کوه ها را پايين بيا...
بازيچه نباش...
بازيچه نساز...
فخري نفروش...
چيزي ميفزاي...
پرواز کن...
چگونه مي توان سکوت را تعبير کرد؟ روي رد پاي من اثري از کفش نبود. کفش من چه بود؟ بازمي گردم به عقب، بازميگردم به عقب...
مي گويند سکوت را آن سوي زمان و مکان مي توان شنيد. زمان و مکان پرگو و پر صدا شلوغ مي کنند. مي روم، مي روم، مي روم؟ مي روم؟؟ مي روم؟؟!! مي روم. مي روم! مي روم!! چهل، چهل، چهل...

دشت موته ـ بهترین زیستگاه آهو (جمعه ۲۸ اردی بهشت)
عکس های زیادی گرفتم که هیچ کدام شرح دیدگان من نیستند. تماشا که دیگر هیچ....چند تا را به سختی انتخاب کردم ...
ستاد مبارزه با سوسک ها از امروز فعالیت خود را به طور گسترده در خانه ی ما آغاز کرده است. این گروه که به فرمادهی و با اجرای بابا کار خود را انجام می دهد داره منا خفه می کنه می میرونه.
مردن زیاد بد نیست. ولی آخه این جوری... خدای نکرده می گن طرف زبونم لال سوسک بود.
آه...نه!!... می خواهم زنده بمانم...
آب از سرم گذشته ست...
من اما نمی میرم
من ماهی می شوم
مااا... ماااا...
۱ـ قسمتی از سخنان یک گاو پیشونی سفید
۲ـ .... دیگه دیگه!
زین آتش نهفته که در سینه ی من است خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت
پ ن: چه قدر امسال هوا گرمه ... ![]()
کرم ضد آفتاب یادتان نرود
می روم تا برسم.رفتن هدف نیست،رسیدن هدف است.شاید هم رسیدن هدف نباشد.اصلاً تو بگو،وقتی هدف از رفتن رسیدن است،هدف از رسیدن چیست؟
اصلاً به کجا می خواهم برسم؟نمی دانم! نه اینکه نمی دانم،نه،می دانم که تو می دانی .
چقدر فاصله ها زود به زود، زیاد می شوند.تا آنجا که به خاطر دارم همیشه در حال سفر بوده
ام،جد و آبادم هم همین طور.
کی بود گفت"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/آدم آورد در این دیر خراب آبادم"؟
نکند همان کسی بود که می گفت"به کجا چنین شتابان . . ." ؟
من همیشه مسافرم ،مسافرِ همیشه.
یک جایی که یادم نمی آید، کی و کجا بود،حکم تبعید به دنیا را برایم صادر کردند، بعد از آن بود که دویدم و دویدم،سر قله رسیدم،گاوش را بردم هندوستان،مشقامو خوب نوشتم، من این توپ را نداشتم.
راستی نکند کم کم دارم دیوانه می شوم و خودم نمی فهمم؟هان؟
نه،بعید می دانم.من خیلی وقت پیش از جلوی تیمارستان رد شدم ولی کسی کاری بهم نداشت!
آقا ببخشید،عذر می خواهم،شما خودکار نارنجی خدمتتان هست ؟
سلام خانم عذر می خواهم ،خیابان روبرویی از کدام طرفه؟ . . . با من ازدواج می کنید ؟!!
راستی اگر من دیوانه بشوم باز هم مجبورم هر شب مسواک بزنم؟
بسوزه دماغِ پدر عشق.
باید رفت.رفت و رفت و رفت. باید رسید . رسید و رسید و سررسید 86، بدو بدو حراجش کردم.سر رسید86 با عکس های بازیگران محبوب فیلم های عشقیِ کشکیِ صد من یه غاز.
پول کافی برای سفر با هواپیما ندارم ، عوضش بلندپروازِ بلندپروازم."از دیوونه به برج مراقبت،صدای من را می شنوید؟من الان در ارتفاع خدامتری از سطح زمینم!"
آااای آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید،کرم ضد آفتاب یادتان نرود.
آخ جون،رسیدیم و رسیدیم.کاشکی نمی رسیدیم،تو راه بودیم خوش بودیم،سوار لاک پشت بودیم.
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست.
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند.
زمین گفت: آسمان تا کی ابریست؟ ترانه باران تا کی زیباست؟ این همه لهجه های نو تق تق باران تا کجای بی نهایت جاریست؟ هیچ تکراری خواهم شنید؟ سلام های تو ای باران، تا نهایت عمر تازه است و پر از شوق شنیدن؟ نکند تق تق تو تکرار شود؟ نکند تکرار تو عادت شود؟ باریدن تو، صحبت تو، عادت هر روزه شود؟ مرگ شود؟ کسی از دیدن یکباره باران سیر شده است؟ از دوباره باریدن تو سخت شده است؟ جاده موسیقی تو هیچ انتها دارد؟ عرض این جاده تا کجای ابدیت جاریست؟
باران:...
آسمان:
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد / عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف / سر و دستار نداند که کدام اندازد
روز در کسب هنر کوش که کی خوردن روز / دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد
حافظا سر ز کله گوشه خورشید بر آر / بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد
و زمین تا ابدیت باران به ترانه های سلام گوش می دهد.
چند جوان و یک سگ در صعود به کوه
درختی نیست
نگاهی در پی آنها
...
جوانی خواب آلود از کوه به دشت جاری
درختی تنومند و کهن
نگاهی در پی او
...
چند جوان و آن سگ رو به آسمان جاری...
تا شعاع چند هزار کیلومتری... از ریزه سنگی پایین تر از من خبری نیست
خوشا به حال گرد و خاک های سر راه
بیشتر حال آنهایی که زیر پایند...
گلستان کوه ـ خوانسار ( ۱۴ اردی بهشت)
چشمان بسپردیم
خوابی لاته گرفت
نم زن بر چهره ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم
و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد
---------------------------
اول به زمین
دوم به هوا
سوم به همه چلچه ها
آخر به زمین
اما
در چشمه تو
شور بهشت می شکفد
زمین میلاد سبز بود
آسمانت آبی
چلچله ها خوب می خواندند
زمین مرگت سیاه بود و درخشان
و اما
بهشت...
این بار نوبت اوست...
باز می خوانم...
ما هسته پنهان تماشاییم...
التماس دعایم را با خود بر سر نماز می بری
و تا خرخره محتاج دعا می شوی...
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم با خاک در آمیزم
وگرنه من همان خاکم که هستم
...
یک روز که باشم مست، لایعقل و ترد و سست
یک روز ارس گردم اطراف تو را گردم
کشتی شوم جاری از خاک برآرم، تو. بر آب نشانم، تو
دور از همه بیزاری
دریای خزر گردم، خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم، خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم، خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم، یک روز نظر گردم
یانصد سر سردرگم
ای وای... ای وای...
حبل المتین گیست
جمعا به تو آویزیم
(واعتصمو بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا)
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس، یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار، دگر بردار،
بردار به دارم زن از روی پل فردیس
ای درد توام درمان، در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس، در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز، نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی، این صندل رسوایی...
گرگی تو . میشم من، جمعا به تو آویزیم
آب از تو، سریشم من، جمعا به تو آویزیم
اگزاز و دیاسپامی، جز زلفت آرامی
چون زلف تو نارام است، رسوا و پریشان من
سشوار
پ.ن: به تازگی ترانه های جالبی از یک خواننده جدید به دستم رسیده. اولش که شنیدم فکر می کردم با وجود نوآوری که داره ولی از لحاظ محتوا هم مثل بقیه ترانه خوان های جدیده که یه کار جدید می کنن و کلی هم سر و صدا به پا میشه، هست. ولی این دفعه فرق می کرد. با وجود اینکه کلا شعرهاش و ساختار ترانه هاش یه جورایی! نامتعارف و عجیب بود ولی حرف های خیلی قشنگی داشت. از اینکه اونا رو جور دیگه ای بیان کرده خوشم اومد. می دونم که روشون خیلی کار کرده. خسته نباشه. شعری که نوشتم متن ترانه ای با عنوان«گیس» هستش.
هر کی تا آخرش رفت خبرم کنه...
. . . . . . . .
بر آستانه ی در
سایه ای بر تنهایی ام افتاد,
بی آنکه به من مجال سلامی دهد,
گفت : عروسم می شوی؟
نه برای آینه چاره ای مانده بود
و نه برای پاهای من!
بادام بودم به لحظه حضور هزار شکوفه بر قامتم!
هزار جوش!
به کدام عالم بودم... فراموشم شد!
گفتم:
بهتر نبود به تک سرفه ای,
با خبرم می کردی از حضور غیر؟
غیری نبود انگار...
لایه های برف بر شانه های پهناورش ذوب می شد!
عروسم می شوی؟
اسب سفیدش بر آخور رویاهایی که نمی دیدم شیهه می کشید!
پس آمده بود؟!
شاهزاده ی همه ی انتظارات من!
گفتم: بهنر نبود,
از تشنگی یا گرسنگی چیزی می گفتی به بهانه؟!
به کدام عالم بودم؟
احساسی غریب در رگ هایم با خون تلمبه می شد!
سیال!
ادامه مطلب...
آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و اونا رو از خدا بخواه. خدا یادش نمی ره اما تو یادت می ره که چیزی که امروز داری آرزیی دیروزت بوده.
بعد از بازی یلدا الان مدتی ست که بازی آرزوها شوع شده. منم دعوت شدم. تشکر از شلم شوربا .
روانشناسی می گه آدما اغلب به سه دلیل حاضر به تحمل شرایط خیلی سخت هستند : 1- به دست آوردن چیزی. 2- سلب چیزی. 3- تجربه ی چیزی.
این دقیقا یعنی آرزو , یعنی امید.
مراقب آرزوهامون باشیم.
بارها برای هممون پیش اومده که وقتی خیلی دلمون آش می خواسته و به زبون آوردیم ,چند لحظه بعد همسایه با یه ظرف آش در خونمون رو زده. بعد می گیم : کاش از خدا چیز دیگه ای می خواستم...
آدمی ساخته ی افکار خویش است. امروز هما خواهد شد که دیروز می اندیشیده. (آرزو می کرده.)
آرزو کن. بخواه. همه را. از خود خودش.
"بخوانید مرا تا استجابت کنم شما را."
پینوکیو ساخته و نهایت آرزوی پدر ژپتو بود. یقین داشته باشیم که پینوکیوی ما هم یک روز جان می گیرد.
یه آرزوی خوب رو یقین همراهی می کنه.
یه داستان : زمانی, در دهکده ای مدت ها بود که باران نباریده بود. مردم برای دعای باران در کلیسا جمع شدند. وقتی کشیش می خواست دعا را شروع کند, چشمش به دختر بچه ای افتاد که با شوق چتر کوچک قرمزش را در دست می فشرد. می دونید چی شد؟ کشیش رو به مردم گفت : اگر قرار باشد از دعای ما باران ببارد, مطمئنا برآورده شدن دعای این دخترک است, نه هیچ کدام از ما.
یقین...نظر شما چیه؟
چهار سالم که بود(شاید هم کم تر) آرزو داشتم دستگاهی اختراع کنم که با بیان آرزوهام اونا رو ازش بگیرم.
امروز که به آرزوی بچگیم فکر می کردم دیدم من آرزوی داشتم خدا رو داشتم.
من هنوز هم چهار ساله ام.
آرزوی بزرگ امروز من :
رفتن رسیدن است.
, سید حبیب باران , امیر حسین, هم کلاسی, مریم و ساناز هم بازی...
بهش گفتم من استتار ندارم. کتابی که می خوند رو بست.
تو چشماش نگاه کردم و گفتم من از دنیا طلب دارم. سرش رو گرفته بود.
گفتم سوخت اون همه شوق , اون همه استعداد. سرش رو گرفته بود. از گوشه ی چشمش اشک جاری شد.
گفتم چرا نگاهم نمی کنی؟ گفت مگه نمی گی از چشمام می ترسی؟؟
....
راست می گفت. من چشماشو دوست داشتم. ازشون می ترسیدم.
همه ی عمر , همه ی عمر.
* * *
از زیر این همه خاکستر که خاک نشینم کرده بود; دارم جوانه می زنم. سبزی تازه ام رو ببین.
اگر خطای تازه ام جوانه زدن است ; قبول, من این رخت رسوایی را بر تن می کنم...
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)





