تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند
از اون جایی که آقا محسن ایده زدن و یه بازی راه انداختن و باز از اون جایی که قرعه ادامه بازی به نام من افتاد... پس بسم ا... چاره ای نیست....

میشه از همین جا شروع کرد:

بدين منظور از همه ي دوستان علاقمند دعوت مي شود پي نوشت هاشون رو توي قسمت نظرات ادامه بدن تا من با اسم خودشون به پي نوشتاي اين پست اضافه كنم. علاقمندان مي تونند پي نوشت هاي ارسالي خود را مرتبط با يكي از سه موضوع وبلاگ من (طرف دیگر شب)، خود من، آخرين پستم (همين پست) يا پي نوشتي بي ربط بنويسن. گفتني است پي نوشت هاي نامربوط حذف مي شه (دقت كنيد نامربوط با بي ربط فرق مي كنه). پايان مهلت ارسال پي نوشت ها يکشنبه ۲۰ خرداد است. آخرين نفري كه پي نوشت بنويسه و وبلاگ داشته باشه همين بازي رو توي وبلاگش ادامه مي ديم. يعني ميايم اونجا و پي نوشت هاي مرتبط با وبلاگش، خودش، آخرين پستش يا بي ربط مي نويسيم. و اين بازي رو تا اونجا كه مزه داره ادامه مي ديم :دي

پی نوشت ها:

۱- داشتيم کم کم خودمونو معرفی ميکرديم!!!

شریکم ميگفت اين محسن عجب ادم با ظرفيتيه خوب دووم اورده.اما بالاخره اعتراف کرد اما خيلی دير اگه از همون اول اين غلط ميکرد کار به اينجا نميکشيد با اين بازی مسخرش با پست اخریش .جدان درد گرفتیم حالا هم که مهدی رو انداخته وسط ميدونه مين
بعضی وقتا ادم مجبور ميشه دروغ مصلحتی بگه خدا خفت کنه محسن کور خوندی محسن با اون سابقه اون شد حالا ما در باره بچه مثبت دانشکده چی بگيم؟؟؟
مهدی يک قديس است اگر قرار بود پيامبری مبعوث ميشد حتما مهدی را انتخاب ميکردند محسن هم ميشد هارون برادر موسی ای فرشته ای پروانه ای شاپرک
حتما اين طوری ديگه...خوب شد؟؟
من و ... ميخوايم بريم گم بشيم تا تو چش بعضی ها با پر روويی و حق جانبانه نگاه نکنيم و دروغ نگيم
ما اراذل و اوباش رسما از محسن معذرت ميخواييم
ديدار به جهنم

۲- محسن

حذف شد!

۴- ما کی باشيم که خودمونو معرفی کنيم

اين ماله محسنه
ميخواستم توی بلاگ خودت ازت عذر خواهی کنم ولی ديدم تعطيلش کردي.اگه خواستی قبلی رو بذار توی بلاگت.يه دفه دلم قش رفت متلک بارت کنم ولی ديدم زيادی شور ميشه تو هم فشار خون داری.
الان تو برای من جنيفری کدو تنبل
ببخشيد اقا مهدی اينجا رو کرديم اداره پست.سيب زمينی يه حرکتی بکن

5- من همونم که قراره خيلی ها بميرن ولی نگم کي

اينم از خوش شانسيته که هر چی داشتم نثار محسن کردم.نصش ماله خود خودت.دراز بی خاصيت.تو رو خدا اين همه واسه هم کلاس نذارين دو تاتون تابلويين اون دراز تو هم کوتوله ادم ياد سه کله پوک ميفته راستی نر سوم کيه؟!
وای خدا چه قد من مودب شدم
اصلا ولش کن بذار يه بارم ادم بشيمو در باره خصوصيات مهدی بگم:
خب اين بچه متولد شيراز يه خورده قدش دراز يه کمم مثل گرازه.ای تييييييييييييی ميخونه کوهنوردم هست هم خودش هم محسن نميفهمن چی ميگن .يه مشت کتاب دور خودشون جمع کردن و هی تو بلاگ کپ ميزنن ادای روشنفکرا رو هم در ميارن .ای زرشکککککککک.خودش ميگه ميخوام توی کوه به درک واصل بشم اما احتمالا توی زاينده رود غرق ميشه نميدونم چی ميخوره که روز به روز دراز تر ميشه
راستی ليلی زن بود يا مرد؟
خدايا تو را سپاس که به راه راستم نمودی هدايت

6- محسن

راستی اينم اضافه کن:

اولش که ديدمش اميدوار شدم ترک ها استثنا هم دارن اما بعدا پشيمون شدم. آخه بعضی وقتا خيی ترک می شه حتی از پيتزا و اینترنت هم بدتر ولی به هر حال آن ترک ميانه ای بدست آورده دل ما را

7- محسن


اول خودت:
خوب...
وقتی اومد دانشگاه از همون اول آی تی آی تی می کرد بد نمی دونم چرا من شدم آآآآآآآآآآی تی؟ اما قراره علی رغم تبلیغات سوء دشمنان داخلی با همدیگه از طناب آی تی بریم یه جایی که هنوز جلسه اشو نگرفتیم که می خوایم کی و کجا بریم.
می خواست دریای خزر بشه اما سر از مدیترانه و سیاه در آورد حالا قراره باهم بریم شبه جزیره ی عربستان و دریای سرخ، شایدم از طریق زاینده رود گرفتار باتلاق گاوخونی شدیم. خدا نکنه!
بچه مثبت ردیف اول نشین کاردرست سر تو همه چیز کن جا نگرفته، یه روزی مدیر خوبی می شی فقط مواظب باش مثل مدیرای خوب سر از اوین در نیاری که حال و حوصله ی ملاقاتی و طاقت ديدن اشک بچه های یتیمتو نداریما
مثل خودم عنکبوته و لازم باشه يه لباس می بافه می کنه تنت خودتم نمی فهمی از کجا خريديش ولی خداييش تو مواقع اضطراری زياد به دردش خورده. من می دونم...
در مورد بلاگت:
فقط خودتون می فهميديد چی می گی و جالب اين که خواننده ها تریپ فهميدن می ذارن و وقتی بهم می گی منظورت چیه کلی ازشون مي خندم. مخصوصا حميد
خوب ديگه بسه. ان شالله با همديگه به کل جهان برسيم. نصفش مال تو نصفش مال من

9- pezz

مغرور، کاردرست، باهوش، دودر، که بیشتر از همه اینا داره نون اون پرستیج و کلاسش رو میخوره! در ضمن منم واقعا خیلی دوستش دارم!
راستی یه چیزی! یه دیقه میای جلو؟

10- حسن:

وقتی تو چشای مهدی نگاه ميکنم ۲۰ ساله بعد رو ميبينم که پسر مهدی ميگه بابا جون چرا ما هم مثل مردم واسه مسافرت از کشتی استفاده نميکنيم؟!!!
مهدی هم خيلی با کلاس ميگه:خفه شو پسرم شناتو بکن
البته اين رو تو چشای يکی ديگه هم ديدم
يه بارم تو چشای خودم ديدم ولی زودی چشامو بستم

11- آن.ش... ;)


پیش نوشت: در صورت نیاز از پاکت های تعبیه شدن در زیر صندلی خود استفاده کنید.
شکور, فعول , صبور.
حافظه ی کوتاه مدتش همون قدر کار نمی کنه که دراز مدتش کار می کنه.
ماهیه دریا دلی که می تونه در خودش شنا کنه و از هر برکه ای به آب های آزاد برسه.
خیلی زیاد متکی به نفس, باهوش و تحلیل گر, شباهتش به ایکیوسان غیرقابل انکاره.
یه روح سفیده ابری.
تو میوه ها یه توت فرنگی می مونه و کمی هم مثه کیوی ساکته!!!
اسب سفید با سمای طلایی.
عاقل و زیادی محافظه کار و شکسته نفس.
هر جور شده " گاها" رو تو حرفاش جا می ده, به کرات. آخه پدر جان! لغت فارسی که تنوین نمی گیره.
پلنگ تنها جانداریه که هیچ کس تا حالا هیچ کجا نتونسته رامش کنه اما اون کسیه که یدونش رو تو پلی تکنیک رام کرده.
نکته ی منفیش! نداشتن نکته ی منفی است.

12- چرا من نميتونم بگم کيم

راستش هر چی منتظر موندم از اراذل و اوباش خبری نشد.ديدم داره يه جورايی در حق محسن ظلم ميشه اخه هم اين دو تا شبيه همن هم تو خيلی کارا شريکن واسه همين يه کم چرت و پرت حقشه با اين که وجدان درد دارم ولی ناچارم الان هم که ميخوام اينا رو بگم اشک تو چشام جمع شده.با اجازه اقا محسن:
...
چون محسن نو اخرين پستش گفته بود چيزی نگيم منم نميگم ولی ممکنه يه روز خفت کنم
ولی خداييش خيلی ترکه

13- دینا

چند وقت پيش داشتم اين مطلبو می خوندم که :«پس دستهايت را در دستهای من بگذار تا يکديگر را بهتر دريابيم...برخی از ما همچون گوهر و بعضی مانند برگ.پس اگر سياهی برخی از ما نبود؛سفیدی ناشنوا می ماند و اگر سفیدی بعضی از ما نبود؛سیاهی نابینا می ماند.» یکدفعه یاد مولونا و شمس افتادم.همیشه فکر می کردم دیدار اونها هرقدر که مولوی رو متحول کرد روی شمس هم بی تاثیر نبود.شمس...شخصیتش همیشه برام مبهم بوده؛میدونید اگه تکرار تاریخ رو قبول داشته باشیم شاید بشه شناختش. مولانا ما کلی متحول شده زده رو فاز عرفان درست مثل مولانا اما شمس...هنوز هم ناشناسه از پشت یه پرده سیاه با ما حرف می زنه از همه چیز؛ مثل جلال الدین؛و همه ازش حرف می زنن؛ مثل جلال الدین... و مولانا...راستی شما شمس رو میشناسید؟

14- ابوذر

يه حالت دوگانه و بلکه چندگانه ای دارم. نفهميدم که اينجا وبلاگه يا سايت دانشکده است يا گروپ ای يو تی مووونزه که اين کارا رو می کنين!! عجيبا غريبا!!!

15- علی

یادم میاد در خلال بحث‌های کاملاً علمی و تخصصی ال.پی.آر (یه جور رباتیک!) وسط شبکه عصبی به راحتی پای دکتر شریعتی رو به بحث باز می‌کرد، این هم به خاصیت عنکبوتی اون بر می گرده. البته من می دونم که تا حالا این خصوصیت عنکبوتی ، خوب به کارش اومده، و خواهد آمد.
معمولاْ آدم با فامیل زنش اونقدا احساس نزدیکی نمی کنه ُ اما مهدی شاید از معدود برادرخانم هاییه که آدم اونو از برادر خودش نزدیکتر احساس می کنه البته برای من که اصلا برادر ندارم
به اميد روزی که مهدی هم غرق بشه! خودش ميدونه کجا

-------------------------------------------------------
تمام:
با تشکر از همه دوستان از اینکه منت نهادن تو این بازی شرکت جستن، به هر حال توفیق اجباری بود که شامل حال ما شد.
خب حالا نوبت وبلاگ سنگین و خیلی هنری علی هستش. از اون جایی که اون عیالواره پس پروژه به اجرا گذاشتن مهریه خانومش از الان کلید می خوره.
وبلاگ بعدی: من و آسمان



پ.ن. حمید یه کم دیر کرد ولی خب عیب نداره من نظرش رو می ذارم:

16- حمید:
من تازه اومدم اینجا رو دیدم!
خود مهدی که موجود مرموزیه! خیلی محافظه کار و البته منطقی! زیادی جدی میگیره قضایا رو! در ضمن سهراب رو هم اصلاً خوب نمیخونه! توی طار دهنمون رو سرویس کرد
در مورد وبلاگش: مطالبی که می نویسه، معمولاً با کلمات سنگینش حال نمیکنم! چون از سطح سیکل بالاتره، اما در جواب محسن بگم که من دقیقاً چیزی رو که خودم از مطلبش درک میکنم توی کامنتش می نویسم! اصلاً هم برام مهم نیست منظور مهدی هم همون باشه
ارسال در تاريخ سه شنبه 15 خرداد1386 توسط مهدی
ارسال در تاريخ پنجشنبه 10 خرداد1386 توسط ریحان

آن جنین کز رحم خواهر من افتاد،

فیلسوف بزرگی بود که پی دفتر نقاشی خود رفت.

-کسی جارو بیارد، افکار مرا جمع کند-

پیش رو باغ پر از گل،

-گل پر از شهد تماشا-

پشت سر دفتر نقاشی من

که پر از صفحه خالی بود،

گم شده است.

من مردد، شاید ناتوان،

شاید این تاریکی، پشت سر محو شود

مثل یک لحظه نگاه مسافر به پیاده

-یک نفر باز بیاید، افکار مرا جمع کند...

که در باد زمان گرد شدند

و در سکوت مکان روی زمین خاک شدند-

پیش رو باغ پر از گل، گل ها پر از شهد، شهد ها همه واقعی

اما من... در پی دفتر نقاشی خود هستم

تا مدادی را که به یک بوسه خیس، تر کردم

 بردارم

و کودکانه بکشم، تصویر گلی بی برگ، با نهایت یک خط به نشان شهد

و در این فرصت بچگی ام

تا ته کوچه عمر عاشقی کنم.

آری تو که آمدی، جارو بکش، بکش این ذهن مرا، آنجا، اینجا...

لیک، آخری را به خودم بسپار:

دنیای بزرگ، لحظه ای فرصت بچگی ام خواهد بود تا در آن طرح یک گل بی برگ بریزم.

ارسال در تاريخ یکشنبه 6 خرداد1386 توسط مهدی
 

به خاطر لنگر وجودم تا یک ماه آینده: تعطیل.

 

ارسال در تاريخ جمعه 4 خرداد1386 توسط ریحان

 

این تقلای بیهوده از آب بیرون پریدن است. خود را به در و دیوار می کوبیم, که برسیم؟! مگر نه رفتن رسیدن است؟؟

پس بیا برویم. بیا رها کن کلاف سر در گم این آداب را... ببین : آب در چند قدمی است...

 

در طلب آب از دریا بیرون زده ایم. تن بر ساحل می کوبیم. دهانمان را تند تند باز و بسته و آب! آب! را فریاد می کنیم.

 

                                                    عزیز دلم! ما همه ماهی خلق شده ایم :

                                                      

                                                     عاشق/ عاشق/ عاشق :

                                        

                                                    سلام/ سلام/ سلام ...

 

 

ارسال در تاريخ جمعه 4 خرداد1386 توسط ریحان

 

استاد داره فورمولای پیچیده می نویسه.

 

اینا نمی دونن که زندگی خیلی ساده تر از این حرفاست.

 

ارسال در تاريخ جمعه 4 خرداد1386 توسط ریحان
 

اگه داری برگ می خوری و می نالی از برگ ها, بدون که تو  هیچی جز یه کرم برگ دوست خود فریب نیستی که تا وقتی بنده ی این نفس برگ خوری...که تا وقتی...   

......

خجالت بکش تا آخر می خوای کرم بمونی؟!

 

                                                                               

ارسال در تاريخ جمعه 4 خرداد1386 توسط ریحان
 

 

دیروز به یه چیزی بر خوردم: یادداشت یک دوست, دوستی که باد پاییز اونا با خودش برد و حالا که اردی بهشت شده, جای خالیش خیلی محسوسه.

 

من دوستش داشتم. خودش رو. خودم رو,  وقتی باهم بودیم و چه لحظه های نابی بود و به قول خودش چه بارونای نابی می بارید.

 

دلم براش تنگ شده. برای نگاهش, تعجبش, برای لبخند پهنی که با دیدنش توی اون غرق می شدم.

 

قرارمون همیشه بود. امان از باد ... امان از دست های بی رحم زمان.

 

همه ی گریز هایی که با هم داشتیم داره همین لحظه از جلوی چشمای خیسم گذر می کنه :

از زاینده رود برایم همان درخت عزیز مانده است.

سنگ فرش هایی که با قدم های ما فتح شد و اصفهان را برایم اصفهان کرد...( وقتی با هم بودیم تمام مسیرها رو پیاده طی می کردیم .)

نقش جهان... بستنی ... آواز...

چهار باغ که به درخت هایش رحم نکردند!

وای زاینده رود... وای زاینده رود....

 

چه قدر دست خط کجش رو که شبیه هیچ دست خطی نبود برام عزیز بود. دیروز که به آخرین یادداشتش که حالا ماهها ازش می گذره نگاه می کردم دیدم که کمی صاف شده, دست خط را می گم.

فکر این که توی این چند ماه اون قدر صاف شده باشه که نتونم تشخیصش بدم, هجوم باد سردی است به سبزی تازه ی اردی بهشتی ام...

مثل همون احساس ترس که با اشک قرین شد وقتی برای آخرین بار , اسفند ماه, صداش رو شنیدم. نفس هایش خفه ام  می کرد و گوشی تلفن که مدام بزرگ و بزرگ تر می شد و داشت له ام می کرد و دست های لرزان من که تاب نگه داشتنش را نداشت...

 

حالا آخرین چیزی که ازش دارم یه گفت و گوی اس ام اسی است و تمنای او برای دیدار که به "مثل این که تو داری..." ختم شد. وااای ختم شد.

آره دوست من. مثل این که نه! حتما همین طور است. شد. افتاد. مثل همهی اتفاق های نفهم زندگی مان... که هیچ کدام برایمان صبر نکردند.

 

اما من, دلم روشنه.

مثل همیشه.

می دونم,

ببینمت,

می شناسمت.

                چه فردا, چه....

 

 

 

اینا رو  اردی بهشت برای دلتنگی های خودم نوشتم. قرار هم نبود بذارمش اینجا. دلتنگیون رفع شد. اما دیروز بی مقدمه  خواست کتابی که پیشم داره رو براش ببرم. رفتم . کتابشو نمی خواست . می خواست خداحافظی کنه. داره می ره. داره می ره... داره می ره... داره می ره... داره میره....داره...

 

داره می ره پیش کانگورو ها...  

 

ارسال در تاريخ جمعه 4 خرداد1386 توسط ریحان

روایت سید صالح موسوی از شهادت بسیجی 13 ساله بهنام محمدی در حماسه دفاع از خرمشهر...

دل نترسی داشت. یک شب رفته بودیم برای استراحت در مقر، سرش را بر شانه من گذاشته بود و هی سوال می کرد. می پرسید: کا، این بچه ها که شهید می شوند می روند بهشت؟ گفتم: چرا. گفت بهشت چه جور جایی است؟ گفتم جای خیلی باحالی است. جای آدم های خوب است.پرسید یعنی من هم خوبم؟ جواب دادم: حتما خوبی والا اینجا چه کار می کردی؟ فردای آن روز...

(روزنامه شرق 2 خرداد 86)

------------

پ.ن. بهنام محمدی از اهالی خرمشهر بوده، با وجود اینکه خانواده اش پس از اشغال خرمشهر به اهواز می رن ولی این فرزند جسور ایران زمین، خرمشهر می مونه و می جنگه... تو اون مدت مقاومت برا محمد جهان آرا و صالحی و شهدای دیگه آب می آورده و اسلحه ها رو خشاب می کرده اون هم بین گلوله و خون...

یادشان تا ابد زنده است...

ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 خرداد1386 توسط مهدی

 

گفته بودم چو بیای غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


وقتی نیستی ذهنم خط خطی.

تو پاک کنی یا غلط گیر؟؟

که این چنین سر تا پای ذهنم رو سپید می کنی...

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 خرداد1386 توسط ریحان
قالب وبلاگ