پدرانمان را در جوانیشان دوست داشته باشیم.
---------------
پ.ن:
1- برای تمام پدرهای دنیا آرزوی سلامتی بکنیم.
2- یه سر بیایید به تماشا
بیایید عکسها رو ببینید و نقد کنید. البته الان 3 تا آلبوم است که به مرور بیشترشون می کنیم, از عکس هایی که قبلا گرفتیم و عکس هایی که میگیریم.
این هم آدرس : http://my.opera.com/betamasha/albums
خیلی از افرادی که تا حالا به این جا سر زدن, نظری در این باره گذاشته اند. این پست شامل تعدادی از این نظرهاست. مستقیم یا غیر مستقیم" رفتن رسیدن است" را دست آویز نوشتشون قرار دادند.
این شعار یکی از بهترین اساتید من بود...
در مسیر حق... در سلوک... رفتن رسیدن است...
درود
دوست گرامی
مگر نه رفتن رسیدن است...پس بران به جلو
ولی اشتباهی دنده عقب نزنی
چون در زندگی سه راه هست
ایستادن و ذات پست انسان ماندن
دنده عقب و به ذات پست تر حیوان رفتن
و راه سوم راهی است که در آن رسیدن است...راهی که هیچ انسانی به آن نرسیده و نخواهد رسید....راهی به مقصد خدا شدن...درسته که به ته اون نمی رسی ولی توی این راه کاروانسراهای زیبایی است که اگر به هرکدام برسی رسیدی به مقصد...فقط باید مواظب باشی از این کاروانسرا به کاروانسرای قبلی نری که دوباره باید مشقای پاک شده رو تو دفتر بنویسی...دفتری که چون یه بار نوشته هاش پاک شده جلای بار اول رو نداره....پس اگه می ری برو جلو و نه عقب...چون اگر عقب بری همونی می شه که گفتم...برو جلو حتی اگه تو عرض جاده یه ماشین پارک کرده باشه...اگه سرعت عمل و دانایی داشته باشی می تونی بدون تصادف ازش رد بشی و گرنه باید به اون ماشین بزنی و ماشین جفتتون خراب می شه و باید کلی بهای صافکاری بدی...تازه بعدش ماشینی که یه بار صافکاری و رنگ شده به این راحتی ها فروش نمی ره...پس گواهینامه بگیر و برو...و برای گواهینامه گرفتن باید پیش تعلیمات رانندگی بری...
و تازه اگه تو برای آتیش مردم هیزمی افتخار کن ...عبادت جز خدمت خلق نیست...
باید بین مردم روشنایی باشه چه بهتر تو باعث اون روشنایی باشی...حواست باشه اگه افراط کنی و زیادی بسوزی نورت همه رو اذیت می کنه...ضمنا حواست باشه اگه بعضی مردم ناقلا خواستن با آتیش تو همدیگه رو سیاه کنن و نابود کنن خاموش شو...چون اراده ای که خدا به هر انسانی داده خیلی زیاده...حتی اگه روح انسان در قالب یک چوب هم باشه مطمئن باش می تونه از سوختن خودش جلوگیری کنهراستی دنیا خودش ایستاده...ماییم که هلش می دیم...اگه ندیم و جا بمونیم به قول آقا مهدی ما رو گرگا می خورن...چرا...چون وقتی واستی قاطی همون ذات پست حیوونا می شی و تو حیوونا هیچ رحمی وجود نداره و همه رو حتی اونهایی که باهاشون رفیق و قاطی شدن رو می خورن...
پس برو و برو و برو تا بدانی و بدانی و بدانی
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
و از شهری به شهری
برو و از زیر اسمان وطنی که در ان تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند بگذر و به دیار زندگی بخش برس
ما که ترمز بریدیم و رفتیم تو ته دره...ماشینمون حالا حالا ها حاضر نمی شه ...
تو برو و اگه به دوستامون رسیدی سلام من رو برسون و بگو من دارم سعی می کنم بهشون برسم ولی چون تعمیر کاری نیست ماشین رو باید خودم صافکاری کنم و تا یاد بگیرم ممکنه طول بدم ولی یه روزی خواهم اومد
خواهم اومد مثل آفتابی که هر روز میاد و برای ما طلوع می کنه با سلام عطر آویشن
....
در مورد علامت تعجب
دیگه دیگه...خوشم میاد جلوی جمله ی رفتن رسیدن است !!!! بگذارم
هر چي بري نميرسي...به هر جا برسي داشته هات مجبورت ميكنن پيش بري...باز بري ...باز...باز..
فكر ميكنم اگه بيفتي تو مسير رفتن...هيچوقت نميرسي....اگه حس كردي رسيدي....يعني ايستادي...
برخی فکر میکنند که دنیا ایستاده وما داریم اونو به جلو هل میدیم ...که بالعکس ما ایستادیم وبی هدف نظاره گره عبور سریع السیر قطار زندگی هستیم...بدون اینکه اختیار داشته باشیم واین زندگی ست که یوقش را به گردن ما انداخته وما را مسافر این قطار کرده
رفتن، ولي نه به سوي نابودي، به سوي ابدي شدن.
رفتن، ولي نه به هنگام بي زماني، به هنگام معراج وجود.
رفتن، نه با وقفه، كه به بي وقفگي وقف را شكستند و پرواز كردند.
جايي بالاتر از آسمان.
جايي بالاتر ازآنچه كه مي بينيم و مي شنويم.
جايي كه فقط خداست معشوق
این روزها در تو در توی پیچ ها گم شده ام.
در پس هر پیچ گاهی شک است گاهی یقین.
در پشت هر سیاهی گاهی فرشته ای است و گاهی دیوی.
از هر جاده ی مه آلود که می گذرم گاه احساس می کنم که پایم لیز خواهد خورد و در قعر دره ها سقوط خواهم کرد اما هر بار دستی نا پیدا مرا از لبه های لیز این پرتگاهها به بیرون می کشد ...
این روزها همه ی دوستان دشمن اند !
چرا که در تاریکی تشخیص دوست از دشمن ممکن نیست!
این روزها روزهای تاریکی است که خواهد گذشت .
شاید تلخ!
شاید تنها!
شاید دور!
اما خواهد گذشت.
و شاید پشت پیچ بعدی این راه رسیدن در انتظارم باشد..
اما من تنها به مقصد رسیدن را دوست ندارم!
گلسا :
هر رفتی رسیدن نیست ، ولی برای رسیدن چاره ای جز رفتن نیست ، پس میرویم ...
باران:
هدف رفتن و حرکت کردنه، نه رسیدن (به نظر من)
هر وقت هدف از صعود کوه، برام رسیدن به قله بوده، بعد از فتحش هم فقط به برگشتن به خونه و استراحت فکر می کردم اما وقتی هدفم صعودی بوده برای کسب تجربه، آزمون استقامت، لذت بردن از همراهی با بقیه، لذت بردن از آوای طبیعت یا حتی ارضای مازوخیست درون، از صعودم لذت بردم. (به تجربه ی من)
عشق اگر به "با هم حرکت کردن" تبدیل بشه وقتی "با هم ایم" وجود داره و اوج می گیره، اما وقتی به تلاشی برای "به هم رسیدن" تبدیل بشه، بعد از رسیدن و "با هم بودن" از بین می ره (درست نقطه مقابل قبلی) پس باز فکر می کنم هدف رفتنه نه رسیدن (باز به نظر من :دی)
اما وقتی توی راه حرکت می کنی لازمه به جاهایی برسی و برای ادامه ی مسیر باید از اون جاها عبور کنی. پس حرفمو تکمیل می کنم:
هدف رفتن است و رسیدن است برای رفتن و رسیدن برای رفتن و رسیدن برای رفتن و ...
علی:
به عنوان کسی که لااقل در یک زمینه هم رفتن را تجربه کرده ام و هم رسیدن را تجربه ی خودم را برادرانه می گویم که هیچ وقت لحظه های رفتنم را با لحظه های رسیدن و "سکون" (رسیدن خالی از حرکت) عوض نمی کنم ...
این را هم به یاد بیاورید که :
فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب ... (با ترجمه ی من : پس چون رسیدی دوباره به راه بیفت و با این رسیدن و دوباره راه افتادن مداوم به سوی "او" روی آر)
دینا:
اره رفتن رسیدن است و شاید ماهی ها گمان میبرند باید از ساحل رفت, رفت تا رسید...خوب نگاه کن خیلی هم بد نیست که گاهی بیرون از اب باشی تا یادت بماند زندگی بسته به اب است...اه یک جرعه اب...تشته ام تشنه
مگر اسیر چه شده ای که اینچنین بی تاب از دل شب میگریزی؟
چشمهایت را ببند ...
چه میبینی؟
اول تاریکی و بعد ... هر آنچه آرزویش را داری..
مگر نه این است ری را ؟
چشمهایت را ببند ...
دلت را صدا کن
یادش را به خاطر آور...
آنگاه حضورش را در ذره ذره وجودت لمس خواهی کرد
نفس هایت نوید چه را میدهند ؟
مگر جز این است که از او جان گرفته ایم و به سوی او در حرکتیم ؟
(انا لله و انا الیه راجعون)
یاد او همیشه با تو است ( الا بذکرالله تطمئن القلوب)
مگر نه این است ری را ؟
خودت را در دل شب رها کن ....
بی پروا صدایش کن
و من امشب
بیش از هر وقت دیگر
تشنه دیدارم...
میخواهم تا صبح بیدار بمانم
میخواهم شب را با همه تاریکی اش لمس کنم
بیا ترس را فراموش کنیم
بیا در انتظار طلوع خورشید هوس دیدن ماه را به لذتی جاودانه بدل کنیم
بیا این بار در ستایش بزرگی اش و نه به شکرانه نعماتش تسبیح گویان به پیشواز فلق برویم
و من این سحر قبله ام را به سوی مشرق میگسترانم
شاید آخرین فرصت برای دیدن طلوع باشد ...
بیا برویم ری را
بیا برویم....
آری ... رفتن رسیدن است .
گاهی اون قدر نگران رسیدنم که مهم ترین چیزو از یاد می برم باید حرکت کنم تا برسم ...
واقعا رفتن رسیدن است...
مهیار :
من میگم... اومدی و نرسیدیم...
تو میگی..خوب اینجوریم که باشه ..بازم چیزی رو از دست ندادیم..
من میگم..موسم عمر کوتاهتر از این حرفاس..
تو میگی.. بیخیال ... در سفر بودنو عشقه...
و من اسیر در سفر با تو بودن میشوم..این چنین است که ادامه می یابد..این اکسیر سیاهه و پر از شمیم ناشناسی که... زندگیش میخوانند...
برای رسیدن..گاهی هم..توقفی لازم است... و شاید رسیدن..پایان نگاه مرطوب تو باشد..به آینه دل...بعدش را چه کنم...؟!!!
گاه که میخواهی برویی قفل دلیل رفتن میشود به جای ماندن
محسن:
یه رفتنی آغاز شد...
به رسیدنی منجر شد، همین دیروز انگار...
حالا وقتشه، رفتنه جدید با یار جدید... حالا با هم می رید و با هم می گید:
رفتن رسیدن است




