نوشته هايم را هميشه دوست داشتهام....
و اما بعدها اكنونم انقدر بزرگ شد كه گذشته و آينده از ياد رفت! ...
و اما روزها گذشت تا اينكه در روز جمعه 5 آبان 85، من به ...
طرف ديگر شب، مطلقا تاريك بود! راه افتادم و ...
و به راه افتاديم. گل كه بودنش به ماندن و ريشه دوانيدنش است...
خانه جديدي بود به وسعت رفتن و رقصيدن... و در اين خانه ...
روزها و ماهها گذشت، يك سال از پي ديگري آمد ...
با تو هستم! با تويي كه هنوز نام نداري و هنوز ...
در چهره تو جز لبخند پاكي از جنس ...
به زندگي خوش آمدهاي... ما را شريك لبخندهايت ...
پ.ن:
1- اصل مطلب را در ادامه مطلب بخوانيد.
2- سالگرد ايجاد وبلاگ قديميام –طرف ديگر شب 1 , 2 - مبارك باد.
3- با هم شدن من و ريحان هم به سلامتي دو ساله شد!
4- به زودي چراغ افروخته خانهمان به قدوم يك حيات نو افروختهتر خواهد شد! از همه التماس دعا براي يك مادر و يك فرزند.
5- تجربههای مربوط به حضور این موجود نازنین در زندگی مون رو در وبلاگ «یک ریرا» دنبال کنید.
ادامه مطلب...
اي كه لبان زرد تو دور شد از دهان من
سرخي من ازان تو لبان تو ازان من
گوش بده به هاي ِ گرگ و نالهي ِ دريدهام
پشت سرت مانده شب و نيامدي شبان من
ناي تو و نواي من، ساز تو و گداز من
اين به هواي آن دهي، بوسه دهي به جان من؟
قلم ز هجر و دوريات، گريهي ِ بي صدا شده
تشنه شده، خشك شده، ناله شده امان من
تحفه چه خواهي تو زمن، آرمت از هند بزرگ
پاسخ او سكوت بود، طوطي بيزبان منپ.ن:
1. در حال جذب اراده براي گذر از يك پيچ ناگهاني ولي زيبا و لذت بخش....
2. تقدير ناگهاني لحظههاست.
3. تقدير ردپاي گمشده خدا در حيات زندگيست.
4. تقدير سنگ صبور و مقاوميست كه گرچه ناگهاني و سخت ولي مدبرانه و مهربان، مسير رود را به سوي دريا عوض مي كند.
5. خوشحالم... بسيار خوشحال...
6. مي دونم اين روزها كسي حوصله خوندن مطالب طولاني رو نداره ولي گفتم بد نيست بگم كه رهاد با پستي به نام «عثمان و دوتار بي قرار» به روز شده.
وقتي كه بي شرمي زمانه گلوي قلمت را خشك كرده باشد
وقتي كه عزيزترين تكهي وجودت ته فاصلهها ايستاده باشد
وقتي كه منتظر باشي آسمان زندگيات سقف سپيدي شود
وقتي كه سالگرد لحظهاي فرا ميرسد كه در آن نبودي ولي شادي تكرار آن، جبران نبودنهاست
وقتي كه دوست داري بگويي «زندگي به كامت به طراوت لبخند بهار» ولي كلمههايت در تنگناي فشردن دكمههاي اس ام اس، توقف كنند...
وقتي دوست داري همه فرياد شوي، همه لبخند و همه شيرين...
وقتي... وقتي... وقتي... دور هستي ولي نزديك...


بعد از عقدمان، سفرهاي زيادي رفتهايم. هربار كه خواستم سفرنامهاي بنويسم، نتوانستم. سفرنامههاي قرن هفتمي مرا به شدت آزار ميدهند. توصيف دقيق هرآنچه كه ديدهاي براي مردم قرن هفتم شايد جذاب بوده ولي براي انسانهاي عصر جديد كه با كليك كردني جهان را سير ميكنند، نيست. احساس ميكنم دوران سفرنامه نوشتن از آنجايي كه بدان سفر كردهايم گذشته، من دوست دارم سفرنامه را درباره آن «كسي كه سفر كرده» بنويسم. از «من»! از «انساني» كه سفر كرده است و ديده است. زمين را سير كرده است و شگفتيهاي بيرون را همراه شگفتيهاي درون كاويده است. سفرنامه توصيف سفري است كه من در خودم سير كردهام به بهانه سفر به سرزميني ديگر.
شايد چنين سفرنامهاي كوتاه باشد، در حد جملهاي، عكسي و يا حتي خوابي ولي براي من باارزشتر است. شايد نامنظم باشد. شايد اطلاعات دقيقي از سفر ارائه ندهد شايد از جغرافيا و تاريخ كمتر سخن گفته باشد ولي حرف براي گفتن زياد دارد گرچه كوتاه گفته باشد. اين چنين است كه خواننده در روح و فكر انساني كه سفر كرده است سير ميكند. نه در تصاوير ساختگي و مخدوشي از آنچه توصيف شده است.در اين فرصت سعي خواهم كرد حرفهايي را كه در سفر خواف در دورنم زاده شدند گفت باشم. اين حرفهاي شايد به جذابيت سفرنامههاي قرن هفتمي نباشد و شايد حرف آنچناني هم نداشته باشد ولي قصد دارم چنين زاويه نگاهي را تجربه كرده باشم. زاويه كه از آن «مرا» خواهيد ديد كه در سفرم!
پ.ن:
1. وبلاگ جديد با عنوان رهاد ايجاد كرديم. محتواي اين وبلاگ سفرنامه خواف است. متن فوق مقدمه و اولين پست اين وبلاگ.
2. عكس و مكث هم با عكسي از خواف بروز شده.
3. فتوبلاگ به تماشا هم با عكس هايي از شوشتر بروز شده.
4. عيد همگي بعد از مدتها مبارك :)
"در ميان پشتههايي از كشتهها، زنگهاي آمبولانس، تهديدهاي آن چيزي كه ناچار سرنوشتش ميناميدند، پايكوبي مصرانه ترس و عصيان وحشتناك قلبشان، پيوسته همهمهاي بزرگ در گوششان بود و اين موجودات وحشتزده را آگاه ميكرد كه بايد ميهن واقعيشان را پيدا كنند. براي همه آنان، ميهن واقعي در وراي ديوارهاي شهر دم كرده قرار داشت: در خارستانهاي عطرآگين روي تپهها، در دريا، در سرزمينهاي آزاد و در گرانسنگي عشق. آنان ميخواستند به سوي آن، به سوي خوشبختي برگردند و از همه چيز ديگر با بيزاري روگردان شوند."
«طاعون» نوشته «آلبر كامو»

پ.ن:
۱. در ادامه بحث هاي پيشين...
۲. از عكس برخي از دوستان استفاده كردم اميدوارم مخالفتي نداشته باشند. در غير اين صورت بهم خبر بدهند تا عكسشون رو بردارم.
۳. «طاعون» يكي ديگه از كتابهاي عجيبي بود كه در اين چند وقت اخير خوندم. از نظر من فوقالعادهاست دوستان رو توصيه ميكنم اگر حوصله يك رمان فلسفي-اجتماعي رو دارند حتما اين كتاب رو بخونند.
4. تماشاي گلها رو از دست ندين!
5. نمي خوايد روي عكسي مكثي بكنيد؟
1. مدت هاست به دلیل مشکلات زندگی که در ایران به وجود اومده بسیاری از جوانان و دانشجویان سودای رفتن در سر دارند و بسیاری هم رفته اند. این مهاجرت ها در یک دوره زمانی طولانی مفهوم وطن و تمام مسایل مرتبط رو ملکه ذهن همه می کنه. از این جهت این مفهوم چیزی هست که در دوره های اخیر بسیاری روش فکر کردن و می تونن نظر بدن.
2. برخی از کسانی که در این بحث تا به حال شرکت کرده اند، کسانی هستند که الان از ایران به بهانه! تحصیل مهاجرت کرده اند و نظرات بسیار جالبی در این مورد دارند.
برای ورود به بحث پیشنهاد می شه مطالب زیر رو به ترتیب بخونید:
1. مطلب گلناز در وبلاگ زندگی: جهانی که در آن زندگی می کنیم.
2. مطلب خودم! در همین وبلاگ: من وطنم گم شده است...
3. مطلب محسن در وبلاگ گاماس: میهن فرهنگی تاریخی و عاطفی
حالا ادامه بحث من:
خب خوشحالم که محسن هم آخر از همه با من موافق بوده:
"با وجود همه ی این حرف ها ترجیح می دم در جایی زندگی کنم که قسمت اول تعریف ام از وطن رو داشته باشه تا قسمت دوم رو!"
و اما در مورد قسمت دوم:
1. انسان نیاز به اجتماع داره. (از نظر من) این نیاز انسان یک نیاز یک نیاز درجه دو عرضی است نه ذاتی! یعنی ما به خاطر شرایط هست که نیاز داریم با جمعی احساس نزدیکی کنیم و با اونها مراسمات و روابط تعریف شده و مشترکی داشته باشیم. در حالی که بخش اول تعریف یک نیاز درجه اول و ذاتی هست. ارجحیتش هم انقدر هست که به تنهایی تو تعریف بیاد و بخش دوم اصلا ذکر نشه. البته در عالم اندیشه و معنا.
2. زمانی که در شرایطی همانند شرایط زندگی کنونی در ایران هستیم، موانع زیادی در راستای رسیدن به مرحله رشد (بخش اول تعریف محسن) و انسان شدن رو به روی خودمون می بینیم. بارها شده با خود محسن نشستیم و در این مورد بحث کردیم و حالا از محسن تعجب می کنم که نکته جالبی رو فراموش کرده تا این حد که احساس می کنم کمی به تناقض گویی افتاده (به خودت نگیری محسن جان. چون من کلا با حرف هات موافقم). بسیاری از ماها می دونیم که جامعه و تمام چیزهای مربوط به آن (فرهنگ و عقیده و رسومات و اقتصاد و....) یکی از مهمترین و شاید مهمترین مانع رشد آزادانه و اختیاری انسان هاست که برای انسان شدن یک ضرورت است. جامعه از همان ابتدا که نوزادی زاده می شود با نهادن نامی بر آن اولین بند رو بر پای انسان می زنه و بعد ها با بزرگ شدن او هر نوع فکر و رسم و سنت و عقیده ای را ناخداگاه وارد ضمیر جزم اندیش انسان ها می کنه و وقتی که ضمیر کمال خواه به تکاپو می افته از جایی پنهان دچار بحران و تناقض و درگیری با خود می شه. تا جایی که به این نکته اذعان می کنه که بی شک جامعه بود که مرا اسیر کرده است. این اتفاق فی نفسه اتفاق بدی نیست (اجتماعی زاده شدن و اجتماعی زیستن انسان ها) ولی وقتی جامعه رو به انحطاط و نابودی باشه نه تنها سرنوشت انسان ها رو که بلکه درونشون رو هم نابود می کنه.
3. زندگی در دنیای جدید ارمغان هایی داشته که می تونه جایگزین خیلی چیزهای دیگه بشه. ما در برهه تغییر تاریخ زیستن انسان ها قرار داریم. شاید دیگه نیازی به فرهنگ مشترک نباشه! شاید نیاز به اسطوره، به تاریخ به رسومات جمعی در یک ناحیه جغرافیایی کم کم از بین بره. تاریخ بشر نوع زیستنش رو داره تغیییر می ده و ظاهرا هم مسیر شدن با اون عقلا هیچ اشکالی نداره. این به معانی رها کردن گذشته و سنت نیست که من با اون مخالفم. منظور من تغییر نحوه حضور سنت در زندگی ماست با اصلاحاتی که نیازمند آن هستند. می دونم حرف هام کمی ناپخته و گسسته است هنوز فرصت نکرده ام مطالعه درست و حسابی تو این زمینه داشته باشم و فکرم رو منظم کنم.
و اما آخر:
من تقریبا هر هفته چند بار خواب خانه ای رو که توش بزرگ شدم می بینم. الان خونه مون عوض شده. اولش فکر می کردم که به خاطر عادت هست که خواب هام رو تو اون خونه می بینم که اتفاق می افتن ولی کم کم احساس می کنم این خونه حضور عجیب و معناداری توی خواب هام داره. و شاید اون خواب ها و اون اتفاقاتی که اونجا برام می افته بهانه ای باشن تا من اون خونه رو تو خواب ببینم. دفعه پیش که رفته بودم میانه با ریحان رفتیم دم در همون خونه. اشک تو چشمام جمع شده بود. سراسر وجودم با اون کوچه و اون در و اون شیشه شکسته بالای در (که بچگی هام با توپ زدم شکستمش) احساس وحدت می کرد.
بی شک مثل هر چیز بی دلیل دیگه ای، وطن خاکی هم بدون دلیلی منطقی جایگاه خاصی در ذهن انسان داره. تمام ترس و دلهره اینجاست. وگرنه اگر کار، کار منطق و عقل بود که با بحث های عقلانی فوق تکلیف معلوم بود. دلهره جایی پدید می آد که دل بی دلیل بهانه چیزی رو بگیره!

پ.ن:
در ادامه پست گلناز رو بخونيد!
مريم خزائلي هم در وبلاگ باران نظرش رو نوشت.
پیشنوشت:
1. اول اینجا را به قلم گلناز بخوانید. (مدتی است برای تحصیل به سوئد رفته است)
2.شادی همه جای جهان مال ماست، بی شک! بهشت یا دوزخ در درون انسان هاست، بی شک! زندگی سخت است، بی شک! درد دارد، رنج دارد، پرتگاه دارد و دره، بی شک!
وطن خاکی یک اتفاق است. یک حادثه و گاه سانحه.
زمین وسیع است و گسترده و من غربت زده ای به دنبال وطنم.جایی که در آن بتوان انسان وار زیست. جایی که برای یک زندگی سالم و معمولی لازم نشود گناه کرد، حقی به ناحق خورد. زور گفت زور شنید. وطن آنجاست. نه خاکی که در آن زاده ام. اگر جهنم چنین است وطن آنجاست. اگر بهشت چنین است وطن آنجاست...
وطن هر جایی است که در آن به تو حق زیستن دهند، زیستنی اخلاقی و عقلانی!دوستان سخن آخر گرفت
ما را بی وطن کرده اند...

مدتها بود كه به بركت شهروند مرحوم، كتابي را در دست مطالعه داشتم به اسم «روح پراگ». به جرات ميتوانم بگويم اين كتاب در كتابخانه هر دانشجويي بايد باشد. در زماني كه بيش از هر چيزي در وجود شك ميتوان يقين داشت، شنيدن حرفهاي متواضعانه نويسندهاي كه چون زنبور عس از گلستان بزرگي، عسل شيريني به ارمغان آورده است ميتواند تير كمان ديد انسان را تا مرز انصاف و يقين پرت كند. بيمبالغه آنچه «ايوان كليما» در مقالات اين كتاب عرضه داشته است روايت شيرين و سادهاي از حرفهاي ناگفتهاي است كه در روزگار پراكندهاند و كسي را ياراي درك آنچه اركستر به هم ريخته زمانه مينوازد، نيست. او نه پيامبري است كه چون هر نويسنده ديگري در توهم نوشتن كتاب هدايت بشر باشد و نه فيلسوفي است كه در تاريكي آسمان انديشه در جستجوي معادن طلايي حقيقت باشد.
تنها يك چيز را ميتوان از او آموخت، اينكه چگونه ميتوان به زمانه نگاه كرد. همين! و همين براي ما كافي است. «ايوان كليما» نويسنده اهل چك است. چند كتاب از او تا به حال به فارسي ترجمه شده است كه «روح پراگ» به عنوان مجموعهاي از مقالات او توسط «فروغ پورياوري» ترجمه شده و نشر «آگه» آن را منتشر كرده است.
لطفا اين كتاب را بخوانيد!

Anciderammi qualunque m’ apprende
كمدي الهي دانته، برزخ، سرود چهاردهم
«... قابيل به خداوند گفت عقوبتم از تحملم زياده است. اينك مرا امروز بر روي زمين مطرود ساختي و از روي تو پنهان خواهم بود و پريشان و آواره در جهان خواهم بود – و هر كه مرا يابد مرا خواهد كشت ... و خداوند به قابيل "نشاني" داد كه هر كه او را يابد وي را نكشد».
تورات، سفر پيدايش، باب چهارم
سال ها
گذشته است... خدا هر چیزی را که قرار بود به من بدهد داده است. هر چیزی که من از
زندگی طلب داشتم. خدا دین زندگی را به من پرداخته است. شب ها در مرز خواب و بیداری
صدای خدا را می شنوم که ارام به گوش فرشته هایش می گوید: حال ببینیم چه خواهد کرد؟
دیگر
طلب من از زندگی تمام شده است و در عوض بدهی هایم به زندگی شروع شده اند. سالگرد تولد
هر کسی تنها بهانه ای است برای شاد شدن او. ولی برای من بهانه ای شده است تا
دوباره درد زاییده شدنم را احساس کنم.
من امیدوارم ...
پ.ن:
در سالروز تولدم دوباره مجبورم دانشجویان سراسر کشور را به حفظ آرامش دعوت کنم. به خدا من راضی به برگزاری تجمعات مختلف و جشن های گوناگون در دانشگاه های مختلف به خصوص دانشگاه های شهرستان ها نیستم. حتی شنیده ام خاتمی قرار است فردا به همین مناسبت در دانشگاه تهران حضور داشته باشد. ما هم به ایشان پیام فرستاده ایم که اوچیکتیم داداش.
-نمي دونم چي!! دلم يه حال و هوايي رو ميخواد. يه آب و هواي شخصي. مثل وقتهايي كه عاشق ميشم. آهان! من دلم ميخواد عاشق بشم. بايد گشت و پيداش نكرد.
يادم اومد كه هميشه ميگفت تضادهاي عزيزي براي خودش داره. پارادوكسهاي شخصي دوست داشتني.
- من... من... من من ... من من مممن... من من من من من... مننننن..... زبونم ميگيره. خودت گفتي كلمهها خطرناكاند خودت گفتي اگه بگي اسيرشون ميشي. من اسير اين همه كلمه نميشم تا اسير اين همه بغض بشم... همين!

تو، عاشقي همين! بذار من كلمههاي تو رو از بغض نجات بدم. تو عاشقي. يك عاشق خوب. بيغل و غش. اگر دست تو بود، همه را، موجودات و حيوانات و اشيا و باد و باران و بهار و زمستان و همه را صاحب يك لبخند ميآفريدي. رنگ براي تو معناست. رنگها چشمان تو را ميپرستند و بر آنها نماز ميبرند. تو اگر خدا بودي جهان را مثل يك برنامه كودك شاد و قشنگ و رنگارنگ ميساختي كه در آن هر قسمت عالم مشغول يك نقاشي آب رنگ بود.

-بيا و زندانبان اين اسارتم باش. اينجوري وقتي آزاد بشم، آزاد كنم خودم رو، اول از همه به تو ميرسم.

برترين خواستن ها، آنهايي است كه نداني چه مي خواهي!
آن وقت باران براي تو ميشود يك منظومه بلند كه سرودي را از دل تو ميسرايد.
هر بوسه آن، كلمهاي را از اسارت روحت آزاد ميكند. باران با تو حرف ميزند ولي
حرفهاي پنهان تو را. اين يعني هنر. هنر خداوندي هنري است كه تو را بسرايد. بعضي
از حرفها مثل ماهياني ليز و سريع هستند كه به تور كلمهها نميافتند. حرفهايي كه
هستند، ولي فهم نميشوند. حرفهايي كه سنگيناند. حرفهايي كه حضور دارند ولي پنهان
شدهاند. اينها دل آدم را ميفشرد و آرام آرام جرم ميگيرد و بر ديواره روح آدم
رسوب ميكند. و وقتي تو از سنگيني اين همه حرفي كه جز به تور چشمان نميدانم، نميافتند، سنگين ميشوي، آنگاه كه از همه كلمهها و مفاهيم و شعرها و گفتهها خسته ميشوي. آنگاه كه ديگر هيچ زماني و هيچ مكاني برايت ويژه نيست. آنگاه كه ديگر فرقي
نميكند باشي يا نباشي. شور داشته باشي يا نداشته باشي. بدان كه حرفهايي هستند كه
در دلت رسوب كردهاند. حرفهايي كه تنها هنر خداوندي توان بيرون كشيدن آنها را
دارد. هنري كه او مينوازد تا تو برقصي. هنري كه كلمهها را بيآنكه به مفهومي،
پديدهاي، چيزي، شيئ اشاره كند پيشكشت ميكند. تا تو با خودت صحبت كني. كتابي كه
ناگهان ميخ كوبت ميكند. تنها به خاطر اين كه حرفهاي دل تو را گفته است.
همانهايي را كه تو نميتواني گفت. موسقي آرامي كه از لابهلاي آن، آواز غربتديدههايي را در اعماق دلت ميشنوي. آه... اين تويي كه حرف ميزني شك نكن. اين تويي كه
از باران حرف ميزني. پشت باران كسي نيست. يك منظره زيبا كه در پهناي افق دراز
كشيده است، تويي. آن را افريدهاند كه تو آن باشي. اگر از باران يا باران پاييزي برگهاي زرد اقاقيا، از يك منظره
پاييزي لذت نبردي بدان كه حرفهاي دلت ته كشيده است. نگران شو.
باز اين همه گفتم تا گفته باشم:
عشق هم هنري خداونديست... مثل باران...

عشق نهر كم عمقي است كه با نوازشي آرام كلمهها را نثار حرفهاي بيكلمهات مي كند

پ.ن:
1. ميدونم خيلي جاهاش براي خيليها يا معني نداره، يا شعاريه!!
استاد گفت: «براي چه چنان به انديشه فرورفتهاي كه قدم سست كردهاي؟ زمزمه اين كسان ترا چه اثر ميتواند كرد؟
به دنبال من آ و اينان را بگذار كه هر چه خواهند بگويند! چون برجي استوار باش كه در برابر بادها سر خم نميكند؛
كمدي الهي، برزخ، سرود پنجم.
پ.ن:
1. ببار اي بارون ببار...
2. عكس هايي اي از پاييز زاينده رود

اسم كوهپايه زيبا را كه در آن همه آزادند، گذاشتيم دربند
اسم دروازه شهري را كه در آن ده مليون انسان دربندند، گذاشتيم آزادي!!
پ.ن:
1. آخه كجاي اين ميدون شلوغ و كثيف كه دور تا دورش روح انسان ها رو كردن تو ماشين هاي آهني، به آزادي مي آد؟
2. ايشالله يه سر با هم بريم دربند. البته نه اين دربند اون دربند.
3. براي خوانندگان ناآشنا: دربند نام يكي از معروف ترين گردشگاه هاي تفريحي است كه در شمال تهران و در كوهپايه هاي زيباي البرز قرار گرفته است.
4. البته... انسان ها براي چيزي كه ديگر در ميانشان نيست، يادبود مي سازند.
5. تماشاي پاييز ناژوون رو از دست ندين.
پ.ن:
1- گلها بيبهانه ميشكفند، روي هر خاك گرمي كه بيفتند...
2- ملالي نيست جز دوري نزديك...
3- فتوبلاگ به روز شد.
2 - ری را، زندگی ما از پیچ و تاب های ساخته و بافته می گذرد. من رهنشینی بودم و تو رهگذری، من رهگذری بودم و تو رهنشینی، ما رهنشین شدیم و ما رهگذر.
3- یادت هست؟
گفتم: تو که ای؟ گفتی که مسافر
گفتم که در این شهر شلوغ راهی به کجا؟
گفتی من و تنهایی راهی به رهایی،
گفتم به چه راه؟ گفتی که به رقص،
گفتم که چنین رقص، بی همره و بی دست؟
گفتی که نشانی داری به رهایی؟
گفتم که بیا این سو، من راهی آن سو
آغوش من تو، آین سو برسد آن سو
4- ری را، یادت هست؟
میدان شلوغ، طنین سم اسبان؟
گفتی که عجب! این مسجد زیبا، ما و آستانه او تنها؟
ما و آستانه او تنها؟
ما و آستانه او تنها؟
5- ری را... نام تو غریب است و عزیز، تنهایی آدم، آنجا که او از هر کسی تنهاست حتی خود، دنیا دنیای غریب است و مبهم، ترس است و نامعلوم، می دانی؟ هر کسی آنجا شدید تنهاست، شدید تنهاست. ولی مگر من کم از هراس داشتم که در آن تاریکی و تنهایی که حتی تو را به آن راهی نیست، نام زیبای تو درخشیدن گرفت. مثل دو چشم که هر سو در این تاریکی روبروی من ایستاده و لبان ناپیدایش لبخند به خود دارند.
6- ری را، من در آغوش تو ام، گرچه این فاصله ها طعنه زنند و در این چرخش و رقص، دل من حلقه به دور دل توست.
7- ری را، مثل همیشه، یادت نرود بعد از صرف دو اشک، یک جام از نفس عمیق سر بکشی.
پ.ن: پست جديد حسين خواندنيه!
دهه 1360: محسن شهید شد
دهه 1370: محسن در خانه نشست
دهه 1380: محسن رفت
محسن
امروز دوشنبه ساعت 8.30 صبح از ایران خارج شده و برای تحصیل به سوئد رفت. مثل خیلی
از جوان های دیگه که یا رفته اند، یا در تدارک رفتن اند و یا در سودای آن. محسن
مثل هر جوان ایرانی دیگر گفتمان غالب دوران خود (رفتن) را انتخاب کرد. انتخابی که
به نظر من از زاویه دید اجتماعی انتخاب درستی است. همانگونه که محسن های دهه 50
انقلاب کردند و محسن های دهه 60 شهید شدند و محسن های دهه 70 در خانه نشستند، محسن
های دهه 80 به فکر «رفتن» اند. همه در
انتخاب خود ناگزیر از گزینه ای بودند که جامعه فراروی آنها قرار داده بود. این
گزینه خواه یا ناخواه هم در دوره خود و هم در دوره های دیگر (از دید رفتار اجتماعی
منطقی) ستوده می شود. هر محسنی از دهه 50، 60 یا 70 اگر در دهه 80 می زیست، به
احتمال زیاد او نیز ناگزیر از انتخاب رفتن بود؟ و همنطور برعکس، پس چرا محسنی که
اگر دهه 50 بود انقلاب می کرد، در دهه 80، از سرزمین خود جدا شد و رفت؟ رفتن او
رفتن ساده ای نیست، نوعی عصیان است و بردن، بردن سرنوشت خود و جدا کردن آن از
سرنوشت جامعه!
محسن
رفت تا بار دیگر به ما گوشزد کند که جامعه امروز ما جز گزینه رفتن باقی راه های
سعادت دنیوی و حتی اخروی را از پیش روی جوانان برداشته است. محسن رفت تا بار دیگر
یادمان بیاید که مهاجرت پایان ملتهاست، مهاجرت ابتدای انحطاط جوامع است، مهاجرت
یعنی پشت پا زدن گذشتگان به آیندگان با قربانی کردن حال تمام افراد یک ملت.
چرا
جوانانی در دوره ای از تاریخ برای تعیین سرنوشت کشور خود حکومتی را واژگون میکنند
تا خود با دست خود سرنوشت جامعه را بسازند، چند سال بعد با اظهار گلایه ای عاجزانه، راه خود کج می کنند تا سرنوشت خود را از سرنوشت رقت بار جامعه مصون بدارند؟
پ.ن:
1.
پست خود محسن در این مورد خواندنی است.
2. ظاهرا
محسن کار صحیحی کرد.

گفته بودی بچگی هات بیشتر از ده نمی تونستی بشمری، اصلا نمی تونستی بیشتر از ده رو متصور بشی، گفته بودی که ده برای تو یک دنیا بود، ده بی نهایت بود، ده زیاد بود...
دیدی با هم شمردیم... تک تک این بسیار را...

پ.ن.:
1. این پست هیچ ربطی به فیلم ده، هفت، 1408 و ... ندارد!
2. ما همش ده خوشه ماه چیده ایم، ده قرص کامل ماه خورده ایم.
3. اگر باور ندارین می تونین بیایین به تماشای آخریش.
خون ما ایرانی ها را قبل از هر سرور و شادمانی با غزل های حافظ شیرازی و بهانه تفال سرشته اند، روحش شاد و قلبش آرام... در لباس احرام و قبل از دیدار مسجدالحرام گوش به راز و نیاز اوسپردیم تا از زبان او وصف حال خویش بشنویم:
-------------
پ.ن:
۱. ما اومديم.
۲. جاتون خيلي خالي بود. تا جايي كه تونستيم همه رو به اسم دعا كرديم :)
۳. يه سر بيايين به تماشاي سرزمين وحي
۴. دوست داريم هم عكس ها رو و هم نوشته رو نقد كنين گرچه عكس ها زيادند و نوشته هم طولاني.
۵. راستي يكي از دعاهام گرفت... خوب هم گرفت...
ادامه مطلب...
- قبله،
در نظر ما نیمهمسلمانها، جهتی است دور، ناپیدا و مبهم، که معمولا در
ناگهانی یک دیوار، یک ساختمان، یک دشت، یک کوه و در نهایت یک افق پنهان میشود.
نیمهنمازی که میخوانیم در پراکندگی ساعتها و روزها و ماهها و در تشویش
احوال و اوضاع و شرایط از اتحادی نامعلوم، ناپیدا، دور و مبهم بهرهمند است
که قبلهاش مینامند.
- و
سفر به کعبه، خانهای که فارغ از جغرافیای محلش در جغرافیای اعتقادها واقع
است.
- و
اینک به سمتی می رویم که سال ها رو به آن ایستادهایم و نماز خواندهایم و
این نزدیک تر رفتن حداقل فایده ای که دارد اطمینان از جهت قبله است بعد از
سالها هراس شیرین قبله را یافتن. این بار دیدن و رو کردن و نماز گزاردن است
بعد از سالها پرسیدن و ایستادن. آری گفتم اطمینان...
- و
نزدیک تر... همیشه نزدیک تر از دور نیست که مرا نزدیکی به سنگ های آن خانه،
از خانه دورتر می کند. دورتر از چه؟ از جغرافیای اعتقاد.
- جلوتر
که می رویم زندگی را قصه تر می یابم، وانگار قصه ای که پایانش در ابتدای آن به
نویسنده آن برمی گردد.
- آسمانی زمین را دوست داشت، پس می بارید تا بشوید و جاری سازد تا در خط افق بوسه بر خاک زند.
- من خوب می دانم که چه کسی، چه کسی را، با چه کسی به خاطر چه کسی و به خانه چه کسی فراخوانده است.
- چه کسی کعبه دل هاست؟
- همه التماس دعا دارند ما تمنای رسیدن...
- خوشحالم از رفتن با تو....
1. دوستان به تماشای عکس های طار تشریف بیارید.
2. اگه به کسی قرض دارم یا کسی از دستم ناراحته تو رو خدا ببخشین.
3. اگر نظری داشتین تو پست قبلی بذارین.
4. تا دو هفته خداحافظ...
پدرانمان را در جوانیشان دوست داشته باشیم.
---------------
پ.ن:
1- برای تمام پدرهای دنیا آرزوی سلامتی بکنیم.
2- یه سر بیایید به تماشا
تمام سرمایه خود را یک جا بار شترها کرده ام و تک و تنها به بیابان زده ام. دل من از تجار سودجو، متملق و بازیگر شهر به تنگ آمده است. سرمایه من بیشتر از این همه عشق رنگ پریده تجار شهر می ارزد. آنها ارزش معامله کردن ندارند. تجار ارزش مال را به چیزی که در عوضش می دهند، می سنجند من به کسی که آن را می خرد. من دل از این بازار کنده ام، امیدم به راهزن هاست.
من مدتهاست که در راه ها و تنگه ها بساط می گسترانم، روزها شترها رها می کنم، شب ها در انتظار شبیخون خود به خواب می زنم، ولی انگار خبری نیست.
اگر سرمایه من کم مایه است، آن همه تاجر، عاشق چه بودند؟ اگر راهزن و عیاری نیست، پس این همه افسانه به دروغ از کدام راهزن و عیار سخن گفته اند؟
آسمان تاریک و شب نزدیک بغل کردن صبح است، من ساکت و آرام رو به بیابان نشسته ام و با خود زمزمه می کنم:
دریغا مالی که به بازار صد تاجر عاشق داشت، به بیابان یک رهزن عیار ندارد.
و فردا صبح دوباره دو سپاه رو به روی هم صف خواهند کشید... انگار نه انگار...این
است شطرنج روزمرگی...

من و تاریکی این بار
شوق دیدار تو را از قفس فاصله ها دزدیدیم
من و تاریکی رهسپار تو شدیم
دلمان هم رنگ ولی دل من روشن و شب تاریک
و در این همرنگی
شوق دیدار تو را تنگی راه میفشرد
خود من اینجا در تکاپوی رسیدن اما
بیچاره
آهویی که صید پنجه شیری
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
شعر از
مجموعه «گریههای امپراتور» سروده «فاضل نظری »
کودکی که
در تصویر زیر می بینید، سالها پیش در یک شهربازی شلوغ به دلیل رها کردن دست مادر
خود، گم شده و تا به حال از او خبری به دست نیامده است. لطفا در صورت مشاهده او با
ما تماس بگیرید. این کودک به دفتر نقاشی خود بسیار علاقه داشته و بدون آن احتمال
هلاک شدن او می رود. دفتر او هم اکنون در خانه است و انتظار او را می کشد. آخرین
نقاشی او که نیمه کاره مانده است، مربوط به تصویر یک فضاپیمای خیالی می شود.
نمی دانم
که ای یا رب، ولی دل را به سوی تو نیازی است
بگیران نور
این فانوس خورشید، به تاریکی مرا رخصت بفرما،
ببند این
در به روی هر مسافر، مرا تنها در این شبها پذیرا
به دیواری
مسیر راه تاریخم بگیران مرا استاده در راه سفر ساز
نسیمی روی
من بگشا و با آن، تمام گرد این دنیا بگیران
ببر این یادگاری ها ز ذهنم، به روی جسم تارم یاد خود ساز
در جاده، در راه، در هوای آرام بین من و تو.
و سلام به فاصله، آنجا که دست در دستان جاده و تاریکی است.
بین من و تو فاصله ایست، ولی ما را با فاصله ها فاصله هاست.
و سلام به لرز لب تو در نسیم گذر از رابطه ها
هر رابطه ای از فاصله ایست.
از رابطه ها می گذریم، ما خود واسطه ایم....
حملات انتحاری
فلسطینی ها به اسرائیل وجودم ادامه دارد...
هر چه هست، جز خاكستر
و ظلمت، جز شبح و رؤيا نيست. وقتيكه دم سرد مرگ بر باد بوزد، ما همه چون گلهايي دو
روزه پژمرده ميشويم و بر خاك مي افتيم. همه چيز چون گردبادي غبار آلود مي گريزد
زيرا ما در مقابل مرگ، مردمي بي اسلحه و ناتوان بيش نيستيم.
(تولستوي روسي)
نامه به فردريش وست هوف 29 آوريل 1904
من همواره تجربه
کردهام که به ندرت بتوان چيزي دشوارتر از« دوست داشتن» یافت. دوست
داشتن يک کار است. کاري روزمزد که بايد براي آن آمادگي پيدا کرد.
همه جا قرارداد و عرف، پيوند دوستي را چيزي آسان وانمود ميکنند که گويي همگان توانايي آن را دارند. البته که چنين
نيست. عشق چيز دشواري است. زيرا در ساير درگيريها طبيعت انسان او را برميانگيزد
تا خودش را جمعوجور کند و محکم نگهدارد
؛ در حالي که در مورد عشق، آنگاه که در نقطة اوج
است، به عکس اين انگيزه در انسان وجود دارد که خود را کاملاَ فرا دهد: خودفرادادني
نه همچون يک کل و با نظم، که پارهپاره و برحسب تصادف به هر گونه
که پيش آيد و اتفاق افتد! که اين نه شادي است و نه خوشبختي. تو وقتي گلهايي به کسي ميدهي آنها را قبلاَ منظم ميکني.
اما انسانهاي جواني که عاشق
يکديگرند، در بيصبري و شتاب و شوقشان خويشتن را به آغوش يکديگر ميافکنند و اصلاَ توجه نميکنند که در اين تفويض
ناسنجيده چه نقصانهايي در ارزيابيهاي
دوسويهشان وجود دارد... به محض بروز عدم يگانگي در ميان آنها،
آشفتگي هر روز افزونتر ميشود و هر يک در ناايمني خود در برابر ديگري ناعادلتر ميشود. آنها که در ابتدا ميخواستند
به يکدگر نيکي کنند اکنون به
گونهاي نابردبار با هم تماس ميگيرند...
چون که زندگي دقيقاَ دگرگون کردن خويشتن است، پيوندهاي انساني که عصارهاي از زندگي است، دگرگون شوندهترين همه
است و هر آن در حال صعود و نزول يا
استحکام و تزلزل است. در پيوند و تماس عاشقان هيچ لحظهاي مانند لحظة ديگر نيست. هيچ چيز عادت شده، چيزي که يک
بار ميانشان بوده، روي نميدهد؛
بلکه بسي چيزهاي نو، نامنتظر و ناشنيده روي ميدهد. چنان پيوندهاست
که بايد يک خوشبختي بزرگ و تقريباَ تحملناپذير ميان انسانهاي پربار پديد آورد. ميان انسانهايي که هر يک فينفسه
پربار و منظم و متمرکز است. در واقع
دو جهان دور و ژرف و منحصر به خود است که با هم پيوند داده ميشود.
جوانها اگر زندگي خودشان را درک کنند ميتوانند
آهسته آهسته براي چنان خوشبختي رشد
کنند و خود را آماده سازند. هنگامي که عشق ميورزند بدانند که مبتدياناند و خامدستان زندگي و نوآموزان در
عشق. بايد عشق را بياموزند و اين( مانند
هر آموختني) مستلزم آرامش، صبر و تمرکز است.
عشق ورزيدن و رنج بردن به مثابة آموختن يک کار-
اين است آنچه براي انسانهاي
جوان لازم است. مردم اغلب موقعيت عشق را، همانند بسياري از چيزهاي
ديگر زندگي، بد فهميدهاند و آن را بازي و سرگرمي ساختهاند. چنين پنداشتهاند که بازي و سرگرمي مبارکتر از کار
است. اما هيچ چيز خوشبختي آميزتر از
کار نيست و عشق، از آن رو که برترين خوشبختي است نميتواند چيز ديگري جز کار باشد. کسي که عشق ميورزد بايد
بکوشد چنان رفتار کند که انگار کار
بزرگي دارد: او بايد بسيار تنهايي بکشد و در خود فرو رود و خود را جمع و محکم نگاه دارد. بايد کار کند؛ بايد چيز
بشود! زيرا هر چه شخص پربارتر است،
همة آنچه تجربه ميکند غنيتر است. و کسي که ميخواهد در زندگياش
عشقي ژرف داشته باشد بايد ذخيره کند و براي آن عسل گرد آورد و حمل کند.
نامه به امانوئل بُدمان E.Bodman اوت 1901
... احساس ميکنم که ازدواج ويرانسازي همة مرزهاي
ميان دو نفر نيست تا شتابزده
شرکتي نو پديد آورند. به عکس، اگر در طرفين اين آگاهي پديد آمده باشد که ميان نزديکترين انسانها، باز هم دوريهاي
بيپاياني باقي ميماند،
آنگاه ميتوان نه يک شرکت که يک« در کنار هم ساکن بودن» باشکوه پديد آورد. در اين صورت ميتوانند موفق شوند که
فاصلة ميان خودشان را دوست بدارند. در
واقع هر يک ديگري را به « نگهباني تنهايي خود» ميگمارد و اين عظيمترين اعتماد را به او وام ميدهد...
نقل و تلخيص از ماهنامه بخارا
-------------------------------
پ.ن:
مطلب زیبایی بود برای تکرار در همیشه های روشن...
منبع:
http://www.dibache.com/text.asp?id=1866&cat=47
تازه سرباز فراخوانده به گردان خدایم من
جامانده و گم
گشته و بی سنگر و بی دشمن
ایستاده ام از روز ازل روی افق تنها
زخمی نشده، آرام
ز عطر خوش گلها
من در آغوش دو همراه خود افسرده
می روم راه به
سوی افق سرخ ولی مرده
قمقمه ای آب ولی تشنه یک تشنه
اسلحه ای گرم
ولی آتش خود خورده
اولی گفت مرا در هوس روز جزا ساخته اند؟
دومی
گرم و ز فولاد ولی بهر هوی ساخته اند؟
آسمان در طلب سایه ی آرام بسی نور گریست
سایه بانش مگر
از بهر زمین روز جفا ساخته اند؟
خسته ام... آری خسته...
ولی
خسته از درو کردن باد
--------------
دیدی کنده شدیم؟
چون نسیم از دل کوه
- با نگاه نور صبح -
چون کلاغ از سر راه
- با کشیدن های آه -
چون سلامی از لبان
- در سرآغاز کلام-
چون لباسی از دو روح
- وقت عریان بهار -
چون دو کفتر روی بام
- وقت پرواز کلام -
چون نوا از بلبلان
- وقت آغاز بهار -
چون دو پراز قاصدک
- با نسیمی مهربان
خدا یه بارونِ
می باره...
زمین خوب رو سیراب می کنه و بارور... زمین بد رو می شوره می بره باتلاق...
باید زمین خوب خدا باشیم...
معنی نگاه خدا اینه!
خیمه شب باز بریده نخ های مرا
اما...
بسته بر صحنه بازی نخ ها
سر سفره عقد خدا با دل من
تو -عروس من-
آینه شدی و آینه عروس من.
بنده از طرف دیگر شب آمده ام....
از این به بعد اینجا یه نویسنده دیگه هم داره! یعنی اینجا رو یه نویسنده دیگه هم داره!! یعنی اینجا و نویسنده هم دیگه رو دارن!!!
شبیه یه جور اسباب کشیه! اگه دیده باشید قبلا اسبابم رو کشیدم آوردم اینجا. شایدم شبیه یه جور رفتن، یا حتی رسیدن... یا حتی رسیدن به رفتن... رفتن تا رسیدن... رفتن رسیدن...
چه خوب که از اون اولی که شاعرش گفت: "رفتن رسیدن است" برا جملش از فاعل استفاده نکرد.
----------
پ.ن: می دونم مقدمه خوبی برا ورود نبود.
پ.ن: با اجازه... سلام
انگار پاهام چشم باز کرده اند
و مرا شرم فرا گرفته
امشب آنها را خواهم دوخت
قبل از آنکه بفهمند این همه راه رفتن
بیهوده بود و
بهانه سرگرمی شان
و کفش زندان اسارت بود
به جای مرکب پرواز و سفر....
دل من پر شده است...
پُر یا پَر؟! فرقی ندارد
هردو مقدمه پروازاند....
بگذریم...
در ادامه پست قبل باید بگم که:
حسن گفت: انتهای کوچه تاریک پوچ گرایی یه دو راهیه خودکشی و شهادت و انتهای راهه خودکشی بن بست....
دینا گفت: شهادت یا خودکشی هر دو می توانند یک منشا داشته باشند. یکی از همه جا میبره خودشو میکشه یکی از همه جا میبره در راه اثبات عقیده اش شهید می شه. پس 3!
و اما...
از حسن و دینا تشکر می کنم. فکر کنم دینا خیلی ساده منظورم رو بیان کرده ولی نه کامل!
به پوچی رسیدن کار خیلی سختیه، واقعا کسایی که خودکشی می کنن کار بزرگی در حد شهدا انجام می دن. اونا آدمای باهوشی هستن...
1- خودکشی
2- شهادت
3- هر دو مورد 1 و 2
4- بن بست است
صدر بار ز لطف و کرمت بخشیدی این بار به سلطان خراسانم بخش
(پیر هرات)








