تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند

Anciderammi qualunque m’ apprende

كمدي الهي دانته، برزخ، سرود چهاردهم

 

«... قابيل به خداوند گفت عقوبتم از تحملم زياده است. اينك مرا امروز بر روي زمين مطرود ساختي و از روي تو پنهان خواهم بود و پريشان و آواره در جهان خواهم بود – و هر كه مرا يابد مرا خواهد كشت ... و خداوند به قابيل "نشاني" داد كه هر كه او را يابد وي را نكشد».

تورات، سفر پيدايش، باب چهارم

ارسال در تاريخ جمعه 29 آذر1387 توسط مهدی

سال ها گذشته است... خدا هر چیزی را که قرار بود به من بدهد داده است. هر چیزی که من از زندگی طلب داشتم. خدا دین زندگی را به من پرداخته است. شب ها در مرز خواب و بیداری صدای خدا را می شنوم که ارام به گوش فرشته هایش می گوید: حال ببینیم چه خواهد کرد؟

دیگر طلب من از زندگی تمام شده است و در عوض بدهی هایم به زندگی شروع شده اند. سالگرد تولد هر کسی تنها بهانه ای است برای شاد شدن او. ولی برای من بهانه ای شده است تا دوباره درد زاییده شدنم را احساس کنم.

من امیدوارم ...



پ.ن:
در سالروز تولدم دوباره مجبورم دانشجویان سراسر کشور را به حفظ آرامش دعوت کنم. به خدا من راضی به برگزاری تجمعات مختلف و جشن های گوناگون در دانشگاه های مختلف به خصوص دانشگاه های شهرستان ها نیستم. حتی شنیده ام خاتمی قرار است فردا به همین مناسبت در دانشگاه تهران حضور داشته باشد. ما هم به ایشان پیام فرستاده ایم که اوچیکتیم داداش.


ارسال در تاريخ شنبه 16 آذر1387 توسط مهدی

-نمي دونم چي!! دلم يه حال و هوايي رو مي‌خواد. يه آب و هواي شخصي. مثل وقت‌هايي كه عاشق مي‌شم. آهان! من دلم مي‌خواد عاشق بشم. بايد گشت و پيداش نكرد.

 

يادم اومد كه هميشه مي‌گفت تضادهاي عزيزي براي خودش داره. پارادوكس‌هاي شخصي دوست داشتني.


 


- من... من... من من ... من من مممن... من من من من من... مننننن..... زبونم مي‌گيره. خودت گفتي كلمه‌ها خطرناك‌اند خودت گفتي اگه بگي اسيرشون مي‌شي. من اسير اين همه كلمه نمي‌شم تا اسير اين همه بغض بشم... همين!




تو، عاشقي همين! بذار من كلمه‌هاي تو رو از بغض نجات بدم. تو عاشقي. يك عاشق خوب. بي‌غل و غش. اگر دست تو بود، همه را، موجودات و حيوانات و اشيا و باد و باران و بهار و زمستان و همه را صاحب يك لبخند مي‌آفريدي. رنگ براي تو معناست. رنگ‌ها چشمان تو را مي‌پرستند و بر آنها نماز مي‌برند. تو اگر خدا بودي جهان را مثل يك برنامه كودك شاد و قشنگ و رنگارنگ مي‌ساختي كه در آن هر قسمت عالم مشغول يك نقاشي آب رنگ بود.



-بيا و زندانبان اين اسارتم باش. اينجوري وقتي آزاد بشم، آزاد كنم خودم رو، اول از همه به تو مي‌رسم.




برترين خواستن ها، آنهايي است كه نداني چه مي خواهي!


آن وقت باران براي تو مي‌شود يك منظومه بلند كه سرودي را از دل تو مي‌سرايد. هر بوسه آن، كلمه‌اي را از اسارت روحت آزاد مي‌كند. باران با تو حرف مي‌زند ولي حرف‌هاي پنهان تو را. اين يعني هنر. هنر خداوندي هنري است كه تو را بسرايد. بعضي از حرف‌ها مثل ماهياني ليز و سريع هستند كه به تور كلمه‌ها نمي‌افتند. حرف‌هايي كه هستند، ولي فهم نمي‌شوند. حرف‌هايي كه سنگين‌اند. حرف‌هايي كه حضور دارند ولي پنهان شده‌اند. اينها دل آدم را مي‌فشرد و آرام آرام جرم مي‌گيرد و بر ديواره روح آدم رسوب مي‌كند. و وقتي تو از سنگيني اين همه حرفي كه جز به تور چشمان نمي‌دانم، نمي‌افتند، سنگين مي‌شوي، آنگاه كه از همه كلمه‌ها و مفاهيم و شعرها و گفته‌ها خسته مي‌شوي. آنگاه كه ديگر هيچ زماني و هيچ مكاني برايت ويژه نيست. آنگاه كه ديگر فرقي نمي‌كند باشي يا نباشي. شور داشته باشي يا نداشته باشي. بدان كه حرف‌هايي هستند كه در دلت رسوب كرده‌اند. حرف‌هايي كه تنها هنر خداوندي توان بيرون كشيدن آنها را دارد. هنري كه او مي‌نوازد تا تو برقصي. هنري كه كلمه‌ها را بي‌آنكه به مفهومي، پديده‌اي، چيزي، شيئ اشاره كند پيشكشت مي‌كند. تا تو با خودت صحبت كني. كتابي كه ناگهان ميخ كوبت مي‌كند. تنها به خاطر اين كه حرف‌هاي دل تو را گفته است. همان‌هايي را كه تو نمي‌تواني گفت. موسقي آرامي كه از لابه‌لاي آن، آواز غربت‌ديده‌هايي را در اعماق دلت مي‌شنوي. آه... اين تويي كه حرف مي‌زني شك نكن. اين تويي كه از باران حرف مي‌زني. پشت باران كسي نيست. يك منظره زيبا كه در پهناي افق دراز كشيده است، تويي. آن را افريده‌اند كه تو آن باشي. اگر از باران يا باران پاييزي برگ‌هاي زرد اقاقيا، از يك منظره پاييزي لذت نبردي بدان كه حرف‌هاي دلت ته كشيده است. نگران شو.

باز اين همه گفتم تا گفته باشم:

عشق هم هنري خداونديست...  مثل باران...




عشق نهر كم عمقي است كه با نوازشي آرام كلمه‌ها را نثار حرف‌هاي بي‌كلمه‌ات مي كند




پ.ن:
1. مي‌دونم خيلي جاهاش براي خيلي‌ها يا معني نداره، يا شعاريه!!

 


ارسال در تاريخ چهارشنبه 13 آذر1387 توسط مهدی

استاد گفت: «براي چه چنان به انديشه فرورفته‌اي كه قدم سست كرده‌اي؟ زمزمه اين كسان ترا چه اثر مي‌تواند كرد؟

 

به دنبال من آ و اينان را بگذار كه هر چه خواهند بگويند! چون برجي استوار باش كه در برابر بادها سر خم نمي‌كند؛

آن كس كه در ذهنش انديشه‌اي بر روي انديشه‌اي دگر مي‌آيد از هدف خويش دور مي‌شود، زيرا كه هر يك از اين انديشه‌ها از جهش آن ديگري مي‌كاهد»

كمدي الهي، برزخ، سرود پنجم.



پ.ن:
1. ببار اي بارون ببار...
2. عكس هايي اي از پاييز زاينده رود


ارسال در تاريخ دوشنبه 11 آذر1387 توسط مهدی
ما ديوانه شده ايم
اسم كوهپايه زيبا را كه در آن همه آزادند، گذاشتيم دربند
اسم دروازه شهري را كه در آن ده مليون انسان دربندند، گذاشتيم آزادي!!


پ.ن:
1. آخه كجاي اين ميدون شلوغ و كثيف كه دور تا دورش روح انسان ها رو كردن تو ماشين هاي آهني، به آزادي مي آد؟
2. ايشالله يه سر با هم بريم دربند. البته نه اين دربند اون دربند.
3. براي خوانندگان ناآشنا: دربند نام يكي از معروف ترين گردشگاه هاي تفريحي است كه در شمال تهران و در كوهپايه هاي زيباي البرز قرار گرفته است.
4. البته... انسان ها براي چيزي كه ديگر در ميانشان نيست، يادبود مي سازند.
5. تماشاي پاييز ناژوون رو از دست ندين.
 
ارسال در تاريخ جمعه 1 آذر1387 توسط مهدی
قالب وبلاگ