تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند

1:  "زندگی شهد گلی است که زنبور زمان و مکان می مکدش, آنچه می ماند عسل خاطره هاست."

 

2:  زنبور مکان و زمان به جای خودن شهد زندگیم خودم رو نیش زد. چیزی که برام مونده یه زخم ورم کرده ست با یه دنیا سوزش.

من حالم بد ِ ...

 

3: مخالفم! خاطره بیشترِ ِ وقتا زهرِ ِ تا عسل.

زمان عنکبوتی ِ که با دام ِ خاطره و آرزو پروانه ی زندگی رو به دام می اندازه. زندگی یعنی پرواز ...

 

1 : نیش عشق یا بهتر بگویم عیش عشق تیزتر از نیش آن زنبور است. اگه بزنیش به اون زخم ورمش می خوابه...

 

2: موافقم!

 " و عشق تنها عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن"

" دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند"

 

3: خوابید؟!

 

2: آره  خوابید. خیییلی آروم خوابید. حالا سوزش نقاهت رو دارم. صبر شیرینی ِ !

 

پ ن : تا 3 نشه بازی نشه

ارسال در تاريخ یکشنبه 31 تیر1386 توسط ریحان

...

 

_ مگه من بهت نگفتم دست نزن به این؟! هان؟! خوردیش؟!

 

بین دندونام باقی مونده ی گندما رو حس می کردم, دست پاچه این پا و اون پا شدم , چشمام گرد تر از همیشه , مضرعانه :

 

آآآ... می دونی؟

 

_ نه دیگه ،وقته رفتنه...

 

صِِدام تو گلوم گیر کرده بود. سنگینیِ ِ وجودم حالا دیگه به ورجه وورجه افتاده بود که :

 

وای! نه! من می ترسم! این همه غیر اونجا هست... من گم می شم... قول می دم همش رو بالا بیارم. اَ اَ اَ . . .

 

 

گندما حالا توی وجودم آرد شده بود.مثل یه خمیر این طرف و اون طرفم کرد و . . .تلپ چسبوندم به تنور داغ زندگی.

 

من هنوز داشتم : اَ اَ اَ . . .   اِ ! خدایا چرا شوخی میکنی؟سر و ته چرا گرفتی منو!؟؟

هان؟؟! اینجا چه خبره؟  . . .

وای نه!

ادامه اش: اَ اَ اَ . . .

 

هی . . .

 

راستی "ت" مثل تو ،مثل تماشا . . . 

ارسال در تاريخ جمعه 29 تیر1386 توسط ریحان
(مورد 9 را حتما بخوانید)
همانطور که می دانید چندی پیش دو برنامه با نام "به اسم دموکراسی" و با تبلیغات فراوان پخش شد. در مورد این برنامه نکاتی به نظرم رسید که بد ندیدم آن ها را بنویسم.
1. ظاهرا طیف بنیادگرای حاکم تمام همت خود را برای تغییر مزاج مردم ایران از مفاهیمی چون آزادی به مفاهیمی چون اطاعت بی چون چرا به نام عدالت طلبی به کار بسته است. وجه تسمیه این برنامه با توجه به محتوای آن ضربه بسیار ناعادلانه ای به پیکر مردم اندیشمند و آزادی خواه ایران زمین بود؛ طیفی از روشنفکران و سیاستمداران آزادی خواهی که عدالت را فرزند آزادی می دانند و آزادی را مقدم بر آن.
2. ساختار این برنامه از دو بخش کلی با یک مونتاژ بسیار مغرضانه و ناشیانه درست شده بود. هر یک از این دو بخش را می شد در دو برنامه کاملا مستقل از هم پخش کرد بدون آنکه جامعیت آنها خدشه دار شود. بخش اول سخنان سه نفر از بازداشت شدگان با عنوان اعترافات و بخش دوم یک مستند قدیمی و دوبله شده در باره انقلاب های رنگین کشور هایی چون اوکراین، قرقیزستان، گرجستان و... بود. این همنشینی به صورت ناشیانه ای سعی در القای این ادعا داشت که سخنان این سه نفر از جنس سخنانی است که گوینده مستند می گوید. مغلطه این برنامه دقیقا در همنشینی این دو برنامه کاملا جدا بود.
3. تاکید گوینده برنامه بر کلماتی چون: آمریکا، دانشجویان و رهبران جوان دانشجویان همگی در جهت غرض ورزی تهیه کنندگان برنامه با مفاهیمی دارد که به بهانه آن هر روز هزاران ظلم در دانشگاه ها روا می دارند. در واقع آنها می خواستند بگویند که ای مردم همیشه در صحنه ایران اگر می بینید ما در دانشگاه ها کشت و کشتار راه انداخته ایم به این دلیل است که اینها از طریق رهبر جوانی که در آمریکا بورس تحصیلی گرفته (علی افشاری) می خواهند انقلاب کنند و هدفشان هم این است که نهایتا دست بوش را ببوستند. این برنامه بار دیگر دشمنی هیئت حاکم را با جنبش دانشجویی نشان داد و به خیال خود توانسته افکار عمومی را برای انقلاب های فرهنگی در دانشگاه ها توجیه کند. در این مستند سعی بر این شده بود که دانشجویان را پیاده نظام آمریکایی ها در کشور معرفی کنند.
4. بنا به ادعای این برنامه تمام نهاد های مدنی مانند روزنامه ها، NGOها، دانشگاه ها و... لانه جاسوسی برای آمریکا هستند. واقعا این برنامه خیانت بزرگی به تاریخ مردم ایران بود که جز به کام دیکتاتوری نمی توانست باشد.
5. دوبله برخی قسمت ها بسیار مشکوک بود. مثلا آن جایی که در یک مهمانی در حالی که در تصویر مردی دیده می شود که یک پاکت زردرنگ در دست دارد، گوینده با اعتماد به نفسی بالا می گوید: در این بسته زرد رنگ دستورالعمل انقلاب قرار دارد. یعنی اینکه بوش دستورالعمل انقلاب را روی کاغذ نوشته، سپس از آشپزخانه یک پاکت زردرنگ برداشته و آنها را در آن قرار داده و بعد از دادن آن به دست مامور خود، به او سپرده که مواظب باشد دسته نایلون پاره نشود! و یا جای دیگری که صحنه گفتگوی سران انقلاب یکی از کشورها با نمایندگان آمریکایی و صحبت آنها در مورد ارادت به بوش و تشکر بابت کمک مالی نشان داده می شود و اینکه این افراد چقدر شجاع هستند که چنین صحبت هایی را جلوی دوربین یک مستند ساز انجام می دهند!! جلساتی که تحت شدیدترین تدابیر امنیتی انجام می گیرد به آسانی مقابل دوربین می رود! و مامور KGB را نشان می دهد که در اتومبیل خود خوابیده است. آیا واقعا این توهین به شعور بیننده نیست؟!
6. کشور هایی که در مستند فوق الذکر بررسی شدند همگی بر دیکتاتوری بودنشان توافق داشتند، حتی گوینده برنامه. با این حساب آیا آنها خود قبول دارند که ایران یک کشور دیکتاتوریست؟ که آمریکا می خواهد با استفاده از روش انقلاب نرم آن را تحت سلطه خود در آورد؟ مسلما آمریکا به عنوان یک کشور استعمار گر تمایل به استعمار ملت ها دارد و این را خوب می داند که مردم یک کشور استبداد زده به راحتی به آغوش استعمار پناه می برند!!
7. پخش چنین برنامه هایی چه تاثیری بر مردم می گذارد؟ به نظر من شکاف بین مردم طرفدار جمهوری اسلامی و منتقد و یا مخالفان را بیشتر می کند. منتقدین دروغ های آنها را باور نمی کنند و موضع گیری های تندتری را می گیرند و طرفداران هم با باور کردن گفته های این برنامه بیشتر از منتقدان حکومت، بدشان می آید.
8. پخش چنین برنامه هایی چه تاثیری بر جریان های اجتماعی می گذارد؟ حکومت در برخورد با منتقدین، مخالفین و معترضین گستاخ تر می شود. چرا که خود هم دروع خود را باور کرده و همه را به بهانه "گرفتن دستورالعمل انقلاب در بسته زردرنگ از دست بوش" در جا خفه می کند و طرافداران حکومت حساسیت کمتری به این نوع برخورد های خشن پیدا می کنند.
9. و اما... همه این بدی ها به یک سو و یک فایده بزرگ این برنامه به یک سو. تهیه و پخش این برنامه ضربه ای به جمهوری اسلامی خواهد زد که شاید به زودی حتی تهیه کنند آن را اعدام کنند. می توان با قاطعیت اعلام کرد که محتوای این برنامه در کاخ سفید طراحی شده و به ایران ارسال شده است. این بار به جای اینکه بوش دستورالعمل انقلاب های نرم را در یک بسته زرد رنگ و در مهمانی های خصوصی ارسال کند، در یک برنامه رنگی برای کل مردم ایران و با تبلیغات فراوان توسط خود حکومت پخش کرد در این برنامه:
o مردم ایران با مفهوم انقلاب های نرم و رنگین آشنا شدند!
o مردم ایران فهمیدند که یکی از راه حل های برون رفت از مشکلات می تواند انقلاب های آرام باشد.
o مردم ایران فهمیدند که برای انقلاب لازم نیست مثل سال 57 هزاران کشته داد. این مطلب در بسیاری از کشورهای دیگر انجام گرفته و بدون هیچ کشته ای حکومت تغییر کرده است!
o مردم ایران فهمیدند که آنها هم می توانند انقلاب نرم راه بیندازند.
o مردم ایران مراحل انجام انقلاب های آرام را یاد گرفتد و فهمیدند که پایگاه هایی مانند دانشگاه ها ، NGOها و روزنامه ها در تمام دنیا جایگاه آزادی خواهی ملت هاست.

پ.ن:
1-هدف از نوشتن این نوشته تنها نشان دادن میزان حماقت تهیه کنندگان آن بود. بنده هیچ ادعایی در مورد سخنان آن سه تن و یا انقلاب های نرم ندارم!!
2- علی، عباس و مجید آزاد شدند. هنوز هیچ کدوم رو ندیدم ولی خیلی خوشحالم. امیدوارم بقیه هم به زودی آزاد بشن!
3- حمید راست می گه هوا بس ناجوانمردانه سرد است....
ارسال در تاريخ جمعه 29 تیر1386 توسط مهدی

 همه چیز از اون وقتی شروع شد که اولین تیر برق های قرمز طرافهای  "تالارها" پیدا شدند. بعد بنفش ها اطراف خوابگاه ها و صورتی ها کنار "یادمان" ... یه روز دیدیم تن صندلی های سلف لباس کردند و ... و آخریش جدول های نارنجی بود. اوضاع بالا گرفت تا به چهارراههای شهر رسید و فهمیدیم که... مثل اینکه قضیه جدیِ  و دانشگاه میزبان المپیاد جهانی فیزیکِ.

خُب حالا وقتش است که بگویید به ما چه! بخوانید, متوجه می شوید که به همه مان ربط دارد.

 

تصور کنید شرکت کننده ی آلمانی از کشورش  آب معدنی می آورد تا مجبور نشود برای هر بار آب خوردن برود سر چاه. چینی ِ انتظار بیابان و  شتر دارد, حالا درخت و ماشین می بیند. خیلی ها بعد از این که ترسشان می ریزد می خواهند راجع به این که کجاها دست می برند بیشتر بدانند. تعجب می کنند, مگر این جا دختر ها از خانه بیرون می آیند که دانشگاه بروند؟

و و و ...

بعد از چند روز وقتی میان آنچه قبلا شنیده اند و حالا می بینند این همه تناقض مشاهده می کنند, به خاطر گارد امنیتی_حفاظتی شدیدی که همراهیشان می کند و به آنها کمتر اجازه ی برخورد با مردم را می دهد, شک می کنند که همه چیز ساختگی است...

این ها رو از برخوردهایی که برای تهیه ی گزارش روزنامه داشتم, دیدم.

هی...

آقاجون کورش, دایی داریوش, عمو جان شاه عباس, همه ی اجداد و نیاکانم ! به سهم خودم, شرمنده !

ابن منم(نه! اون یکی!)

آی‌یو‌تیِ ما ، IUT آنها!

 

بخوانید :

آنها فقط «رو» داشتند...

توهم یک گزارش از یک المپیاد جهانی

ارسال در تاريخ پنجشنبه 28 تیر1386 توسط ریحان
ای کاش یاد می گرفتیم نسبت به گل هایی که اهلی کرده ایم مسئولیم.

ای کاش یاد می گرفتی...

ارسال در تاريخ شنبه 23 تیر1386 توسط ریحان
ارسال در تاريخ پنجشنبه 21 تیر1386 توسط ریحان

سر گردنه 6 کبوتر سفید در انتظار گرگ های سیاه نشستند. می خواستند با سپیدی خود، سکوت سیاه و شیشه ای شب سرد را بشکنند. گرگ ها آمدند و آن ها را بردند... .

برادر، برادرت را بردند...

 

حیدربابا گویلر بتون دوماندی                               گونلریمیز بیر بیر نن یاماندی

بیربیریزدن آیریلمایون آماندی

یاخشی لیغی الیمیزدن آلیپلار                   یاخشی بیزی یامان گونه سالیپلار (1)

 

بیر سوروشون بو قارقینمیش فلکدن           نه ایستی یور بو قوردیغی کلکدن

دینه گچید اولدوزلاری الکدن

قوی توکولسون بو یر یوزی داغیلسین          بو شیطانلیغ قورقوسی بیر یغیلسین(2)

 

حیدربابا مرداغول لار دوغگونان                   نامردلرین بورون لارین اوو گینان

گدیک لرده قوت لاری توت بوغ گینان

گوی قوزی لار آیین شایین اوتلاسین           قویون لارون قویروخ لارین قات داسین(3)

 

(1)

حیدربابا آسمان را سراسر مه گرفته است

روزهایمان یکی بسخت تر از دیگریست

دوستان، زنهار، از هم جدا نشوید که روزگار بس خطرناک است

همه خوبی ها را از ما گرفته اند

و چه خوب ما را اسیر روزگار ظلم کرده اند.

(2)

از این روزگار نفرین شده بپرسید

که از این دام گسترده خود چه می جوید؟

به آسمان بگویید، ستاره ها را رها کند

تا فروبریزند و زمین را ویران کنند

تا مگر این دام شیطانی برچیده شود

(3)

حیدربابا فرزندان برومند به دنیا بیار

نامردها را بگیر و دماغشان را به زمین بمال

در گردنه ها گرگ ها را بگیر  و خفه کن

تا در آرامش نامیرا بره ها به چرا روند

و گوسفندها دم هایشان را بازی دهند.

ارسال در تاريخ سه شنبه 19 تیر1386 توسط مهدی

 

سبحان الله چشم یه زیبایی خویش بر همه جمال تو گشودیم و جز زندگی و شور و نشاط از تو ندیدیم. بهار را به نام حی و جمال تو استشمام کردیم. نمود و ظهور وپیدا و پنهانت را در همه عالم به تماشا نشستیم. دریغا آن سان که حرمت خضور تو می طلبید از خود گذشته و به تو پیوسته نبودیم و این شد سرآغاز همه ی دلواپسی هایمان.

 

والحمدالله که حمد و سپاس از برای این همه تشنگی به حق سزاوار توست. در پی گمگشته ای تشنه و لب سوخته از هر وادی گذر می کنیم و تابستان را با تمام وجودمان گرم و پرالتهاب از فراق ِتو و شوق ِ وصالت می سـراییم. فریاد العطش العطش چه قدر با ما عجین می شود هر چه قدر که روزها بر ما می گذرد. از این نفس به دیگری، در تشنگانِ  سوخته جگر آرامش می یابیم و هم نوا با هم تو را می خوانیم.

 

و لااله الّا الله ... که را به کجا داریم جز به درگاه تو؟ درد و رنج در وجودمان ما را به سوختن می کشاند و با پاییز است که مردن از برای تو را مشق عشق خویش می کنیم ، زرد و نحیف، برگ برگ فرو می ریزیم ، از رنگی به رنگی، با آه و ناله ای. آه سوزناک نسیم سرد و ناله ی ابر های غم گرفته. چه قدر مهجوریم و همه عالم گویی هم ترانه با ما در این فراق می سوزند و جان می دهند. حتی خاک هم سرد است. و بالاخره جان می دهیم.

 

والله اکبر... که نور را چه توصیفی از پاکی توان کرد؟ با زمستان در حرمت سکوت و نور ماهِ تو غرق می شویم. و آهسته و نرم نرم بر آسمان و زمین هاله ای از نور می کشیم. فنا و مرگ را به فنا و مرگ در تو پیوند می دهیم و دیگر هیچ رنگی جز نور و پاکی در ما اثر نمی کند. نه تردیدی ، نه انتظاری ، نه خواستی ، نه در خواستی. همه سکوت است و سکوت.

 

سبحان الله... بهاران جز تو و بقا و اسما تو نسیت و هرچه رنگ و رخ است از توست که تنها نمود و ظهور همه ی کاینات هستی. خود شده ایم از اسما تو. منزه و سبحان از هر تمجید و توصیفی. چرا که جز حضور تو نیست و اگر عشق به هر کالبدی است همه از عاشق بودن توست و جز این چه باشد؟!

 

دریغا انگاشتیم اولین بهار، بهارانمان است. اما اکنون هر یک در پاره هایی از راه مانده ایم. گاه می فهمیم کجا هستیم و گاه نمی فهمیم یا نمس خواهیم بفهمیم. چه بسیارمان سایه دراز کرده ایم و هنوز در بهار کودکی رویای آب نبات می جویم. آن گروهمان که هشیار تریم ، تشنه تر هستیم و تابستانیم . و چه کم اند کسانی که در وادی سوختن بال بر آتش زده اند و پاییز شده اند. و چه کم ترند کسانی که نیست از خویش و فانی شده از همه چیزند. و بالاخره چه اندک اند آنان که نمود وظهور حق به خود گرفته اند و همچون بهاران واقعی آوای حق سر داده اند.

 

خداوندا ! مرا در کدامین وادی گم کرده ام؟ بهار، تابستان، پاییز یا زمستان؟

 

 

پ ن: مقدمه ی نامه ی یک دوست(ع. رجایی)

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 19 تیر1386 توسط ریحان

اگر رئيس جمهور شوم دستور مي دهم:

  1. هيچ صابوني را با بوي گلها نسازند تا وقتي بچه 4 ساله خواهرم گل ياسي را بو مي کند، نگويد: اه بوي صابون مي ده!!
  2. کنار تمام پارک ها بوق زدن ممنوع باشد.
  3. قبل از طرح مبارزه با موش ها، طرح شکار کلاغ ها را اجرا کنند.
  4. آب سد ها را باز کنند تا هيچ آب رواني زنداني نشود.
  5. کف جوي آب هاي خيابان ها را از سيمان نسازند تا درختان در تشنگي نمانند.
  6. به جاي دکل از سرو و به جاي تير چراغ برق از چنار استفاده کنند.
  7. به جاي تمام سايه بان هايي که در ايستگاه هاي اتوبوس ساخته اند، بيد مجنون بکارند.
  8. شب ها همه به مدت يک ساعت چراغ ها را خاموش کنند و همه خودرو ها بايستند.
  9. خودرو ها براي بوق زدن از تمامي ساکنين محل اجازه بگيرند.
  10. براي کتمان زشتي آسفالت ها به جاي شطرنجي رنگ کردن جدول خيابان ها، آسفالت ها را به رنگ سبز بسازند و پیاده رو ها را چمن به کارند به جای موزاییک.
  11. استعمال دخانيات در فضاهاي بسته آزاد باشد و در فضاهاي باز ممنوع!
  12. پليس ها به جاي درجه، گل به شانه هايشان بزنند.
  13. به جاي دادن برگه جريمه به رانندگان متخلف، به آنهايي که قوانين را رعايت مي کنند برگه سپاس با شعري روي آن و يک شاخه گل بدهند.
  14. پياده رو ها را عريض تر از خيابان ها بسازند تا يادمان نرود که شهر مال انسان هاست نه ماشين ها.
  15. ...
  16. ...
  17. ...
  18. هيچ وقت 8 دانشجو رو به جرم انتقاد از من به زندان نندازن! اونا رو 50 روز تو انفرادي نگه ندارن(مي فهمين انفرادي يعني چي؟!)، اونا رو از تحصيل محروم نکنن، به خونواده هاشون اجازه ملاقات رو زودتر از 50 روز بدن. (مي فهمين 50 روز نديدن فرزند برا مادر يعني چي؟!)، بهشون حق ملاقات وکيل رو بدن ....
  19. ...
  20. ...
  21. ...
  22. ...
  23. در كلاس اول دبستان به جاي جمله "بابا، آب داد" بنويسند: "برادر را بردند" و در پايان كثيف ترين حرف هاي يك فرهنگ نامه بنويسند: قدرت
  24. و در پايان اولين روز رياست جمهوري ام، پس از دادن اين دستورات كنار مي كشيدم.

 

 

دعوت از حميد، محسن، علي، پ‍ژمان و امين براي ژاسخ به اين سوال: اگر رئيس جمهور مي شديد چه دستوراتي مي داديد؟

ارسال در تاريخ دوشنبه 18 تیر1386 توسط مهدی

 

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز

ورای حد تقریر ست شرح آرزومندی

 

رو سیاه شد این صفحه.

بعد از این همه نوشتن, رو سیاه شد که نمی تواند آنچه را باید بر خود جای دهد.

 

نه; نوشته نمی شود.

 

قلم نمی نویسد ! اما رو سیاهی از صفحه است.

 

تمنای یک سطر خالی تا مگر نوشته شود , که نمی شود ...

 

و صفحه که یک بار دیگر , یک سطر دیگر سیاه شده است ...

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 13 تیر1386 توسط ریحان
دستان تو را در خواب ديدم...
-و نسيم هاي شعر را مي شنوم که مي وزند-
دستان تو را در خواب ديدم و دست در خواب به تعبير توبه است.
دستان خود را در دستان تو نهادم و به لبخند گفتم که بِکِش...
طرح يک نقاشي زيبا را تو بِکِش... از روي آنچه به تماشا رفته اي.
و آنقدر زيبا کشيدي که من از حال رفتم...
خوش بوي من، هر بار که گناهي کردم به تماشا برو...
هر بار که گناهي کردم دستان مرا بگير...
هر بار که گناهي کردم، روي دستانم طرح زيباي چشمان خود را بکش...
ارسال در تاريخ سه شنبه 12 تیر1386 توسط مهدی
ديشب دم حوض زندگي نشسته بودم.
انديشه ام عرق کرده بود.
باد زمان و درخت زمين، چه زشت، صافي سطح آب را دزديده بودند.
خار و خاشاک آرام روي آب خوابيده بودند و عمق آب ناپيدا مي نمود.
با چوبي در دست خاشاک را يک يک بيرون مي ريختم.
فايده نداشت، زياد بودند. آب را هم زدم، شديد،
تا سطح زيرش را آشکار می کردم گِردي صاف طغيانم دوباره به آرامي با خاشاک پوشيده مي شد. اميدي ديگر برايم نبود!
نسيمي آرام وزيد. تمام خاشاک به گوشه اي رفتند، آب صاف شد و زيبا.
من يک پا تماشا شدم.
نسيم رفت. خاشاک آمدند و من در تماشا بودم.
دوباره نسيم آمد، خاشاک رفتند و تماشا بود.
...
اي نسيم هاي حاضر و غايب، بياييد و اگر مي رويد، دوباره بياييد.
تازه مي فهمم که ابديت صافي آب در بلنداي تماشاست نه در عمق حوض.

پ.ن: مال چند هفته پیشه...
ارسال در تاريخ سه شنبه 12 تیر1386 توسط مهدی

 

هر طایفه ای ز من گمانی دارد

من آن خودم هر آنچه هستم هستم

 

سرباز به چی داری فکر می کنی؟ اصلا چرا فکر می کنی سرباز؟  سرباز فکر نکن.

 

سرباز این  چه فیلمیه داری می بینی سرباز ؟

 

سرباز این کتاب رو نخون سرباز. سرباز چرا نویسنده ش این جوری فکر می کنه؟ سرباز تو داری طبق این کتاب عمل می کنی, نکن سرباز. سرباز این کتابا رو می خونی, چرا به حرفاشون عمل نمی کنی سرباز؟!

 

سرباز این لباس رو نپوش, من رنگش رو دوست ندارم.

 

سرباز چیدمان اتاقت افتضاحه. سرباز رنگ اتاقت آدم رو یاد حمام می اندازه.

 

سرباز چرا می خندی؟ سرباز چرا گریه می کنی؟ شلوغ نکن سرباز. چرا گرفته ای سرباز؟

 

به کی sms می زنی سرباز ؟

 

سرباز از این کلمات استفاده نکن.

 

سرباز چرا تو خواب حرف می زنی سرباز؟سرباز من که هر وقت میام اینجا می بینم تو خوابی. سرباز می دونی الان چند شبه نخوابیدی سرباز؟

 

این قدر زود صمیمی نشو سرباز. سرباز! شما!

 

سرباز! سرباز! سرباز! سرباز! سرباز! سرباز!

 

_ اَه... مرده شور این سربازخونه رو ببرن ! ( مودب باش سرباز!)

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 5 تیر1386 توسط ریحان
 

اینجا

    در مرگ کلمه ها

                        در مرگ رنگ ها

                                          وقتی صدا اوج می گیرد

                                                             وقتی سرشار می شوم از تهی بودن

                                        باران می بارد

 در یک شب گرم تابستانی

نمی دانم!

می گویند تیر ماه است.

 

* خدایا "من" را به" من "باز رسان.

ــ آمین.

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 3 تیر1386 توسط ریحان
 

داشتم تو خونه آواز می خوندم که:

                                      من از روز ازل دیوانه بودم...

 

   ــــ ریحان جان اینو که همه می دونن مجبور نیستی این قدر فریاد بکشی.

 

؟؟؟؟

 

پ ن: من از روز ازل دیوانه بودم دیوانه ی روی تو

سر کشته ی کوی تو

سر خوش از باده ی مستانه بودم

در عشق و مستی افسانه بودم

دیوانه بودم... دیوانه بودم....دیوانه بودم....دیوانه بودم....دیوانه بودم...

 

 

ارسال در تاريخ شنبه 2 تیر1386 توسط ریحان
 

سخت بود. خودم را تنها کرده بودم.

                                           به خاطر لنگر وجودم.

هیچ افاقه نکرد.

نگرانشم.

 

*این متن کاملا سانسور شده است. نگارنده هم نسخه ی اصلی را ندارد...

فقط یه چیزی :

دلم زنازکی خود شکست در غم عشق

و گر نه از تو نیاید که دل شکن باشی

 

ارسال در تاريخ جمعه 1 تیر1386 توسط ریحان
قالب وبلاگ