علی رغم همه ی احترام و عظمتی که برای کلمه ها قائلم؛ خودم را به حیرت و سکوت کلمه ها می سپارم در تصاویر، در عکس هایم…
“عکس و مکث” مجالی است برای جولان درنگ لحظه هایم در عكس ها،عکس هایی که از دل برآمده اند و حجم داده اند به زندگی گاه شتابزده و مسطحم…
من حجم خدا را در تصاویر به آغوش ذهنم میکشم…
خدایی که حجیم ترین است
* در ضمن به تماشا با عکس هایی از منطقه ی حفاظت شده ی نایبند به روز شد!
1. مدت هاست به دلیل مشکلات زندگی که در ایران به وجود اومده بسیاری از جوانان و دانشجویان سودای رفتن در سر دارند و بسیاری هم رفته اند. این مهاجرت ها در یک دوره زمانی طولانی مفهوم وطن و تمام مسایل مرتبط رو ملکه ذهن همه می کنه. از این جهت این مفهوم چیزی هست که در دوره های اخیر بسیاری روش فکر کردن و می تونن نظر بدن.
2. برخی از کسانی که در این بحث تا به حال شرکت کرده اند، کسانی هستند که الان از ایران به بهانه! تحصیل مهاجرت کرده اند و نظرات بسیار جالبی در این مورد دارند.
برای ورود به بحث پیشنهاد می شه مطالب زیر رو به ترتیب بخونید:
1. مطلب گلناز در وبلاگ زندگی: جهانی که در آن زندگی می کنیم.
2. مطلب خودم! در همین وبلاگ: من وطنم گم شده است...
3. مطلب محسن در وبلاگ گاماس: میهن فرهنگی تاریخی و عاطفی
حالا ادامه بحث من:
خب خوشحالم که محسن هم آخر از همه با من موافق بوده:
"با وجود همه ی این حرف ها ترجیح می دم در جایی زندگی کنم که قسمت اول تعریف ام از وطن رو داشته باشه تا قسمت دوم رو!"
و اما در مورد قسمت دوم:
1. انسان نیاز به اجتماع داره. (از نظر من) این نیاز انسان یک نیاز یک نیاز درجه دو عرضی است نه ذاتی! یعنی ما به خاطر شرایط هست که نیاز داریم با جمعی احساس نزدیکی کنیم و با اونها مراسمات و روابط تعریف شده و مشترکی داشته باشیم. در حالی که بخش اول تعریف یک نیاز درجه اول و ذاتی هست. ارجحیتش هم انقدر هست که به تنهایی تو تعریف بیاد و بخش دوم اصلا ذکر نشه. البته در عالم اندیشه و معنا.
2. زمانی که در شرایطی همانند شرایط زندگی کنونی در ایران هستیم، موانع زیادی در راستای رسیدن به مرحله رشد (بخش اول تعریف محسن) و انسان شدن رو به روی خودمون می بینیم. بارها شده با خود محسن نشستیم و در این مورد بحث کردیم و حالا از محسن تعجب می کنم که نکته جالبی رو فراموش کرده تا این حد که احساس می کنم کمی به تناقض گویی افتاده (به خودت نگیری محسن جان. چون من کلا با حرف هات موافقم). بسیاری از ماها می دونیم که جامعه و تمام چیزهای مربوط به آن (فرهنگ و عقیده و رسومات و اقتصاد و....) یکی از مهمترین و شاید مهمترین مانع رشد آزادانه و اختیاری انسان هاست که برای انسان شدن یک ضرورت است. جامعه از همان ابتدا که نوزادی زاده می شود با نهادن نامی بر آن اولین بند رو بر پای انسان می زنه و بعد ها با بزرگ شدن او هر نوع فکر و رسم و سنت و عقیده ای را ناخداگاه وارد ضمیر جزم اندیش انسان ها می کنه و وقتی که ضمیر کمال خواه به تکاپو می افته از جایی پنهان دچار بحران و تناقض و درگیری با خود می شه. تا جایی که به این نکته اذعان می کنه که بی شک جامعه بود که مرا اسیر کرده است. این اتفاق فی نفسه اتفاق بدی نیست (اجتماعی زاده شدن و اجتماعی زیستن انسان ها) ولی وقتی جامعه رو به انحطاط و نابودی باشه نه تنها سرنوشت انسان ها رو که بلکه درونشون رو هم نابود می کنه.
3. زندگی در دنیای جدید ارمغان هایی داشته که می تونه جایگزین خیلی چیزهای دیگه بشه. ما در برهه تغییر تاریخ زیستن انسان ها قرار داریم. شاید دیگه نیازی به فرهنگ مشترک نباشه! شاید نیاز به اسطوره، به تاریخ به رسومات جمعی در یک ناحیه جغرافیایی کم کم از بین بره. تاریخ بشر نوع زیستنش رو داره تغیییر می ده و ظاهرا هم مسیر شدن با اون عقلا هیچ اشکالی نداره. این به معانی رها کردن گذشته و سنت نیست که من با اون مخالفم. منظور من تغییر نحوه حضور سنت در زندگی ماست با اصلاحاتی که نیازمند آن هستند. می دونم حرف هام کمی ناپخته و گسسته است هنوز فرصت نکرده ام مطالعه درست و حسابی تو این زمینه داشته باشم و فکرم رو منظم کنم.
و اما آخر:
من تقریبا هر هفته چند بار خواب خانه ای رو که توش بزرگ شدم می بینم. الان خونه مون عوض شده. اولش فکر می کردم که به خاطر عادت هست که خواب هام رو تو اون خونه می بینم که اتفاق می افتن ولی کم کم احساس می کنم این خونه حضور عجیب و معناداری توی خواب هام داره. و شاید اون خواب ها و اون اتفاقاتی که اونجا برام می افته بهانه ای باشن تا من اون خونه رو تو خواب ببینم. دفعه پیش که رفته بودم میانه با ریحان رفتیم دم در همون خونه. اشک تو چشمام جمع شده بود. سراسر وجودم با اون کوچه و اون در و اون شیشه شکسته بالای در (که بچگی هام با توپ زدم شکستمش) احساس وحدت می کرد.
بی شک مثل هر چیز بی دلیل دیگه ای، وطن خاکی هم بدون دلیلی منطقی جایگاه خاصی در ذهن انسان داره. تمام ترس و دلهره اینجاست. وگرنه اگر کار، کار منطق و عقل بود که با بحث های عقلانی فوق تکلیف معلوم بود. دلهره جایی پدید می آد که دل بی دلیل بهانه چیزی رو بگیره!

پ.ن:
در ادامه پست گلناز رو بخونيد!
مريم خزائلي هم در وبلاگ باران نظرش رو نوشت.
پیشنوشت:
1. اول اینجا را به قلم گلناز بخوانید. (مدتی است برای تحصیل به سوئد رفته است)
2.شادی همه جای جهان مال ماست، بی شک! بهشت یا دوزخ در درون انسان هاست، بی شک! زندگی سخت است، بی شک! درد دارد، رنج دارد، پرتگاه دارد و دره، بی شک!
وطن خاکی یک اتفاق است. یک حادثه و گاه سانحه.
زمین وسیع است و گسترده و من غربت زده ای به دنبال وطنم.جایی که در آن بتوان انسان وار زیست. جایی که برای یک زندگی سالم و معمولی لازم نشود گناه کرد، حقی به ناحق خورد. زور گفت زور شنید. وطن آنجاست. نه خاکی که در آن زاده ام. اگر جهنم چنین است وطن آنجاست. اگر بهشت چنین است وطن آنجاست...
وطن هر جایی است که در آن به تو حق زیستن دهند، زیستنی اخلاقی و عقلانی!دوستان سخن آخر گرفت
ما را بی وطن کرده اند...

مدتها بود كه به بركت شهروند مرحوم، كتابي را در دست مطالعه داشتم به اسم «روح پراگ». به جرات ميتوانم بگويم اين كتاب در كتابخانه هر دانشجويي بايد باشد. در زماني كه بيش از هر چيزي در وجود شك ميتوان يقين داشت، شنيدن حرفهاي متواضعانه نويسندهاي كه چون زنبور عس از گلستان بزرگي، عسل شيريني به ارمغان آورده است ميتواند تير كمان ديد انسان را تا مرز انصاف و يقين پرت كند. بيمبالغه آنچه «ايوان كليما» در مقالات اين كتاب عرضه داشته است روايت شيرين و سادهاي از حرفهاي ناگفتهاي است كه در روزگار پراكندهاند و كسي را ياراي درك آنچه اركستر به هم ريخته زمانه مينوازد، نيست. او نه پيامبري است كه چون هر نويسنده ديگري در توهم نوشتن كتاب هدايت بشر باشد و نه فيلسوفي است كه در تاريكي آسمان انديشه در جستجوي معادن طلايي حقيقت باشد.
تنها يك چيز را ميتوان از او آموخت، اينكه چگونه ميتوان به زمانه نگاه كرد. همين! و همين براي ما كافي است. «ايوان كليما» نويسنده اهل چك است. چند كتاب از او تا به حال به فارسي ترجمه شده است كه «روح پراگ» به عنوان مجموعهاي از مقالات او توسط «فروغ پورياوري» ترجمه شده و نشر «آگه» آن را منتشر كرده است.
لطفا اين كتاب را بخوانيد!





