اولا که من تمام شده بودم(+) خیلی دردناک، خیلی بغض آلود... به خاطر خیلی اتفاق ها...
نه دیگه می شد مثله قدیما با بغض اون قدر نوشت که کاغذت مچاله بشه از اشک و نه می شد ترکید از بغض...
مونده بودم تو گِل...
که هر چه هم بیشتر می موندم بیشتر فرو می رفتم! سکون...
رفتم سفر...
بلافاصله بار و بندیلم رو بستم ، خرده های وجودم رو قورت دادم و رفتم !
لرستان... خوزستان... بوشهر... آذربایجان...
رکودم را به پا کرده بودم... کفش های گِلی ام را !
تا هرچه رکود، هرچه گِل مانده به این کفش ها جاگذارم در جاده ها تا حرکت شوند و رفتن...
حالا برگشته ام و شادمان ازآرامشی که تویی... که دراین همه تنهایی بی عشق نماندم! که امواج خروشانم را در باد و طوفان ناجوانمردی ها ساحل وار در آغوش کشیدی با صبر ... لبخند ... اندیشه... بوسه... امید و عشق!
کسی در عشق...
"در ميان پشتههايي از كشتهها، زنگهاي آمبولانس، تهديدهاي آن چيزي كه ناچار سرنوشتش ميناميدند، پايكوبي مصرانه ترس و عصيان وحشتناك قلبشان، پيوسته همهمهاي بزرگ در گوششان بود و اين موجودات وحشتزده را آگاه ميكرد كه بايد ميهن واقعيشان را پيدا كنند. براي همه آنان، ميهن واقعي در وراي ديوارهاي شهر دم كرده قرار داشت: در خارستانهاي عطرآگين روي تپهها، در دريا، در سرزمينهاي آزاد و در گرانسنگي عشق. آنان ميخواستند به سوي آن، به سوي خوشبختي برگردند و از همه چيز ديگر با بيزاري روگردان شوند."
«طاعون» نوشته «آلبر كامو»

پ.ن:
۱. در ادامه بحث هاي پيشين...
۲. از عكس برخي از دوستان استفاده كردم اميدوارم مخالفتي نداشته باشند. در غير اين صورت بهم خبر بدهند تا عكسشون رو بردارم.
۳. «طاعون» يكي ديگه از كتابهاي عجيبي بود كه در اين چند وقت اخير خوندم. از نظر من فوقالعادهاست دوستان رو توصيه ميكنم اگر حوصله يك رمان فلسفي-اجتماعي رو دارند حتما اين كتاب رو بخونند.
4. تماشاي گلها رو از دست ندين!
5. نمي خوايد روي عكسي مكثي بكنيد؟





