ شنبه 19 اسفند1385 توسط مهدی

 

دیوانه می شوم در جمع همه ی آدم هایی که تنها به درد مصاحبت می خورند نه ...

 

فاصله ها ... فاصله ها

 

پس "درد مشترک" چه می شود؟

 

 کجای این بیهودگی ها گم شده ایم؟

 

 کجایی "جلال الدین محمد" ؟ کجایی "خداوندگار کوچک" که ببینی امروز حتی "چراغ "ها هم سوی گذشته را ندارند...

 

شاید هم مشکل از"چشم ها" ست...چند بار "باران" بارید و باز فردا غبار چشمانمان را گرفت؟؟

 

دوان دوان دارم پناه می آورم به خودت. این پای لنگ , این نفس نفس زدن از همین است.

 

کجا می روی "ریحان" حیران ؟؟! بهشت و جهنمی که حیران آنی همین جاست...

 

چشم بسته ای. چشم بسته ای اول از همه به روی خودت , به خودآ...

 

"طلب", "عشق" این ها درد آفرین است. درد درمان می خواهد. این چه مسکنی است که این چنین همه مان را خواب کرده است؟؟

 

راه دور نمی روم. بامداد یکشنبه ای که گذشت; چند نفرمان از درد برای " آیات " بیدار شدیم؟؟؟

 

درد بالاتر از واجب که نداریم; داریم؟!

 

بیا باران امروز را دریابیم. شاید فردا ..........

ارسال در تاريخ جمعه 18 اسفند1385 توسط ریحان

تقدیم به همه ی درختا:

 

 

زیباترین صدا صدای درخت است

 

که همه عمر

 

از هیچ نمی نالد:

 

نه از اره ی آذرخش

 

نه از نعره ی تندر

 

نه از شلاق باد

 

نه از سوز خزان

 

***

 

زیباترین کلام

 

 کلام درخت است

 

که در همه ی عمر هیچ نمی گوید

 

و بر پای ایستاده است

 

و دست هایش دهنده اند

                                 بارورند

 

درخت میوه را به خدا تعارف می کند

 

با سر انگشتانی که به آسمان افراشته است

 

اما,

 

کودکان به سنگ از او باز می گیرند

 

و پیران بر نردبان

 

و جوانان با شکستن شاخه ها

 

***

 

سلام بر درخت

 

 که غرور تملک ندارد

 

و هر چه اوراست

 

هماره , فراچنگ

 

به پیشکش میدهد

 

و حتاش

 

اگر به سنگ زنند,

                      می بخشد !

 

 

 

چنگیز هم خونخوار تر از لحظه ها نیست

 

زمان سیری ناپذیر است

 

میان شهادت و شقاوت

 

فاصله

 

به درازای تفنگی است

 

تا در کدام سوی آن ایستاده باشی !

 

 

دگر باره سلام بر درخت

 

که تا, زنده است

 

ازو فنداق تفنگی نمی توان ساخت !

 

 

"موسوی گرمارودی"

(عکساس خودمم+سمت چپی درخت نیست! یکی از دوستامه!!!)



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه 15 اسفند1385 توسط ریحان

 

به رنگ آيينه بود...

سلام را به سبزي رخوت بار بيد....مي ريخت به كلام..

و چنان پر بارش و بي تكرار كه به باران طعنه ميزد حضورش!

ولي...ولي بهاري بود هواي دلش....و هوايي بود بهار وجودش....

(ساقی)

***

سه شنبه عمو رسول را با خودش برد ...خدا رحمتش کنه...

آدم نازنینی بود.

***

یه خاطره از آخرین فیلمش:

آخرین فیلمش را با دو تا از دوستام رفتم. تا ساعت 3.5 آز داشتیم و فیلم 4.5 شروع می شد.اون روز همه در جریان عجله ی ما بودند و رعایت حالمان را می کردند تا کارمان زودتر تمام شود,  در استفاده ار وسایل مشترک. ساعت از3.5 گذشت. همه رفتند و من هم گروهیم موندیم ونفر سوم پشت در منتظر بود.استاد اومده بود و فریاد می زد که مگه دارید قرمه سبزی درست می کنید. زور می گفت. روش ما که ابداعی من بود :D کاملا درست بود اما با اصلی فرق داشت.آزیست هم که دانشجوی دکترا و شیرازی بود(شاگرد اول .فکر کن چی بود!) واستاده بود و فر فر نگاهمان می کرد. هم گروهیم شده بود رنگ لبو. ومن سعی می کردم جواب ندهم.

خلاصه ما اون روز خیلی دیرتر از همهیشه آزمایشگاه را با یه سری جواب عجیب و غریب که با هیچ کدام از گروه های دیگه هم خونی نداشت آزمایشگاه را  ترک کردیم.

با یه بدبختی خودمون را با 20 دقیقه تاخیر رسوندیم سینما . خوب, تاریک بود وجایی را نمیدیدیم. مسئول سینما گفت برید جلو. صندلی های اول هر ردیف نشسته شده بود. برای همین رفتیم جلوی جلو. ردیف دوم. بعد پالام پولوم کردیم و من رفتم مهمات خریدم و برگشتم....بعله ... اگه همین جوری پیش برم...تا همین جاش کلی خاطره بود.البته برای خودم.

اون جایی که سر سعید خورد به دیوار فیلم یهو قطع شد و ملت دانشجو در جایی که باید گریه می کردند قاه قاه می خندیدند وما  تا کلی بعد از این که همه بس کردند ادامه می دادیم...

چراغ ها روشن شد . برگشتم عقب را نگاه کردم دیدم تا چند ردیف پشت ما کسی ننشیته وما مثل 3 کله پوک رفتیم جلو سرامونا بالا گرفتیم و داریم برا خودمون ذوق می کنیم .(این صحنه را باید حتما تصور کنی.)

و با اون جا که سپیده جک تعریف می کرد با این که تکراری بود تا یه ربع بعد من داشتم می خندیدم.( البته تنهایی) خوب فیلم تاثیر گذار بود, عصبی شده بودم دست خودم نبود.البته دوستم هم عصبی شده بود هم از خنده های من, هم از فیلم . اما اون گریه می کرد. شانس آوردیم از اول فیلم نبودیم وگرنه از دست رفته بود...

اون روز همش خاطره بود. و مسببش اون خدا بیامرز بود. به جز به نام پدر  از معدود  فیلمای ایرانی امسال بود که خیلییی به دلم نشست.

آهنگ فیلم را هنوز هم گوش می کنم . هر روز . همش ...ههییی

 

گفتم که نتیجه ی آزمایشمان خیلی عجیب در آمد...نمره ی ما شد 5 /19 بقیه 8_9_...

ارسال در تاريخ سه شنبه 15 اسفند1385 توسط ریحان

 

سرنوشت من موهای موج داری بود که در پیچ وتاب آن پیچ وتاب می خوردم.

 

آن قدر که حالا به هم گره خورده است.

 

چاره ای جز دست های برنده و نجات بخش قیچی نمانده است.

 

دست های برنده ای را در آغوش می کشم ... هر چه باداباد ...

 


 

چی روی سرت نوشته؟!

درسته; مو ...

ارسال در تاريخ سه شنبه 8 اسفند1385 توسط ریحان

عکس هایی از سفرمان به روستایی دور از هیاهو

صبح به خیری از خدا

صبح به خیری از خدا

نماز صبح درختان به جماعت

نماز صبح درختان به جماعت

سجده درخت به نسیم کوی یار

سجده درخت به نسیم کوی یار

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

عشق به هم نوع حتی بعد از مرگ

عشق به هم نوع حتی بعد از مرگ

در پیچش تنهایی خود

در پیچش تنهایی خود

و پشتشان به نور خدا گرم

و پشتشان به نور خدا گرم

----------------------------

پ.ن: حمید چندتا عکس خوبه دیگه از سفرمون روی وبلاگش گذاشته . دیدن عکس ها واقعا خالی از لطف نیست:

۱   --   ۲   --  ۳ 

ارسال در تاريخ سه شنبه 8 اسفند1385 توسط مهدی

           

امیدوارم متوجه جملات زیر نباشید! چون من متوجهم و می دانم که ....

 

***

 

  "نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

 

    واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

 

    یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم

 

                                           وایسا دنیا

                                                       وایسا دنیا

                                                

 

                                                             من می خوام پیاده شم"

                                        

 

                                               

                                             

ارسال در تاريخ یکشنبه 6 اسفند1385 توسط ریحان

می گویند سال ها پیش در دهات خراسان و سیستان که امکانات مداوا و درمانگاهی نبود، هر کسی را که مار می گزید، گوشه ای از کویر رها می کردند تا به آرامی انتظار مرگ را بکشد و این انتظار وحشتناک را می گفتند: غربت مار گزیده

 

و من در این دشت می گردم. صدا ها را نمی شنوم. اطرافم پر است از خیابان های صدا، همه غریب و ناآشنا، سازهای ناکوک زندگی، هر یک از جهتی به جهتی، از بالا پایین و چپ و راست. چه می شد کرد؟ جز کر شدن. دیگر هیچ صدایی را مخاطب نبودم.

صداها فرو ریختند

          و تازه فهمیدم که مخاطب هیچ یک از صداهای این آشوبکده آفرینش، زندگی، نبودم.

گوش ها را بستم. به تماشا نشستم،

نوری را جستم که بیابد مرا،

          که بگیرد در بر خویش،

                   آهنگ سکوتم را.

(و می گویند آنکه درغربت مار گزیده نشسته، اول کر می شود و بعد کور.)

رنگ ها می باختند، به آسانی خود را.

و کم کم در انتظار ...

و شریان های سرد صدا را حس می کردم. همه غریب... کسی با من نبود در دشت خود تنها...

خورشید درون خاموش،

از تاریکی وهم،

از سرمای نگاه،

از خیسی اندوه.

و تو را چون خلوت یک برگ در ته کوچه روز، کسی باور ندارد

در یکی از این روز ها، پشت دری، خنکای نسیمی گذشت. پنجره چشمانم را گشودم و جز ماتی این دنیا ندیدم. ولی این سردی آشنا بود. این شریان خنک هوا لطیف تر بود. و چشم گشودم و گوش دادم.

صدایی آشنا بود

صدایی که کنارم نشست و مرا به تماشا برد.

آرام...

"صدای زندگی که در توست به گوش زندگی که در من است نمی رسد. پس بیا حرف بزنیم تا دیگر احساس تنهایی نکنیم."

می دانی؟ من آنقدر خسته از این صدا های هزاران مخاطب...

و من با صدا صحبت می کنم، با تو که برایم صدایی، صدایی آشنا!

این صدا حتی اگر کوتاه باشد، در غربت مارگزیده غنیمت است.

گفته ها بسیار، شنیده ها نیز بسیار و همه در سکوت نگفتن و نشنیدن...

ولی ...

صدای من گنگ است

صدای من ناله است

صدای من آواز دهل است

صدای من خاطب ندارد

صدایم لهجه اندوه دارد

صدایم را کسی دیگر نوازد

صدای من ...

 

دیدی چه خشن، دیدی چه زمخت، دیدی چه غریب؟

شیشه شب، ساکت. چه کسی در هوس سنگ زدن بر صافی تاریکی این شیشه؟

نه صبح می شود...

و من یک سنگ، یک بیدار شدن، یک لباس پوشیدن و یک رفتن.

و من یک باد، یک گفتن، یک تازه نفس کردن و خاموش شدن.

و من یک سوز، یک نگاه، یک لبخند و دگر هیچ ندیدن.

و من پری در باد، مثل همه در حال فنا، در روزمرگی خویش اسیر

 

گرم است زمین، من پشت به او، گرم است مرا.
ارسال در تاريخ یکشنبه 6 اسفند1385 توسط مهدی

دستي افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ، هر
 قطره شود خورشيدي
باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
 روزن روزن.
ما بي تاب ، و نيايش بي رنگ .
از مهرت لبخندي كن ، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم ، باشد كه بباليم و
 به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير ، برهم تاب ، برهم پيچ :
                                                          شلاقي كن ، و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل يكرنگي بدر
 آرد سر.
چشمان بسپرديم ، خوابي لانه گرفت.
                                                          نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سيراب
 از تابش تو ، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
 باشد كه تراود در ما ، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي ، سودايي.
 زخمه كن از آرامش ناميرا ، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم ، آكنده شويم از والا "نت"
 خاموشي.
آيينه شديم ، ترسيديم از هر نقش.
 خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را ، و دگر نقشي
 ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي ، گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز ، باشد كه نماند
 مرز، كه نماند نام.
اي دور از دست ! پر تنهايي خسته است.
گه گاه ، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدين در تو شود خاموش.

از سهراب سپهری

ارسال در تاريخ پنجشنبه 3 اسفند1385 توسط مهدی
1- «بی پاسخ» شعری بود که توسط یکی از دوستان مطرح شد تا سبب خیری باشد که نگاهی به این شعر بیاندازم و سعی کنم برداشت های دست و پا شکسته خودم از این شعر را بنویسم. کاری که بارها در مورد شعرهای سهراب دوست داشتم بکنم ولی ناچیز بودن وسع توانم مانع از ورود به دریای بی کران شعر های او می شد.

2- اثر هنری، آفریننده است. یک اثر هنری در وجدان دردمند هر انسانی دست به آفرینشی نو می زند. این آفرینش جدا از یافته های آفریننده خود اثر است و این را من اعجاز هنر می دانم. با وجود این، اشعار سهراب را فراتر از چارچوب تقسیم بندی هنر می دانم، چرا که خود نیز هیچ گاه بر کرانه های فخر هنرآفرینی شعرا قدم نگذاشت و در آن نتاخت و هیچ گاه به هنر تکنیکی اجازه سواری نداد. گرچه هیچ گاه هم خارج از دریچه هنر سخن نگفت. نوشته هایم شاید نتیجه آفرینشی نو از سخنانی زیبا باشد و آشکارا دچار اشتباه و خطا.

3- «جنگ یک روزنه با خواهش نور» جمله ای بود که در غروب یک شب زمستانی آن هنگام که سرمای هوا تمام وجودم را فراگرفته بود، هوش از سرم برد و مجذوب صدای گرم سهراب شدم. مدت کمی است و تمام شعرهایش را نخوانده ام.

4- تا به حال در شعرهایش دور ندیده ام. او انسانی بود که روی یک خط در حال «رفتن» بود و تکرار نمی شد. مطالعه شعرهایش به خوبی نشان می دهد که او از ابتدا در راهی مشخص قدم می زند و در هر قدمی فاصله هایی به جلو می رود. از این رو بررسی اشعار او بدون شناخت این مسیر به تمام، میسر نیست. شاید در ادبیات کنونی ما بررسی خط سیر فکری سهراب (که به زیبایی تمام در اشعارش به ترتیب نمایان است) حلقه گمشده ای باشد که سهراب را در غربت خود خاک کرده است.

5- قبل از شروع بررسی شعر مناسب می دانم نکاتی را مرتبط با آن ذکر کنم. سهراب کتاب «زندگی خواب ها» را در سال 1332 منتشر می کند یعنی وقتی که 25 سال دارد. این کتاب 2 سال پس از اولین کتابش منتشر می شود پس می توان نتیجه گرفت که اشعار او در این کتاب نتیجه افکار او در سن 23 تا 25 سالگی است. او در این مدت در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مشغول به تحصیل بود و در سال 1332 با مدرک لیسانس فارغ التحصیل شد. او تا سال 1337 (سالی که به فرانسه عازم شد) در یک زندگی آرام مشغول تفکر، شعر گفتن و نقاشی کردن بود. شاید بتوان گفت او در این سال ها به جد برای حرکت در مسیری که او را به خود می خواند، آماده می شد. ندایی که سالها بعد از آن بسیار سخن می گوید. آوایی که در دشت ها و دوردست ها می شنید و دیگران را نیز از آن خبر می کرد. (دورها آوایی است که مرا می خواند/ گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند/ گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تورا /چه کسی بود صدا زد سهراب؟) در زمان انتشار این کتاب، شاید او هنوز به چیزی نرسیده است شاید هنوز قدم از قدم برنداشته. او چیزی ندیده برای همین از تاریکی ها و سایه ها صحبت می کند. از بهت و از فکرهایی که او را به رفتن وا می دارند. او ندایی می شنود. می گویند افکار عرفانی سهراب در «ما هیچ ما نگاه شکل می گیرد» و این چنین است سیر حرکت سهراب که در نهایت «تا انتها حضور» می رسد. بیش از این نمی توانم در مورد سیر رشد افکار سهراب صحبت کنم گرچه واژه ها در ذهنم می رقصند. امیدوارم روزی بتوانم قدم به قدم با او آشنا شوم.

6- و اما شعر: بی پاسخ(اگه حوصله دارین اول این شعر رو اینجا بخونین)

7- در ابتدای راه هراس از روشنایی های کاذب انسان را در بر می گیرد. روشنایی هایی که زاییده توهم «جامعه» و «خویشتن اسیر در جامعه» است. این هراس انسان را تا کوری و «خویشتن کشی» می برد. کشتن خویشتنی که وجود عصیانگر آدمی را در خود می فشرد و جنگ با این روشنایی هاست که پیروزی در آن تاریکی محض است و هراسی شفاف. و این اولین آگاهی انسان است: تاریکی از ابتدا بوده و خواهد بود. نشستن در این تاریکی طاقت فرساست. منتظر نشانه ها ماندن. منتظر اولین موجودی که در «عدم اولیه انسان» ندایی برآورد و انسان را به اولین غیر خودی مجذوب بکند تا که اتاقی باشد برای پاسخ گفتن به تاریکی، برای امان از هراس از «هیچ»، و در نهایت برای روشن کردن دنیای خویشتن و خویشتن و این اولین و شاید آخرین انتظار است. انتظار دیدن. شاید بتوان گفت سهراب شاعر دیدن است.

8- انسان هر آنچه را که می شناسد با «شباهت»هاست. شباهت خود به جامعه، شباهت رنگ این میز به رنگ قرمز و... و او اولین شک را وقتی می کند که این معیار شناخت را از دست می دهد. وقتی احساس می کند که شناخت برپایه شباهت بی پایه و اساس است و باید دنبال شناختی اصیل تر برود. سایه در نظر من نماد کاملی است از: یقین به بودن یک چیز ولی کوچکترین نشان و شناختی از آن نداشتن. و اولین حسی که در عدم بودن اشیا و دنیا به انسان دست می دهد حسی از یقین و جهل است. و این حس پایه های شناخت را می ریزد و ناگاه از خود می پرسی: من کیستم؟ (و شاید این سایه، سایه خود واقعی ماست. چیزی که می دانیم هست ولی نمی دانیم چیست.)

9- بزرگترین سوال او در این شعر «من» است. سوالی که در هر قدم دوباره نو می شود و تکرار. هر جوابی یک «یافتن» است یک «نیافتن». یافتن یک فکر نو و دوباره نیافتن خود. هر چیزی را که می یابد ابتدا در خود او متجلی می شود و به سرعت می فهمد که او، آن نویافته نیست. شاید نوعی گذر است و شاید نوعی جستجو. در انتهای شعر می گوید «انعکاسی نوسان داشت» ولی در ابتدا گفته بود «و من انعکاسی بودم». در انتها می گوید «بهتی در پس در تنها مانده بود» و در ابتدا می گوید «خودم را در پس در تنها نهادم» این خود در میان شعر «فکر» می شود (فکری در پس در تنها مانده بود) و می پرسد : پس من کجا بودم. او ابتدا خود تنهایش را می یابد، این خود تنها سرشار از فکر می شود و در نهایت فکرهایش به بهت می رسد و سهراب خود را با آن بهت جدا می یابد و این یعنی قدمی رو به جلو و گذری از یک مرحله.

10- بند پایانی شعر در واقع نقطه اتصالی به تمام قسمت های شعر است و پیوستگی مدام افکار او را نشان می دهد. او در نهایت این تلاش تنها سه چیز دارد: یک- اتاقی بی روزن (که تجلی تمام دنیای اوست که از هر چیزی تهی است ولی هست). دو- انعکاسی در حال نوسان (که شاید هنوز نشانه ها و ردپاهایی از زندگی را در بر دارد). سه- یک بهت که از سراسر وجود خود تنها او را دارد. بهتی که زاییده گذر او از تنهایی به فکر و از فکر به بهت است. و همچنان می پرسد : پس من کجا بودم؟

11- نوسان زندگی تعبیر زیبایی است از حسی که در همه ما وجود دارد. نوسانی تا به ابد. که نه ابتدا دارد و نه انتها. انتهایش را جایی که نمی دانیم به ابتدایش گره زده اند و کسی تا به حال این نقطه را نیافته است. و حسی عجیب از اینکه ما انعکاسی هستیم از دنیایی دیگر. «شاید»ی که تا به ابد شاید «شاید» بماند.

12- این شعر سرشار است از: نزدیک شدن، تجربه کردن و دور شدن. سرشار از بازی جهان ساده و کم موجود او با تنها دو مفهوم پایه ای و آشکار سهراب: من و زندگی من.

13- سهراب گاه محتاطانه به پوچی نیم نگاهی می اندازد. فکر می کنم اصطلاح «صدای بی پاسخ» را جز به درک «هیچ» از زندگی نتوان تفسیر کرد. درکی که در آن تمام معنای زندگی در نهایت یک سوال می شود، سوالی بی پاسخ و یقین به بی پاسخی آن می شود پوچی تمام. سهراب این را به احتیاط می پرسد و به آرامی از کنارش رد می شود. پس از این حس ضعیف است که به خواب می رود و در نهایت کمی هشیار می شود.

14- نمی دانم چرا از خواب سخن می گوید ولی هر چه بوده شاید تجربه ای واقعی در زندگی اش بوده است که منجر به یک آگاهی می شود و او را از خواب غفلت بیرون می آورد و دوباره به تاریکی ها می افکند. و او باز از این هراس دارد که نکند این رویش جدید منجر به تجربه کردنی دوباره و دور شدنی دوباره شود. وقتی انسان در دنیای نبودن ها دنبال اولین بودن ها می گردد مثل نوزاد تازه به دنیا آمده ایست که هر شیئی را با دست لمس می کند و گاه از زبری و گرمی نویافته خود گریان می شود. هراسی به خاطر تجربه هایی از مشقت ها و رفتن ها و نرسیدن ها که بسیاری از ما ها را هم بارها در بر گرفته است.

15- و پس از اولین پرتوهای شناخت حس می کنیم که بالاخره به جایی خواهیم رسید. نسیمی می شنویم که نشان از کوی یار برایمان می آورد و اطمینانی از سر ایمان وجودمان را در بر می گیرد و این آغاز راه است. آغاز رفتن، آغاز شنیدن.

16- نمی دانم استفاده از فعل رویش برای در هدفمند بوده یا نه. ولی حسی عجیب در من ایجاد می کند. رویش نشان از هسته ای پنهان دارد. رویش تصادفی نیست، اتفاقی نیست. رویش هدف دارد، رویش از هسته ای برخواسته. رویش مرجعی دارد، ریشه ای دارد.

17- نمی توانستم زیاد مراقب شیطنت های افکارم نباشم و ممکن است، به زیرکی افکار خودم را در اشعار سهراب برایتان قالب کرده باشم. مواظب باشید.

18- خیلی طولانی شد می شد کوتاه تر هم نوشت ولی به بسیار گفتن نیاز داشتم. (فکر نمی کنم بیشتر از یک یا دو نفر تا اینجاش رو خونده باشن :D)

19- و اما بد نیست دوباره یه نگاهی به این شعر بندازین و نظرات خودتون رو به من هم بگین.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 اسفند1385 توسط مهدی

سلام.

عکس  باران دیروز + شعری که همیشه و  همه جا همراهمه... :

 


 

درسته ... چکه کردن... دغدغه ی روز دوشنبه ی بارانی من بود, که با دو در کردن یه کلاس به دست آمد, تربیت 2 داشتم, تا دم درش  رفتم حتی داخل شدم. اما وقتی به یاد درخت هایی که بیرون داشتند چکه می کردند افتادم..."دامنم از دست برفت"  و یه روز بی چتر را چکه چکه تجربه کردم...تجربه ای تکراری که هیچ وقت تکراری نمی شود !

 دو در کردن...کاش می شد منطق را هم به اندازه ی حتی 2,3 ساعت دو در می کردیم و آن وقت زیر باران...

 

 

...مرا ترس برداشته آورده اینجا

 

تحمل تازیانه را کنار تاول های فردا جا گذاشته دل پیاده آمده ام

 

اما چگونه بگویم به لباس مرگ برنخورد

 

تو را که این قدر نزدیکی, هیچ

 

در هفت آسمانی که ندیده ام هم ستاره ای ندارم

 

سرباز صفر زمینم

 

هر چه دست می فرستم چشمم به جایی نمی رسد

 

تاریک تاریک

 

نمی گویم اگر عصا شود تبسمت باد هم به گردم نمی رسد

 

می گویم, دستان تو اگر رود شود

 

جای دوری نمی رود

 

به حرف ماه رسیده ام

 

چراغی روشن بگذار

 

                         نمی توانم با این تاریکی کنار بیایم

 

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 1 اسفند1385 توسط ریحان
 من یه دوست قدیمی دارم که از بچگی می شناسمش و تا آخر عمرم هم اگه لیاقت داشته باشم باهاش خواهم بود. تازه فهمیدم که مدتی میشه که داره وبلاگ می نویسه. می دونم وبلاگش برام همیشه جذاب خواهد بود.
شما هم دوست داشتین یه سری بهش بزنین و دعا کنین بتونه کنکور فوق رو با موفقیت بده.
ارسال در تاريخ سه شنبه 1 اسفند1385 توسط مهدی
قالب وبلاگ