این نمی دانم کجایی که هستیم، این نمی دانم که ای که هستیم، این نمی دانم چه ای که می سازیم، این نمی دانم منزلی که می جوییم، این نمی دانم ها، از هیچ کلمه ای تا این حد بدم نمی آمد، ورد زبانم بود که یا همه نمی دانم ها را نابود می کنم و یا خانه ای می سازم که هیچ گرد نمی دانمی را به آن راه نباشد. دیدن ابتدای دانستن است ولی برای من ابتدای نمی دانم ها بود. لشکر نمی دانم، سالها پیش از تولد حکمرانی سرزمین خویش ام، مهیای جنگ با من شده بودند. آه... نمی دانم ها...
و گرفتار چه سنت نیکی شدم: دچار دشمن خود شدن. همیشه نفرت انتهای عشق نیست، گاه ته عمیق ترین مرداب های تاریک نفرت، چشمه های کوچک و روشن عشق می رویند. آری من عاشق دشمن خویش شدم. دشمن؟! نمی دانم... شاید هم دوست و عاشق این نمی دانم خویشم! نمی دانم... شاید این رسم آن "نمی دانم عاشق من" است، نمی دانم و عاشق این نمی دانم خویشم. نه! زندگی را رسمی چنین نمی پسندم! که را چه شد که برای اولین بار کمر به قتل نمی دانم های خویش بست؟ مرا نمی دانم یعنی عطر، یعنی با چشمان بسته راه پیمودن، یعنی صدا، یعنی از نمی دانم کجا خوانده شدن. مرا نمی دانم یعنی رقص، یعنی رفتن بی مسیر، بی راه، بی جهت، بی مقصد. مرا نمی دانم یعنی سکوت، تنهایی دلها، یعنی حیرت. یعنی سایه، یعنی خنکای غریب یک بوسه شیرین در صبح بهار. مرا نمی دانم یعنی یک دنیا بدون چرا. بدون جمله ای برای توضیح، تشریح، مرا نمی دانم یعنی کلمه، سرشار از ابتدا، سرشار از انتها. مرا نمی دانم یعنی...
مرا نمی دانم یعنی تمام عالم یک جا مرا خواندن. مرا نمی دانم یعنی سراسر از ماندن تهی شدن، و سراسر از شوق پر شدن. می دانی؟ ماندن یعنی من، شوق یعنی تو. ولی نمی دانم چرا؟ و من عاشق این نمی دانم خویشم.
نمی دانم یعنی اشک من، یعنی سراسر لرزه بر اندام من، نمی دانم یعنی شانه های تو، یعنی سراسر سکون تن تو.
نمی دانم یعنی باران، یعنی حس عجیب بوسه او بر لب تو... نه! نمی دانم را هیچ نسبتی با جستجو نیست.
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست
چه رقص پرشوری فاصله است تا هم آغوشی ما با همه نمی دانم ها! نمی دانم ها را تنها چشمان بسته و تر توانند دید. نمی دانم یعنی نزدیک تر و نزدیک تر، اووه ایست... نمی دانم یعنی همه دور، تنها تو بیا نزدیک، نزدیک، نزدیک...
چه کسی بود؟!! نمی دانم، که بود او که به ما گفت، سلام...

اين كه مدام به سينه ات مي كوبد، قلب نيست؛ ماهي كوچكي است كه دارد نهنگ مي شود. ماهي كوچكي كه طعم تنگ آزارش مي دهد و بوي دريا هوايي اش كرده است.
قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه باور كند در سينه اش نهنگي مي تپد؟!
آدم ها ماهي ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سينه. اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در خدا غوطه خورد، قلب است.
هيچ كس نمي تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد؛ تو چه طور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟ و چه دردناك است وقتي نهنگي مچاله مي شود و وقتي دريا مختصر مي شود و وقتي قلب خلاصه مي شود و آدم قانع.
اين ماهي كوچك، اما بزرگ خواهد شد و اين تُنگ، تَنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد كشيد.
تو اما كاش قدري دريا مي نوشيدي و كاش نَقبي مي زدي از تُنگ سينه به اقيانوس. كاش راه آبي به نامنتها مي كشيدي و كاش اين قطره را به بينهايت گره مي زدي. كاش...
بگذريم...
دريا و اقيانوس به كنار. نامنتها و بي نهايت پيشكش.
كاش لااقل آب اين تُنگ را گاهي عوض مي كردي. اين آب مانده است و بو گرفته است. و تو مي داني آب هم كه بماند مي گندد. آب هم كه بماند لجن مي بندد. و حيف از اين ماهي كه در گِل و لاي بلولد و حيف از اين قلب كه در غلط بغلتد!
"عرفان نظرآهاري"
عشق باريد و
جنون گل كرد و
افسون خيمه زد
بیا صفت های مقدار را برداریم.
عددها همه را صفر کنیم.
بریزیم دور...
خیلی ها و دور ها را،
کمتر ها و نزدیک ها را.
بیا بدون این چیزها صحبت کنیم.
ساده تر می شویم.
رنج فهماندن نمی بریم.
بال های پروازمان را نمی بندیم.
بیا به جای رنج تمامی کلمات مان
اشتیاق پرواز بیاریم.
بیا روبروی پرده چشم هایمان بنشینیم.
بدون مردمی برای تماشا و تحسین.
یک حماسه بسازیم.
بیا نزدیک... تا من...




