خون ما ایرانی ها را قبل از هر سرور و شادمانی با غزل های حافظ شیرازی و بهانه تفال سرشته اند، روحش شاد و قلبش آرام... در لباس احرام و قبل از دیدار مسجدالحرام گوش به راز و نیاز اوسپردیم تا از زبان او وصف حال خویش بشنویم:
-------------
پ.ن:
۱. ما اومديم.
۲. جاتون خيلي خالي بود. تا جايي كه تونستيم همه رو به اسم دعا كرديم :)
۳. يه سر بيايين به تماشاي سرزمين وحي
۴. دوست داريم هم عكس ها رو و هم نوشته رو نقد كنين گرچه عكس ها زيادند و نوشته هم طولاني.
۵. راستي يكي از دعاهام گرفت... خوب هم گرفت...
ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد1387 توسط مهدی
- قبله،
در نظر ما نیمهمسلمانها، جهتی است دور، ناپیدا و مبهم، که معمولا در
ناگهانی یک دیوار، یک ساختمان، یک دشت، یک کوه و در نهایت یک افق پنهان میشود.
نیمهنمازی که میخوانیم در پراکندگی ساعتها و روزها و ماهها و در تشویش
احوال و اوضاع و شرایط از اتحادی نامعلوم، ناپیدا، دور و مبهم بهرهمند است
که قبلهاش مینامند.
- و
سفر به کعبه، خانهای که فارغ از جغرافیای محلش در جغرافیای اعتقادها واقع
است.
- و
اینک به سمتی می رویم که سال ها رو به آن ایستادهایم و نماز خواندهایم و
این نزدیک تر رفتن حداقل فایده ای که دارد اطمینان از جهت قبله است بعد از
سالها هراس شیرین قبله را یافتن. این بار دیدن و رو کردن و نماز گزاردن است
بعد از سالها پرسیدن و ایستادن. آری گفتم اطمینان...
- و
نزدیک تر... همیشه نزدیک تر از دور نیست که مرا نزدیکی به سنگ های آن خانه،
از خانه دورتر می کند. دورتر از چه؟ از جغرافیای اعتقاد.
- جلوتر
که می رویم زندگی را قصه تر می یابم، وانگار قصه ای که پایانش در ابتدای آن به
نویسنده آن برمی گردد.
- آسمانی زمین را دوست داشت، پس می بارید تا بشوید و جاری سازد تا در خط افق بوسه بر خاک زند.
- من خوب می دانم که چه کسی، چه کسی را، با چه کسی به خاطر چه کسی و به خانه چه کسی فراخوانده است.
- چه کسی کعبه دل هاست؟
- همه التماس دعا دارند ما تمنای رسیدن...
- خوشحالم از رفتن با تو....
1. دوستان به تماشای عکس های طار تشریف بیارید.
2. اگه به کسی قرض دارم یا کسی از دستم ناراحته تو رو خدا ببخشین.
3. اگر نظری داشتین تو پست قبلی بذارین.
4. تا دو هفته خداحافظ...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 3 مرداد1387 توسط مهدی
اين صبح، اين نسيم، اين سفرهی مُهيا شدهی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْدل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض و همگريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدمزدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دلْخاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشهی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشهات را نمیخواهم
... نشانی خانهات کجاست؟!
"نشانی"

از اینکه با هم تجربه اش می کنیم مشعوفم و مشکور و محلول!!!
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْدل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. همآواز و همبُغض و همگريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدمزدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دلْخاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشهی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشهات را نمیخواهم
... نشانی خانهات کجاست؟!
"نشانی"

از اینکه با هم تجربه اش می کنیم مشعوفم و مشکور و محلول!!!
جمعه عازم مکه هستیم...
سلام...ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد1387 توسط ریحان




