تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند

تا سرا پرده گل نعره زنان خواهم شد

ارسال در تاريخ چهارشنبه 29 فروردین1386 توسط مهدی
    در یک وبلاگ جدید قصد دارم نتایج مطالعات خودم را روی پروژه کارشناسی ام، برای دوستان و علاقه مندان ارائه نمایم.
پروژه من در حوزه هوش تجاری (Busimness Intelligence) خواهد بود. هنوز دقیقا فیلد پروژه ام تعیین نشده است.
با تشکر از توجه تون...
ارسال در تاريخ سه شنبه 28 فروردین1386 توسط مهدی

* دیشب در خواب به پرواز در آمده بودم. بار دومی بود که در خواب چنین چیزی می دیدم. لحظه ای "متراکم شدن شوق پریدن در بال" را حس می کنی، آنگاه تمام وجودت لبریز از آسمان می شود و چون کره مادیانی زیبا، کشش اراده ات تو را به پستان مادری بزرگ می رساند و ناگاه بی تکیه گاه و بی بال، تنها با تکیه برعزم پرواز به آسمان در می آیی.

* دیدی دیشب چگونه در آسمان سکوتت تا تماشای خورشید خدا به پرواز در آمدیم؟ من که می دانم طوفان های شوق در پهنای بلند آسمانت عالم را به سکوت حیرت واداشته اند. آری بگذار با هم به پرواز در آییم... نگو که تا به حال نپریدی. آسمان را چه به این حرف ها؟

- سکوت...

* هر ذهنی برای پرواز آسمانی دارد. آسمان مرا ابرهای کوچک گرفته... دلم برای دوباره پرواز در آسمانهایی که برایم آفریده اند، لک زده است. آسمان­هایی که منتظر پروازمان هستند.

* تو تنها کسی هستی که ذهنم را عریان دیده است. برای تمام آفرینش، لباس بر تنش می کنم. روزمرگی ها لباس زشت ذهن های زیبا هستند. ولی ما دچار این تنیم، دچار این لباسیم و اگر نیستیم باید بشویم. آنگاه چگونه همدیگر را زیبا ببینیم؟ زیبا...

*ذهنم را برای همیشه عریان ببین... میدانی؟ زیر ابر نگاه خدا همیشه قشنگیم. ای باران خدای خوب من...

- قشنگ تعبیر عاشقانه اشکال است… من هم عریانم، زمین من تو همیشه قشنگ می مانی و عریان، ته دلم، جایی که دست هیچ روزمرگی بدان نمی رسد.

زمین کمی می گرید. مثل یک مرد.

* زمین و باران، تا ابدیت شهرهای شلوغ، برای هم عریان اند.

- جلوی تکرار را گرفتن، برای ناب ماندن معانی… ولی من از خوشایندی تکرار می گویم در مواجهه با دل. چرخیدن در یک دایره آنقدر که نیروی گریز از مرکز تو را از بند محیط رها می کند.  آنگاه در چرخش دایره وار تکرار می توان به خورسید لبخند خدا رسید.

- گریه ات مرا به لبخند تو مصمم تر می کند.

* تبسم روح لطیفت چقدر زیباست.

- و تو که با انگشت مهربانی تبسم مرا لمس کردی… سلام آینه دلم را رو به رو می کنم با آینه دلت تا ابدیت...

* ابدیت نه در زمان و مکان که در تماشا و پرواز…

------------------

پ.ن: ازگفتگوهای "زمین و باران"

ارسال در تاريخ شنبه 25 فروردین1386 توسط مهدی

شب سه شنبه،

عصاره زندگی را در کامم ریخت.

-عصاره زندگی ساده ترین بودن هاست:

بودن های کویری.-

امشب،

بدون اضطرابی از انتظار

 آمد

 و بودن دلهره­ ای از رفتن،

 رفت.

سه شنبه ها هر هفته یکبار تکرار می­شوند.

-----------
پ.ن: مربوط به هفته پیش
ارسال در تاريخ شنبه 25 فروردین1386 توسط مهدی
  اون روز انقدر خوش گذشت که دوباره با دوستان زدیم بیرون. عکس های این دفعه هم بد نیستن، می تونید اینجا ببینیدیشون.
ارسال در تاريخ شنبه 18 فروردین1386 توسط مهدی

من به «زير باران نشستن با تو» راضي هستم، مثل الان، مثل امروز صبح مثل هميشه.... شعر نمي گم. شعار نمي دم از ماورا هم صحبت نمي کنم، نه! دارم به خودم، به تو، به ما، وسعت تمام آرزوهام رو تو انحناي کوچکي از فضا، بين دو چشمات، با انگشت "دوست داشتن" ترسيم مي کنم. نمي خوام در اين "شب نيک" فريب آرزو ها رو بخورم. فريب دنيا، فريب تن!

دستانم رو در امتداد زمين و زمان (اين پدر و مادر روزمرگي) باز مي کنم و فرياد مي زنم:

                                    آهااااي دنيا،

                                                                من به اين لحظه ي باراني خشنودم.

                                                                                به اين جمله نوراني، به اين جرعه تماشا

-...

پيش مي رويم و پيش... در سختي ها در شادي ها فرياد مي زنيم:

تا به آنچه از دست مي دهيد اندوهتان فرانگيرد و

به آن چه اعطايتان مي کنيم، سرخوش نشويد

که خداوند هيچ خود ستاي مغروري را دوست ندارد.

-----------

پ.ن: از نامه های «یکی دیگه». :دی

ارسال در تاريخ چهارشنبه 15 فروردین1386 توسط مهدی
چند روز پیش با دوستام رفته بودیم یکی از کوه های قافلان کوه (به ترکی می شه قافلان تی: محل زندگی پلنگ). خیلی خوش گذشت این هم لینک چند تا از عکس هاش ببینید بد نیست.
ارسال در تاريخ چهارشنبه 15 فروردین1386 توسط مهدی

 

همه را قطع می کنم. می خواهم سه روز , حداقل سه روز در بی خبری از خودم خبری بگیرم.

 

آه من دلم اردی بهشت می خواهد. من دلم آبشار طلایی می خواهد و یاس, پنجره ی باز یک عصر سه شنبه و رگبار گرم و نرم یک باران بهاری ...

 

باران... باران... وقتی قرار باشد باران خدای زمین خوبت باشی , کلام چه ارزشی دارد؟!  ببار ...

ببار های های ...

_آرام باش ریحان ... آرام...

آخر من چگونه آرام ببارم ؟ وقتی آینه هم به من, به ما رحم نمی کند ...وقتی تاب نمی آورم این همه پیچ و تاب را...

 

من دلم بادکنک خرگوشی نارنجی رنگ 5 سالگی ام را می خواهد. همان که امسال مرا از خرید عید باز داشت. کابوس بود با آن همه رنگ در دست 5 سالگی های کودکان خیابان. و من که به جای نگاه کردن به ویترین مغازه ها به دنبال بادکنک خودم بودم...نه هیچ کدام نبود...هیچ کدام.

و تو آن شب تا صبح می نوشتی , 50 صفحه... تا کی نوبت به یک صفحه ی من برسد....

 

" از دست تو نیست , دل من از گریه پره."

گفته بودم که می خواهم با دنیا قهر کنم. گفتی آن قدر ها هم اشتباه نیست ; قهر کن. اما بدان با خودم هم قهر کنم با تو نمی توانم... اما چرا؟؟؟ امان از این چرای گستاخ! چرا دست از سرم بر نمی دارد؟

 

چرا  چشم های پدر که به چشم هایم نگاه می کند این رنگی شده است؟!  من سکوت کرده ام ; همین! خودش خواست , غیر از این است؟!

 

این را بدان: من این بی تابی را از یک جای دور آورده ام, خیلی دور ... خیلی نزدیک آنجا که" امانت" را بر دوشم  نهادند. و من "ظلوم" بودم و من "جهول"...

 

کلک خطوط چهره ات را که این چنین بهت زده ات کرده است را فهمیدی؟

بهت...از غریبی ...؟ از این که دنیا ما را پس می زند!؟

چی؟! هیچ کدام!

 

وصله ی نا چسب آفرینش شده ام.استتار ندارم. دلم می خواهد  سه روز پیدا نباشم... احساس امنیت ...

 

"صدا"یمان را دوره گرد ها در بلندگوهای دستی شان پشت وانت های کهنه فریاد کرده اند در کوچه های سیمانی...

لعنت به این کوچه های سیمانی سرد... لعنت به این فاصله ها...

 

سه روز, سه روز می خواهم سکوت کنم.

 

دلم برای انگشتری گم شده ام تنگ است. خیلی بیشتر از چهل روز گذشت. من ملکم را می خواهم...ملکوتم را می خواهم...

 

جلال الدین محمد! دلم می خواهد موهایم را پریشان باد کنم, بچرخم, غزل بخوانم بچرخم ...غزل بخوانم...غزل بخوانم...غزل بخوانم...غزل...

 

احساس خفگی علی رغم هوای بهاری بیرون تمام فضای اتاقم را پر کرده است.

_ شاید به خاطر بسته بودن پرده هاست.

چه توفیری دارد؟ مگر با کشیدنشان چیزی جز دیوار دیده می شود؟

_غر نزن ریحان! کمی از کوه که پیدا ست.

غر نمی زنم همان یک ذره دلتنگ ترم می کند...

دلم می خواهد گریه کنم. اما نه اینجا, کنار زاینده رود, پیش آن درخت عزیز که روزگاری مادرم بود.

_پاشو! پاشو یه آب بزن به صورتت, حالت یکم جا می یاد.

آب؟؟ تو فکر می کنی سوزانی تنم مجالی به قطره های آب می دهد؟

_ ..... ..........

 

صداها... صداها... نه فقط صدای توست که می آید :

_ ریحان حس می کنی غریبی رو ؟

حسش می کنم, دستشو گذاشته رو گلوم داره فشار می ده.

_ریحان به خدا فکر کن و از اون نفس بکش . اون وقت حتی اگه همهی دنیا گلوتو فشار بدن , می تونی نفس عمیق بکشی.

 

سه روز ... می خواهم سه روز سکوت کنم.

 

. . . . . . . . .

 

همه ی زباله های عاطفی را که از گذشته برای زدنم به قصد کشت می آمدند را دور ریخته ام. اینجا تنها من مانده ام.

قفط من و تو و خدا.

همین

سلام

 


پ ن : اینا رو سه روز پیش نوشتم. من این سه روز را سکوت نکردم, اما نوشتن اینها خیلی آرامم کرد.

من آرامم.

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 13 فروردین1386 توسط ریحان

در بستر آسماني خسته و دلگير،

                        در ته خط خطي روز،

                                    ستاره اي کوچک زاده شد

 - ستاره يک چشم تماشاست

                         از عالم تاريکي

                                    بر هستي يک نور -

در اين شب تاريکي خبر از نور کلامي نيست،

                        پلک انتظارش خسته، سطرهاي آسمان خالي

ستاره ها باقي گرد قطبي گردان،

                        او از شوق ديدن و بوييدن يک پرتو، حيران

و در انتظار تماشا تمام شب را بيدار به سطرهاي سياه آسمان نگاه مي کند

که چون پرتو حرفي نور نوشتن گيرد

                        آسمان را به آتش بکشد

و آسمان سياه، اين دفتر گرد،

                        تا به تماشا چاره اي جز چرخش خالي سطرها ندارد

مي رود تا به افق تا لب بسته خاموشي

                        تا نشيند دم در، چشم به راه

که ندايي در تابش گفتن، رو به آن چشم تماشا مي گويد:

«ستاره درخشان طلوع

طلوع در انتظار تو بود

در "وسعت بي واژه"ي صبح

خورشيد را به تماشا بنشين» ...

----------------------

پ.ن: اين متن خيلي قشنگ تر بود. دست کاريش کردم به اين روز افتاد. متن من نيست ولي مال منه.

ارسال در تاريخ سه شنبه 7 فروردین1386 توسط مهدی

 

نیمه شب چشمانت  در انتظار لرزش لحظه ی تحویل سال سرخ می شود...تر می شود...

 

جامت را برای تمام طول سال پر می کنی تا با خیالی آرام پی بازی بروی. بازی ای که در آن من سیاهم و تو سفید...

 

تو با این همه شوق دوام نمی آوری ; چشم به راه !

 

نفس های کوتاهت را عمیق تر کن .

 

قرآن را می گشایم ...

 

عمیق...عمیق...نگه دار این دم را , 365 روز. تا فردا, تا مستی , تا آنجا که جام هایتان را به سلامتی بر هم میزنید و ... بر هم می زنید و به رقص در می آیید به های و هوی یک صدا در سپیدی صفحه ی بخت; خوشبختی ...

 

سلام...

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 6 فروردین1386 توسط ریحان

با تشکر از حمید که منو به این بازی دعوت کرده:

همیشه تا آن هنگام که برایمان اتفاق نیافتاده، فکر می‌کنیم تنها برای دیگران است. تنها برای دیگران و نه برای ما.

همیشه تا آن هنگام که برایمان اتفاق نیافتاده، فکر می‌کنیم تنها برای دیگران است. تنها برای دیگران و نه برای ما. آیا می‌دانید از هر 20 ایرانی یک نفر به دیابت مبتلاست و نیمی از این تعداد نمی‌دانند که دیابت دارند؟ می دانید فرق آگاهی برای اقدام به درمان و یا پیشگیری، با عدم آگاهی چیست؟ هر 10 ثانیه یک نفر به دلیل عدم آگاهی از دیابت و روش کنترل آن، جان خود را از دست می دهد. هر 30 ثانیه یک نفر به علت عدم آگاهی از دیابت و روش کنترل آن، پای خود را از دست می دهد و این تنها قسمتی از این تراژدی است...

فرق آگاهی با جهل نسبت به دیابت را می توان در تفاوت میان کشورهایی نظیر ایران با آمریکا جستجو کرد. در آمریکا علی رغم اینکه آمار دیابت 7 برابر کشور ماست، رنجهای ناشی از دیابت به مراتب کمتر است. تنها به دلیل آگاهی، پیش گیری و درمان.

ما از شما در قبال آگاهی که می دهیم هیچ پولی طلب نمی کنیم. این یک بنیاد غیرانتفاعی بین‌المللی برای نجات کسانیست، که نحوه زندگیشان که به نظر خودشان بسیار معمولی است، به تدریج آنها را به ورطه رنج و عذاب و نهایتاً مرگ می کشاند. این برنامه توسط فدراسیون بین‌المللی دیابت هدایت می‌گردد و هدف آن این است که تا سال 2007 ، یک میلیارد نفر از خطرناک بودن دیابت آگاه شوند.

اگر شما و یا نزدیکانتان دیابت دارید، تنها با یک تماس با شماره تلفن‌های: 88677480 - 88785938 - 88677482 (021)، بسته آموزشی رایگان "کنترل آسان دیابت" (به زبان فارسی) به آدرس شما پست خواهد شد.
تنها با انتشار آدرس زیر در بین دوستان و آشنایان خود، شاید بتوانید حتی یک نفر را نجات دهید! این اگرچه تنها کار ممکن است اما کار بزرگی است. آدرس زیر را برای تمام دوستان خود بفرستید و به حرکت ملی کنترل دیابت در ایران کمک کنید.
 

http://www.gabric.ir/unitefordiabetes/

این مطلب از وبلاگ حسین بود.

من هم حسین پزشکی، معین،امین،ما هیچ ما نگاه رو دعوت می کنم.

دعا کنیم...

ارسال در تاريخ یکشنبه 5 فروردین1386 توسط مهدی
یک نفس یاد خدا

یک سبد خاطر آسوده و شاد

یک بغل شبنم آرامش صبح

یک هزار آینه از جنس دعا

همه تقدیم تو باد

------------

پ. ن: نمی دونم چرا این اتفاق ها هستند که تعیین می کنن به چی فکر کنیم و از چی بنویسیم! بین تمام اس ام اس هایی که برام اومد این یکی حرف دلم رو زد. مرسی از دوست عزیزی که اینو برام فرستاده بود

عیدتون مبارک

ارسال در تاريخ جمعه 3 فروردین1386 توسط مهدی
قالب وبلاگ