تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند

معده ام شورش می کند. می خواهد جدا شود...

 

 خودمختار می شود. ساز خودش را می زند. و آن قدر زور دارد که بتواند به رقص درد بکشاندم...

 

از هفته ها پیش به استقبال ماه عزیز می روم. نه با شادی، که با درد. نه با شور که با زور.

و گرسنگی ای مرا احاطه می کند. از سحر تا افطار، تا بعد از افطار، تا نیمه شب... تا سحر...

 

معده ام با هیچ گفتمانی حاضر به سازش نمی شود. خانه نشینم کرده است، مگر به اجبار تزریق هر داروی بی اثری...

 

مچاله شده ام در گوشه ای از دنیایی که همیشه آرزویش را داشتم و انگار که هیچ چیز در پیچ پیچ این دنیای مچاله پیش نمی رود...

 

مهم ترین مقطع زندگی ام آنچنان مرا پیچاند که نمی دانم تا کجا باید ازین پیچ  از درد به خود بپیچم.

 

می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...

می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...

می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...

                                                                               عــــــــــاشقــــــــانـــــــه...

 

و من که این روزها از همه ی غم و شادی دنیا فقط عشق را می دانم و درد...

ارسال در تاريخ یکشنبه 22 شهریور1388 توسط ریحان

فکر می کردم می خواهی زندگی ام را رنگ  بزنی، استاد نقاش!


نمی دانستم خودم رنگ می شوم!

ارسال در تاريخ جمعه 2 مرداد1388 توسط ریحان

جمع کردن سرریزهای این عشق کار آسانی نیست.

جمع و جور کردن سال های تکه پاره کار آسانی نیست.

جمع کردن روزهای سال های تکه پاره ی هجران در چند چمدان که انگار هیچ چیز این دنیای حقیر در آن جا نمی شود کار آسانی نیست...


چمدان بزرگ تری داشتم ای کاش!

یا نه اصلا چمدانی نبود...

فقط رفتن بود...

 

دلم... دلم... دلم...

 

سنگ بزرگ از روی سینه ام برداشته شد.

                              تا تمام شود این زندگی بازدمی به دمی...

 

منتظر بودم و حواسم به  سنگ ریزه هایی که به سنگ بزرگ تکیه کرده بودند، نبود...

 

حالا سنگ ریزه ها دارند ریز ریز می ریزند...

من دارم ریز ریز اشک می ریزم...

 

انگار دارم تمام می شوم

ته کشیده ام !

هیچ کدام جا نمی ی ی  شوند....

 

         آی ی ی وجودم...

 

بادبان ها را بکشــیــــــــــــــــــد...

لنگـــــــــرها را بکشــیـــــــــــــــــــــــد...

روح حقیر و مچاله ی این دیوانه را بکشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد...

ارسال در تاريخ دوشنبه 8 تیر1388 توسط ریحان

-1

من از اینکه موسیقی مورد علاقه ام آن چیزی نیست که غالبا این روزها شنیده می شود، کتاب محبوبم در چاپ اولش فقط 1000 نسخه چاپ میشود، من از اینکه وقتی با حدود 40 نفر از هم سالانم میروم شیراز فقط 4 نفر حافظیه رو به پاساژ ترجیح می دهند، من از اینکه جومونگ نمی بینم و یانگوم را ندیدم، از اینکه از دیدن سریال یوسف لذت نمیبرم، من از دیدن صف های طولانی و سانس های فوق العاده ی اخراجی ها، از آرایش آنچنانی هم سالانم، از اینکه علی رغم روحیه ی اجتماعی ام حضور در مهمانی ها راضی ام نمیکند ،از اینکه او که نمی خواستم رای آورد و ...

ناراحت نیستم! احساس تنهایی میکنم...


2-

همشهری جوان در شماره 214اش پرونده ای انتخاباتی زده بود در 4 برگ، 8 صفحه! از ستادها، حامیان و برنامه های کاندیداها+ عکس! آنقدر همه چیز واضح بود که خیال کردم همه چیز تمام شده است.

می خواهم بگویم «فرج الله سلحشور» که در حیرتم که چگونه با آن همه امکانات توانسته یوزارسیفش را به این بدی بسازد یک طرف و «کمال تبریزی» که چند روز پیش «گاهی به آسمان نگاه کن» اش را برای دهمین بار می دیدم آن طرف.

 من فوتبال نمی دانم اما فرق «علی پروین» را با «مجتبی جباری» می دانم.

 حتما شما هم صندلیِ داغی را که «حسین رضازاده» روی آن نشست و گفت میازار موری که دانش کش است را دیده اید.

 «کردان» را می شناسید.

 «فاطمه رجبی» هم که گویا و بویاست!

 «مایلی کهن» هم که اگر تاحالا شناخته نشده بود (که بود) با آن نامه ی ...اش (چی بگم والا؟!) شناخته شد.

 اگر اهل رادیو باشید از مدیریت خوب «شهرام گیل آبادی» در رادیو جوان با خبرید.

 مقایسه ی «شریعت مداری»، که «عبدالله شهبازی» به حق دماوندی اش خواند، با «محمد قوچانی» سخت نیست...

و خیلی های دیگر...

همه چیز واضح بود!

اما غفلت کردیم که این ها به همان وضوحی است که جمعه شب ها یوزارسیف محبوبیت یافته بود و هرچه بحث میکردید با برخی از اقوامتان که این روایت ضعیف است. این دیالوگ ها بد است. این فیلم برداری مناسب این فیلم نیست و... همان برخی از اقوامتان گوششان بدهکار نبود و برایشان همین که یوزارسیف همان یوسفی است که پیامبر است بس است!

به همان وضوحی که «گاهی به آسمان نگاه کن» در سالن هایی که صندلی های خالیشان کم نبود اکران شد...

افکار موجود کثیف و منحرفی مثل «اُشو» در هر کتاب فروشی ای پیدا می شود و حکمت های ناب کسانی چون «گنون» نیست و نداریم و دیگه چاپ نمیشه و نمیخرند است...

بله واقعیت دارد مثل واقعیت «دلداده»! که در 4ماه اخیر هرچندبار سوار اتوبوس های بین شهری شده باشید برایتان پخش کرده اند و این روزها دارد جایش را به «اخراجی ها2» میدهد...



3-

در سخنرانی به شدت گستاخانه، بی ادبانه ومتکبرانه ی پیروزی در میدان ولیعصرعلاوه بر همه ی توهین ها و دروغ ها(اصرار بر جمله ی هیچ کس تا حالا شکایت نکرده. در حالی که محسن رضایی شکایت رسمی کرده بود) واقعیت های اندک والبته بسیار تعیین کننده ای وجود داشت.

1)او بارها، با همان لحن پرتمسخرش تکرار کرد که ما ملت ایران را شناخته ایم. ما ملت ایران را شناخته ایم. شما نشناخته اید و ما شناخته ایم...

2)علاوه بر شعارهای توهین آمیز و سبک سرانه ای که فرستنده صدا را کم میکرد، شعار دیگری به وفور داده شد و فرستنده صدایش را کم نمیکرد: ایول! ایول! احمدیو ایول!

 

بله... او ملت ایران را شناخت. خوب هم شناخت.

همان هایی که صف های طولانی اخراجی ها را تجربه کرده بودند صف های طولانی انتخابات را ساختند.


    رای دادند... رای آورد!


4-

این که آنچه می خواستیم نشد بد نیست. اگر نا امید شویم. اگر منزوی شویم. اگر همدیگر را گم کنیم بد است.

من می دونم! روزهای خوبی می آیند... روزهایی که تلویزیون «مختارنامه» ی «میرباقری» را پخش میکند... :دی



پ ن:اتفاق هایی که تو این مدت افتاد سایه ی سنگینی روی زندگیه هممون انداخته. بهترین بخش های دانشگاهمون که سوخت و اسکلت شد. همکلاسی هام که تو خوابگاه باتوم برقی خوردند، بخشی از این دردِ...

 به حرفایی که زدم فکر کنید. رای هیشکی گم نشده! ما کمیم! همین!

حرف های امیدوارکننده ای دارم که تو پست بعدی میارمشون.

امیدوارم که ناامیدی سایشو از سرمون کم کنه...

آمین!

پ ن 2: اقلیت در عکس و مکث


ارسال در تاريخ پنجشنبه 4 تیر1388 توسط ریحان

عشقی مرا گزید.

 

حکیمان به صبر چاره ام کردند ؛ تلخ و سخت...

 

و من، در بستر روزمرگی ها، گاه در پشت پرده ی چشم هایم، پنهانی، آن گزش مطبوع را در خاطرم تکرار می کردم...

تکرار... تکرار... تکرار...

 

اما دریغ که به پلک زدنی میگذشت... و چشم بایستی که گشوده میشد به نشانه ی حیات!

...


ادامه دارد!

--------------------------------------

 

     1: سینه مالا مال درد است

     

     2: زیرکی را گفتم این احوال بین خندید وگفت/ صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

     

    3: ای بُت اصفهـان,زان شراب جلفا,ساغری در ده مارا / ما غریبیــــم ای مه,بـر غریبــان,رحمی کن خـــدا را

     

    4: در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست/ ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی!!!

     

    5: عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

     

    6: گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟؟!!

     

    7: ریحان... ریحان... ریحان...

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 توسط ریحان

چند ساعتی میشه که دلم یه حالیه

یه چیزی تو مایه های :

«من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی...»

و اینا!

 

یه چیزیمه!

مثل اینکه هی شعر بشم

عصاره بشم تو شعر و شعرم بال در بیاره بیاد سمتت...

بشه ابری که بالا سرته

بشه بادی که می بوستت

بشه قطره ی بارونی که تو لمست مردد مونده تو هوا ... تو ابرا...

بعد من که فشرده شدم هی بال بزنم این ور... بال بزنم اون ور...

اما نشسته باشم تو اتاق بعضا خفه و فسرده ام...

اینجوری دلم انگار که داره از جاش کنده میشه... انگار که مثنوی روی آب شده باشم... شناور...

خیس... خیس...

بعد دلداری بدم خودم را که «تو را میبینم از دور که می آیی...»

 و اینجاست که موسیقی تند می شه ...

شور میگیره...

همه شور میشم...

انگار که نمک وجودت در من حل شده باشه...

انگار که کسی اشک ریخته باشه تو دلم...

از عشق...

از  دوری...

نه! از نزدیکی...

 

دلم!

هجر هبوط ما بود...

از همون اول ،

از همون جایی که « من عاشق چشمت شدم... نه عقل بود و نه دلی...»

ارسال در تاريخ جمعه 4 اردیبهشت1388 توسط ریحان

    ستاره ی درخشان طلوع ،

    طلوع را در رویا می بیند

                           و در انتظار تماشا

                                     تمام شب را بیدار

    به سطرهای خالی ِ صفحه ای سپید نگاه می کند

    که چون کلامی بر آن جای گیرد

    صفحه را به آتش خواهد کشید...

     

    و صفحه ی سپید

                          که تا به " تماشا "

    چاره ای جز سطرهای خالی ندارد...

                                              

                                                       ***

                                               امضا

                                                یه روزی تا همیشه...

ارسال در تاريخ جمعه 21 فروردین1388 توسط ریحان

اولا که من تمام شده بودم(+) خیلی دردناک، خیلی بغض آلود... به خاطر خیلی اتفاق ها...


نه دیگه می شد مثله قدیما با بغض اون قدر نوشت که کاغذت مچاله بشه از اشک و نه می شد ترکید از بغض...

مونده بودم تو گِل...

که هر چه هم بیشتر می موندم بیشتر فرو می رفتم! سکون...

رفتم سفر...


بلافاصله بار و بندیلم رو بستم ، خرده های وجودم رو قورت دادم و رفتم !

 

لرستان... خوزستان... بوشهر... آذربایجان...


رکودم را به پا کرده بودم... کفش های گِلی ام را !

تا هرچه رکود، هرچه گِل مانده به این کفش ها جاگذارم در جاده ها تا حرکت شوند و رفتن...

 

حالا برگشته ام و شادمان ازآرامشی که تویی... که دراین همه تنهایی بی عشق نماندم! که امواج خروشانم را در باد و طوفان ناجوانمردی ها ساحل وار در آغوش کشیدی با صبر ... لبخند ... اندیشه... بوسه... امید و عشق!

                                             

                                                                                                             

                                                                                                   کسی در عشق...

ارسال در تاريخ جمعه 16 اسفند1387 توسط ریحان

علی رغم همه ی احترام و عظمتی که برای کلمه ها قائلم؛ خودم را به حیرت و سکوت کلمه ها می سپارم در تصاویر، در عکس هایم…


عکس و مکث” مجالی است برای جولان درنگ لحظه هایم در عكس ها،عکس هایی که از دل برآمده اند و حجم داده اند به زندگی گاه شتابزده و مسطحم…


من حجم خدا را در تصاویر به آغوش ذهنم میکشم…

خدایی که حجیم ترین است

کلیک

* در ضمن به تماشا با عکس هایی از منطقه ی حفاظت شده ی نایبند به روز شد!

ارسال در تاريخ سه شنبه 29 بهمن1387 توسط ریحان

                                                  خاک شدم در "مقام صبر"...

                                                                      من؛ شروع نشده تمام شدم...
                                                                                                      تمام.

                                                                                       همین!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 1 آبان1387 توسط ریحان
"من سر به تنم زياد بود از اول
شالوده‌ام از تضاد بود از اول

ابعاد مرا عشق به هم ريخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول"

"جلیل صفربیگی"
ارسال در تاريخ جمعه 26 مهر1387 توسط ریحان

حالا هنوز هم بعد از این همه روز و ماه

وقتی آب می شوند حرف ها در حضور آتش اندیشه به دست هایت

خنکای چشمه ی چشم هایت مرا کفایت میکند

تا در سکوت لب هایم

به آرامش بی کران قلبت برسم...


به تماشا هم با آلبوم کاکتوس به روز شد.

ارسال در تاريخ سه شنبه 16 مهر1387 توسط ریحان
هزار هزار تا گنجشک کنار هم هستند
با گلوله یکی رو میزنیم
چندتا دیگه می مونه؟!



تو دلم هزارهزار گنجشک ٍ...

----------------------

پ ن: باقی عکس های گنجشکی که یک صبح بهاری خنک پشت دانشکده شیمی iut خودش رو باد کرده بود. [+]
ارسال در تاريخ دوشنبه 25 شهریور1387 توسط ریحان
اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْ‌دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشه‌ی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم
... نشانی خانه‌ات کجاست؟!

"نشانی"


از اینکه با هم تجربه اش می کنیم مشعوفم و مشکور و محلول!!!
جمعه عازم مکه هستیم...
سلام...
ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد1387 توسط ریحان
فتوبلاگ مشترکون هم راه افتاد. اسمش "به تماشا" ست .
بیایید عکسها رو ببینید و نقد کنید. البته الان 3 تا آلبوم است که به مرور بیشترشون می کنیم, از عکس هایی که قبلا گرفتیم و عکس هایی که میگیریم.
این هم آدرس : http://my.opera.com/betamasha/albums
ارسال در تاريخ یکشنبه 23 تیر1387 توسط ریحان
مسلما نام هر چیزی از مهمترین وجوه اون چیز می تونه باشه. نام مورد نظر این پست , نام وبلاگ است, رفتن رسیدن است.
خیلی از افرادی که تا حالا به این جا سر زدن, نظری در این باره گذاشته اند. این پست شامل تعدادی از این نظرهاست. مستقیم یا غیر مستقیم" رفتن رسیدن است" را دست آویز نوشتشون قرار دادند.


باران:

این شعار یکی از بهترین اساتید من بود...
در مسیر حق... در سلوک... رفتن رسیدن است...

همکلاسی:

درود
دوست گرامی
مگر نه رفتن رسیدن است...پس بران به جلو
ولی اشتباهی دنده عقب نزنی
چون در زندگی سه راه هست
ایستادن و ذات پست انسان ماندن
دنده عقب و به ذات پست تر حیوان رفتن
و راه سوم راهی است که در آن رسیدن است...راهی که هیچ انسانی به آن نرسیده و نخواهد رسید....راهی به مقصد خدا شدن...درسته که به ته اون نمی رسی ولی توی این راه کاروانسراهای زیبایی است که اگر به هرکدام برسی رسیدی به مقصد...فقط باید مواظب باشی از این کاروانسرا به کاروانسرای قبلی نری که دوباره باید مشقای پاک شده رو تو دفتر بنویسی...دفتری که چون یه بار نوشته هاش پاک شده جلای بار اول رو نداره....پس اگه می ری برو جلو و نه عقب...چون اگر عقب بری همونی می شه که گفتم...برو جلو حتی اگه تو عرض جاده یه ماشین پارک کرده باشه...اگه سرعت عمل و دانایی داشته باشی می تونی بدون تصادف ازش رد بشی و گرنه باید به اون ماشین بزنی و ماشین جفتتون خراب می شه و باید کلی بهای صافکاری بدی...تازه بعدش ماشینی که یه بار صافکاری و رنگ شده به این راحتی ها فروش نمی ره...پس گواهینامه بگیر و برو...و برای گواهینامه گرفتن باید پیش تعلیمات رانندگی بری...
و تازه اگه تو برای آتیش مردم هیزمی افتخار کن ...عبادت جز خدمت خلق نیست...
باید بین مردم روشنایی باشه چه بهتر تو باعث اون روشنایی باشی...حواست باشه اگه افراط کنی و زیادی بسوزی نورت همه رو اذیت می کنه...ضمنا حواست باشه اگه بعضی مردم ناقلا خواستن با آتیش تو همدیگه رو سیاه کنن و نابود کنن خاموش شو...چون اراده ای که خدا به هر انسانی داده خیلی زیاده...حتی اگه روح انسان در قالب یک چوب هم باشه مطمئن باش می تونه از سوختن خودش جلوگیری کنهراستی دنیا خودش ایستاده...ماییم که هلش می دیم...اگه ندیم و جا بمونیم به قول آقا مهدی ما رو گرگا می خورن...چرا...چون وقتی واستی قاطی همون ذات پست حیوونا می شی و تو حیوونا هیچ رحمی وجود نداره و همه رو حتی اونهایی که باهاشون رفیق و قاطی شدن رو می خورن...
پس برو و برو و برو تا بدانی و بدانی و بدانی
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
و از شهری به شهری
برو و از زیر اسمان وطنی که در ان تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند بگذر و به دیار زندگی بخش برس
ما که ترمز بریدیم و رفتیم تو ته دره...ماشینمون حالا حالا ها حاضر نمی شه ...
تو برو و اگه به دوستامون رسیدی سلام من رو برسون و بگو من دارم سعی می کنم بهشون برسم ولی چون تعمیر کاری نیست ماشین رو باید خودم صافکاری کنم و تا یاد بگیرم ممکنه طول بدم ولی یه روزی خواهم اومد
خواهم اومد مثل آفتابی که هر روز میاد و برای ما طلوع می کنه با سلام عطر آویشن
....
در مورد علامت تعجب
دیگه دیگه...خوشم میاد جلوی جمله ی رفتن رسیدن است !!!! بگذارم

ساقی:

ميدوني...من فكر ميكنم رفتن نرسيدنه...
هر چي بري نميرسي...به هر جا برسي داشته هات مجبورت ميكنن پيش بري...باز بري ...باز...باز..
فكر ميكنم اگه بيفتي تو مسير رفتن...هيچوقت نميرسي....اگه حس كردي رسيدي....يعني ايستادي...

امیرحسین:

برخی فکر میکنند که جدا شدن وپیاده شدن از کاروان زندگی اسیری در دام گرگها ولاشخورانه که بالعکس فرار از دست گرگا ولاشخورانه
برخی فکر میکنند که دنیا ایستاده وما داریم اونو به جلو هل میدیم ...که بالعکس ما ایستادیم وبی هدف نظاره گره عبور سریع السیر قطار زندگی هستیم...بدون اینکه اختیار داشته باشیم واین زندگی ست که یوقش را به گردن ما انداخته وما را مسافر این قطار کرده
رفتن، ولي نه به سوي نابودي، به سوي ابدي شدن.
رفتن، ولي نه به هنگام بي زماني، به هنگام معراج وجود.
رفتن، نه با وقفه، كه به بي وقفگي وقف را شكستند و پرواز كردند.
جايي بالاتر از آسمان.
جايي بالاتر ازآنچه كه مي بينيم و مي شنويم.
جايي كه فقط خداست معشوق
 
این روزها در تو در توی پیچ ها گم شده ام.
 
در پس هر پیچ گاهی شک است گاهی یقین.
در پشت هر سیاهی گاهی فرشته ای است و گاهی دیوی.
 
از هر جاده ی مه آلود که می گذرم گاه احساس می کنم که پایم لیز خواهد خورد و در قعر دره ها سقوط خواهم کرد اما هر بار دستی نا پیدا مرا از لبه های لیز این پرتگاهها به بیرون می کشد ...
 
این روزها همه ی دوستان دشمن اند !
چرا که در تاریکی تشخیص دوست از دشمن ممکن نیست!
این روزها روزهای تاریکی است که خواهد گذشت .
شاید تلخ!
شاید تنها!
شاید دور!
اما خواهد گذشت.
و شاید پشت پیچ بعدی این راه رسیدن در انتظارم باشد..
اما من تنها به مقصد رسیدن را دوست ندارم!

گلسا :

هر رفتی رسیدن نیست ، ولی برای رسیدن چاره ای جز رفتن نیست ، پس میرویم ...

باران:

سالک جماعت, همه چیزش به رفتن است... شاید اصلا قرار نیست به جایی برسد...

 

هدف رفتن و حرکت کردنه، نه رسیدن (به نظر من)
هر وقت هدف از صعود کوه، برام رسیدن به قله بوده، بعد از فتحش هم فقط به برگشتن به خونه و استراحت فکر می کردم اما وقتی هدفم صعودی بوده برای کسب تجربه، آزمون استقامت، لذت بردن از همراهی با بقیه، لذت بردن از آوای طبیعت یا حتی ارضای مازوخیست درون، از صعودم لذت بردم. (به تجربه ی من)
عشق اگر به "با هم حرکت کردن" تبدیل بشه وقتی "با هم ایم" وجود داره و اوج می گیره، اما وقتی به تلاشی برای "به هم رسیدن" تبدیل بشه، بعد از رسیدن و "با هم بودن" از بین می ره (درست نقطه مقابل قبلی) پس باز فکر می کنم هدف رفتنه نه رسیدن (باز به نظر من :دی)
اما وقتی توی راه حرکت می کنی لازمه به جاهایی برسی و برای ادامه ی مسیر باید از اون جاها عبور کنی. پس حرفمو تکمیل می کنم:
 
هدف رفتن است و رسیدن است برای رفتن و رسیدن برای رفتن و رسیدن برای رفتن و ...

علی:

به عنوان کسی که لااقل در یک زمینه هم رفتن را تجربه کرده ام و هم رسیدن را تجربه ی خودم را برادرانه می گویم که هیچ وقت لحظه های رفتنم را با لحظه های رسیدن و "سکون" (رسیدن خالی از حرکت) عوض نمی کنم ...
این را هم به یاد بیاورید که :
فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب ... (با ترجمه ی من : پس چون رسیدی دوباره به راه بیفت و با این رسیدن و دوباره راه افتادن مداوم به سوی "او" روی آر)

دینا:

اره رفتن رسیدن است و شاید ماهی ها گمان میبرند باید از ساحل رفت, رفت تا رسید...خوب نگاه کن خیلی هم بد نیست که گاهی بیرون از اب باشی تا یادت بماند زندگی بسته به اب است...اه یک جرعه اب...تشته ام تشنه

 رهایی ؟ از چه؟
مگر اسیر چه شده ای که اینچنین بی تاب از دل شب میگریزی؟
چشمهایت را ببند ...
چه میبینی؟
اول تاریکی و بعد ... هر آنچه آرزویش را داری..
مگر نه این است ری را ؟
چشمهایت را ببند ...
دلت را صدا کن
یادش را به خاطر آور...
آنگاه حضورش را در ذره ذره وجودت لمس خواهی کرد
نفس هایت نوید چه را میدهند ؟
مگر جز این است که از او جان گرفته ایم و به سوی او در حرکتیم ؟
(انا لله و انا الیه راجعون)
 نفس هایت سنگین میشود اما اندک اندک رو به آرامش می نهی
یاد او همیشه با تو است ( الا بذکرالله تطمئن القلوب)
مگر نه این است ری را ؟
خودت را در دل شب رها کن ....
بی پروا صدایش کن
و من امشب
بیش از هر وقت دیگر
تشنه دیدارم...
میخواهم تا صبح بیدار بمانم
میخواهم شب را با همه تاریکی اش لمس کنم
بیا ترس را فراموش کنیم
بیا در انتظار طلوع خورشید هوس دیدن ماه را به لذتی جاودانه بدل کنیم
بیا این بار در ستایش بزرگی اش و نه به شکرانه نعماتش تسبیح گویان به پیشواز فلق برویم
و من این سحر قبله ام را به سوی مشرق میگسترانم
شاید آخرین فرصت برای دیدن طلوع باشد ...
بیا برویم ری را
بیا برویم....
آری ... رفتن رسیدن است .
 

قاصدک:

گاهی اون قدر نگران رسیدنم که مهم ترین چیزو از یاد می برم باید حرکت کنم تا برسم ...
واقعا رفتن رسیدن است...

مهیار :

من میگم... اومدی و نرسیدیم...
تو میگی..خوب اینجوریم که باشه ..بازم چیزی رو از دست ندادیم..
من میگم..موسم عمر کوتاهتر از این حرفاس..
تو میگی.. بیخیال ... در سفر بودنو عشقه...

و من اسیر در سفر با تو بودن میشوم..این چنین است که ادامه می یابد..این اکسیر سیاهه و پر از شمیم ناشناسی که... زندگیش میخوانند...

برای رسیدن..گاهی هم..توقفی لازم است... و شاید رسیدن..پایان نگاه مرطوب تو باشد..به آینه دل...بعدش را چه کنم...؟!!!

ری را:

گاه که میخواهی برویی قفل دلیل رفتن میشود به جای ماندن

محسن:

یه رفتنی آغاز شد...
به رسیدنی منجر شد، همین دیروز انگار...
حالا وقتشه، رفتنه جدید با یار جدید... حالا با هم می رید و با هم می گید:
رفتن رسیدن است

ارسال در تاريخ شنبه 15 تیر1387 توسط ریحان
امشب می خواستم عاشقانه ی بلندی برایت بسرایم
اما،
اما خیال امتحان فردا ساعت هشت نگذاشت...
 
ارسال در تاريخ سه شنبه 28 خرداد1387 توسط ریحان
در نهفته ترين باغ ها ، دستم ميوه چيد.
و اينك ، شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست ، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه ! درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ

سايه اش را به پايم ريخت.
و من ، شاخه نزديك !
از آب گذشتم ، از سايه بدر رفتم.
رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب- آشيان شكستم
و اينك ، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو ، شاخه نزديك!

شعر از سهراب سپهری
ارسال در تاريخ جمعه 24 خرداد1387 توسط ریحان

زردآلو!

شیرین و ترش.

فوق العادست!

اونایی که نمی تونن بفهمنش پوستشو می کنن و می خورن!

ارسال در تاريخ دوشنبه 20 خرداد1387 توسط ریحان
بار دیگر مردی که دوستش می داشتیم رفت...گذشت...درگذشت...

نادر نویسندگان ایران، نادر ابراهیمی ،دیروز پس از 9 سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری درگذشت.
آثار آرام و عاشقانه اش آنچنان دوست داشتنی . جاودانند که با .جود اینکه 9 سال از نگارش آخرین کتابش می گذشت ، پر فروش ترین نویسنده ی نمایشگاه کتاب بود.

متن زیر چهلمین نامه از کتاب"چهل نامه ی کوتاه به همسرم" است.
نامه ی چهلم برخلاف 39 تای دیگر،که یک برگ هستند، بلند است. و حقیقا که چهلمین نامه مجموعه را به کمال می رساند. این می تواند آخرین نامه ی هرکدام از ما باشد...

بانوي من!

يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز با عاقبت.
نه با كلامي كم توشه از مهرباني
نه با سخني تو بيخ كننده
بل با آخرين كلام.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه 17 خرداد1387 توسط ریحان
 
خريد حلقه ازدواج:
به دنبال خريد حلقه نو و دست اول نباشيد!،بسياري از بزرگترها حلقه هاي ازدواجشان را در اختيارتان خواهند گذارد كه مي توانيد با كمي پرداخت و تميزكاري در كارگاههاي طلاسازي آن را بازيافت كنيد!.
(اگر در ينگه دنيا باشيد مي توانيد ازفروشگاهي مثل اين كه حلقه بازيافتي به فروش مي رساند استفاده كنيد!)
اگر به دنبال حلقه با نگين الماس هستيد كمي در اينجا در مورد كشته شدگان جنگهاي داخلي آفريقا بر سر استخراج الماس جستجو كنيد.


محل مراسم ازدواج:

نزديكترين مكان را نسبت به منزل و اقامتگاهتان براي مراسم در نظر بگيريد،بدين ترتيب انرژي و سوخت زيادي توسط شما و مهمانانتان براي رسيدن به مكانهاي دور از دست نخواهد رفت.
سعي كنيد از مكانهاي عام النفعه اي چون باغها و گردشگاههايي كه هزينه پرداختي شما را صرف بازسازي و بهبود فضاي سبز مي كنند استفاده كنيد!.(البته اين قضيه در ايران زياد مرسوم نيست يعني پاركها و فضاي سبز مجوز چنين كاري را ندارند!،بعلاوه فضاهاي سبز و باغات گاهاً در فواصل بعيدي نسبت به شهر قرار دارند كه شرط فاصله را نقض مي كند!).


نحوه دعوت از مدعوين:

به جاي استفاده از كارتهاي مرسوم كاغذي يا پلاستيكي از دعوتنامه هاي الكترونيك كه اين روزها بسيار اشكال شكيلي هم دارند استفاده كنيد!،بعد از ارسال هم يك پيامك بفرستيد كه صندوق پست الكترونيكتان را بازبيني كنيد!.
در صورتيكه از همان نحوه مرسوم كاغذي استفاده مي كنيد از فروشنده كارتهاي طراحي شده بر كاغذهاي بازيافتي را درخواست كنيد.(در بعضي از نمونه هاي خارجي آن حتي تخم و دانه گياه نيز در لفافه كاغذ موجود است كه پس از افتادن به روي خاك جوانه خواهد زد!)


لباس مراسم:

به عوض خريدن لباس عروس براي پوشيدن فقط يك شب و بعد بايگاني در كمد لباس تا آخر عمر!، از خدمات كرايه لباس عروس يالباس عروس بستگانتان با كمي تغييرات و بهسازي استفاده كنيد.
در مراسم خارجيها كت و شلوار داماد به طور رسمي يك
Tuxedoيا كت فراگ است كه خوشبختانه در ايران زياد مرسوم نيست و داماد با كمي دقت مي تواند كت و شلواري تهيه كند كه در صورت اضافه وزن نكردن سريع بعد از ازدواج تا چند وقتي در محل كار و مهماني سرويس بدهد!.

خوراك و پذيرايي:

در بازار مصرفي خارج از كشور محصولات غذايي ارگانيك (پرورش و فرآوري با استفاده از مواد غير شيميايي)به عنوان انتخاب اول از لحاظ سلامتي و پايداري زيست محيطي قرار دارند و براي چنين مراسمي نيز آنها را بيشتر توصيه مي كنند،گرچه اين محصولات از لحاظ قيمتي كمي گرانترند ولي صرفه زيست محيطي دارند.(در مملكت عزيزمان هنوز چنين دسته بنديهايي در كار نيست و معمولاً اكثر محصولات غذايي ما طعم و بويي از محصولات پتروشيمي دارند!.)
براي ظروف از وسايل اجاره اي يا يكبار مصرف با جنس قابل بازيافت استفاده كنيد.(اين يك كار را ما ايرانيها پيشاپيش به خوبي انجام مي دهيم،فقط هنوز صنايع توليدي ظروف يكبار مصرف قابل بازيافت را هنوز در ابعاد مصرف داخلي راه اندازي نكرده ايم يا عملكرد دولتيمان ورشكستشان داده است!.)


گل:

به عوض گلهاي بريده شده از گلدانهاي زنده  اجاره اي براي دكوراسيون استفاده كنيد و سپس به نهالخانه ها عودت دهيد.
گلهاي استفاده شده در دكوراسيون و تزيينات سر ميز را بعد از اتمام مجلس (اگر چيزي از آنها باقي ماند!)براي مراكز خيريه و آسايشگاهها بسته بندي كرده و ارسال داريد تا شايد كمي نيز باعث طراوت محيط آنها باشيد.
گلهاي ارگانيك نيز در خارج كشور از لحاظ بو و شادابي  و كمتر بودن عارضه هاي زيست محيطي طرفداران خودش را دارد ولي در كشور ما اكثر گلهاي گلخانه اي و پرورشي با دوپينگ! رشد داده مي شوند.


هداياي مراسم براي ميهمانان:

در بعضي نقاط يك بسته هديه براي مهمانان تهيه مي شود كه منبع خارجي بر اهداي مبالغي به خيريه هاي كودكان يا طرفداران محيط زيست و حمايت از حيوانات را پيشنهاد كرده است يا بسته هاي حاوي دانه و تخم گل و گياه به جاي بسته هاي نقلي كه در ايران براي مهمانان كادوپيچ مي كنند!.

خدمات نقليه مراسم:

به جاي استفاده از ليموزين يا ماشينهاي پرسيلندر!از درشكه و اسب! يا ماشينهاي هيبريدي استفاده كنيد.
مهمانان را از طريق خدمات عمومي حمل و نقل(با كرايه يك اتوبوس يا چند ون از بموقع حاضر بودن مهمانان و ساير مشكلات ناشي از رانندگي پس از پايان مراسم رهايي خواهيد يافت!) به محل مراسم فراخواني كنيد يا برنامه ريزي كنيد كه از فضاي خالي اتومبيلهايشان براي رساندن سايرين به محل بهره بگيرند.


ماه عسل:

براي رفتن به تعطيلات ماه عسل به ترتيب ترن،ساير وسايل نقليه زميني يا دريايي و در انتها به هواپيما فكركيند تا محيط زيست كمتر متاثر شود!.(گرچه بسياري از جوانان ايراني از فرداي عروسي بايد در دغدغه چكهاي كشيده و نكشيده بلامحلشان باشند و فرصتي براي اين گشاده دستيها ندارند!).
مسافرت در قالب اكوتوريسم نيز از انتخابهاي سبز براي ماه عسل است،اگر مي رويد به دشت و كوهستان برويد و هتلهاي گرانقيمت و گشت و گذار در مراكز خريد را براي فرصتهاي ديگر بگذاريد.

پ ن: مطلب از اینجاست. که خودش هم ترجمه شده از اینجاست و اینکه کامل نیست.
اگر می خواهید بیشتر بدانید به 
Green Wedding Guide حتما سر بزنید .


ارسال در تاريخ پنجشنبه 16 خرداد1387 توسط ریحان
ازداواج موفق هم ابن روز ها از حامیان محیط زیست شناخته می شود.

طلاق هم به فهرست بلند بالای مخربان محیط زیست در دنیا اضافه شد؛ چرا که استفاده ی ناکارآمد از انرژی و منابع و هزینه ی سنگین تر آب و برق منجر می شود. به دنبال طلاق، معمولا یکی از زوج ها خانه ی مشترک را ترک و به خانه ی دیگری نقل مکان می کند که باعث افزایش مواد و زمین لازم برای سکونت می شود. کارایی استفاده از منابع در خانه های مجردی افراد طلاق گرفته پایین تر از خانه های متاهلی است. به عنوان مثال، در آمریکا تفاوت این دو نوع، بیشتر از 73 میلیارد کیلو وات ساعت برق و 672 میلیلارد بشکه آب در سال است
.
 
پ ن : با موج سبز همراه شوید!
ارسال در تاريخ پنجشنبه 16 خرداد1387 توسط ریحان

دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد. می دانم. می دانم. می دانم.
و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام
تخم خواهند گذاشت...


 

به پیشنهادسپهر سلیمی از فردا و همزمان با روز جهانی محیط زیست، وبلاگستان فارسی به مدت یک هفته سبز خواهد شد.

یه این صورت که شما با قرار دادن مطلبی در وبلاگ خود که الزاما نیازی نیست تخصصی باشد در این حرکت شرکت می کنید. هدف اینست که هر کس بر اساس دیدگاه خود و مخاطبان وبلاگش مطلبی مرتبط با محیط زیست بنویسد.

از همین جا از کلیه ی اقوام، دوستان، آشنایان وبلاگستانی دعوت می شود که با پست های خود با بیایید با هم بریم موج سواری!

ـ سایت موج سبز.
ـ با قرار دادن
لوگو در وبلاگ خود از طرح حمایت کنید.

 

 
ارسال در تاريخ چهارشنبه 15 خرداد1387 توسط ریحان

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم

چشم بيمــــار تــــو را ديــدم و بيمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم همچــــو منصــور خــــــريدار سرِ دار شدم

غم دلدار فكنده است به جانم، شررى كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم

درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز كه من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم

جــــامــه زهد و ريا كَندم و بر تن كردم خــــرقــــه پيــــر خـــراباتى و هشيار شدم

واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكار شدم

بگـــذاريــــد كــــه از بتكــده يادى بكنم

مـــن كـــه با دستِ بت ميكده، بيدار شدم

"دیوان امام"

ارسال در تاريخ سه شنبه 14 خرداد1387 توسط ریحان
                                      دلم لک زده برای بی من شدن!

دلم لک زده...
کسی خریدارش نمی شه...
 
ارسال در تاريخ سه شنبه 31 اردیبهشت1387 توسط ریحان
به شوق آنکه پس از سال ها صدف بشوم
مرا گذاشته ای که در خودم تلف بشوم؟
                                                                  "مژگان عباسلو"
                                                                                                      
پ ن: آری شود ولی به خون جگر شود!
 
ارسال در تاريخ شنبه 21 اردیبهشت1387 توسط ریحان
من قطره ، قطره ، قطره
تو شانه ، شانه ، شانه
پهنای شانه ات چکه ، چکه ، چکه
تو شوق ، شوق ، شوق
من ترس ، ترس ، ترس
خیس و سرد
زمینمان گرم ، گرم ، گرم
از بارش بارانی نرم ، نرم ، نرم
                                                ما دست؛ دست ، دست
ارسال در تاريخ جمعه 20 اردیبهشت1387 توسط ریحان
و اینبار ما شاهد حضور موفقیت آمیز این زوج جوان در عرصه ی ورزش قهرمانی هستیم.

(در ادامه ی مطلب دنبال کنید)



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه 14 اردیبهشت1387 توسط ریحان
دی ری ری ری ری،ری ری ری ری ری ری ری ری (با آهنگ مربوطه خوانده شود!!!)

 بازتاب جهانی این رویداد فرخنده، همچنان بصورت وسیعی در سطح خبرگزاری‌ها ادامه دارد ...

پ ن:

- نظرات را همون پایین مرقوم بفرمایید.

- تاریخ صحیح : ۶ /۲ / ۸۷

- اینم بقیه‌اش: (+)

ارسال در تاريخ شنبه 7 اردیبهشت1387 توسط ریحان


جشن ازدواج دانشجویی/ دانشگاه صنعتی امیرکبیر۲/۶/۸۷
پ ن: به به! به به! چه زوج باشخصیتی...
پ ن 2: باقی عکس ها (+) و (+
ارسال در تاريخ شنبه 7 اردیبهشت1387 توسط ریحان

"پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟؟"

ارسال در تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387 توسط ریحان

عضو افتخاری دانشکده ای بودن و مقام تشریفاتی دانشکده ی دیگر هم، این روزها طعم عجیب دورگه ای بخشیده است به این معجون حیاتم که هنوز نفهمیده ام شیرینی و تلخی و ترشی و... هر رنگ از این گیس های بافته ی هزار و یک رنگ به کدام سر ختم می شوند که این چنین سرنوشت ی را برایم رقم زده اند... گویا افسانه ی زندگی ام جایی افسون شده است...(افسوس افسون شده است...)
در یک راه بودن و آمیختن همیشگی با حوادث و رویداد های همان یک راه، ژن های نسلت را به مرور ضعیف می کند
. نسل همان مقصود است، آرزوست، تمنا... و این قانون"لایتغیر" حیات است.
گاهی لازم است بیامیزی با هر آن ناشناخته ای که در هزار توی پیچ در پیچ روزها بدان برخورد می کنی، به امید انتخاب شدن آن ژن هایی که نسل دورگه ی حیاتت را زنده می کند به زندگی... 

بی خیال سختی هاش...

ارسال در تاريخ شنبه 24 فروردین1387 توسط ریحان
حالم خوب است ، هنوز خواب می بینم ، ابری می آید

و مرا تا سر آغاز روییدن ، بدرقه می کند.

تابستان که بیاید ، نمی دانم چند ساله می شوم

اما صدای غریبی مرتب می خواندم : تو کی خواهی مرد؟!

"ری را" به کوری چشم کلاغ ها ، عقاب ها هرگز نمی میرند.

(نامه ها)

ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 اسفند1386 توسط ریحان
آن روزها راز سر به مهرمان هنوز سر بر مهر داشت و حس قریبی دست هایم را سجده می کرد؛ بی مهر و مهره و بی هیچ نشانی...

دلمان را سپرده بودیم به بادهای آخر اسفند که هرچه باداباد ایشالا مبارکش باد!!!

ارسال در تاريخ سه شنبه 21 اسفند1386 توسط ریحان
از این همه حرف و حدیث و گوشه و کنایه و ...

مُردم!

ارسال در تاريخ سه شنبه 21 اسفند1386 توسط ریحان
ضربه جامدات را می شکنه و به آدمی حیات و حرکت میده.
 شلاق هستی ضربه ی سختی رو داره به "نازک آرای تن ساقه گل" جوانی ام وارد می کنه. هر شلاقی هم حرکت و حیات نیست، هوشمندی آدم بودن رو می طلبه...
دارم سعی می کنم ضرب آهنگ ضربه رو هماهنگ با ضرب آهنگ رقص رشدم بکنم.
 یه وقتایی دست دراز می کنم به سمت دیدنش و اون وقت مثل کلامی که نوک زبونم باشه در کلمه هام نمی یاد و از دست می ره... و بعد مثل کار نیمه تمامی روحم رو قلقلک می ده و دغدغه ام می شه و هی چنگ می زنه ته دلم و از خراشش هی دلم تنگ می شه و تنگ می شه و  تنگ دلی هایم ، کج خلقی هایم، واماندگی هایم، اندوه هایم و اما! در وجود همه شان شوقم برای انتظار باز یافتنش، باز دیدنش و یک بار دیگر دست دراز کردنم...
می دانم از معرفتی است که ندارم.
شرمنده ی هستی و وام دار کائنات، دست به دامن آسمان که تر دامنی ام را به رحمت بارانی اش ببخشاید و دست روشنی و نور بکشد خورشید به تاریکی های ذهنم...

ارسال در تاريخ چهارشنبه 8 اسفند1386 توسط ریحان
اگرچه بین شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
 
ارسال در تاريخ سه شنبه 7 اسفند1386 توسط ریحان
 
 
 
 
وقتی تو آب سرد تنت رو همگام روحت کنی و بری تو دل موجا گوشتت خوشمزه می شه‌‌... بهت می گن "نترس ماهی" ... "عاشق ماهی"...
سر پایینی رفتن راحتِ. خرج نداره. بهتر نگاه کنی می بینی که اصلا رفتنی نیست. سرخوردنی ِ... اگه قبل از پایین اومدن بالا نرفته باشی و توی این بالا رفتن وجودت تربیت نشده باشه, این سر خوردنِ تو رو به جایگاهت نمی رسونه. دورت می کنه و برگشتت رو سخت تر میکنه. یه روزی می یاد که سنت رو احساس می کنی. و این یعنی که حساب روزای از دست رفته ات رو داری و ای داد بی داد که گذشت و خاطرم به آرامش نرسید و در بی مقصودی مقصودم بی مقصد ماند !
چراغ که بگیرانی می بینی چه شباهتی دارد این سرخوردن ها به نفس و هواهایش و انگار هنوز هم میشنوی صدایی رو که همیشه داره زمزمه میکنه " ببُرید ببرید..." و برسی به درک شباهت تعالی و رفتن و پارسایی.
ارسال در تاريخ دوشنبه 6 اسفند1386 توسط ریحان

ماهی کوچک بختم در انتظار گرفته شدن مُرد !

سبز شدن برگهای " این جا"!

پ ن : باید تا سبز شدن برگ ها صبر کنم. نه سبز کم رنگ، که سبز پررنگ!

ارسال در تاريخ دوشنبه 1 بهمن1386 توسط ریحان

نمی دونم خوابیدم یا خوابم برد.

یادمه که بیدار بودم و به چیزی هم دستم بود.

نمی دونم خوابیدم یا خوابم برد اما یادمه که بیدار شدم.

برف همه جا رو پوشونده بود.

این رو وقتی که سعی می کردم از زیر برف ها بیرون بیام فهمیدم...

اون موقع به این فکر نمی کردم که خوابیده بودم یا خوابم برده بود

نشستم به ذوب شدن برفا

:

:

:

(نقطه)

برفا وقتی آب می شن براشون فرقی نمی کنه خوابیده باشی یا خوابت برده باشه!!

برفها آب شدند...

چیزی که دستم بود و وقتی از زیر برفا اومدم بیرون دستم نبود, اونجا نبود.

یادمه که قبل از خواب دستم بود اما یادم نمی یاد خوابیده بودم یا خوابم برده بود....

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 12 دی1386 توسط ریحان

اینجا!

اگه حساسین بازش نکنین...

ارسال در تاريخ دوشنبه 3 دی1386 توسط ریحان

اعتراض مردم محلی ، دوستداران محیط زیست و اعضای سازمانهای غیردولتی زیست محیطی به قطع درختان و تخریب بافت خیابان آذر اصفهان

 پنجشنبه ، 6 دی ، ساعت 10 صبح ، تقاطع خیابان آذر و عباس آباد

برای اطلاع بیشتر : دوستداران حیوانات و محیط زیست

ارسال در تاريخ دوشنبه 3 دی1386 توسط ریحان
دیشب باز بارون بارید

من بودم و تو و همه ی دنیا. و همه ی دنیا هیچ بود.

هی من گفتم نرو

هی تو رفتی

هی من بهت گفتم طاقتش رو ندارم

باز هم هی تو رفتی و هی من موندم و من موندم و من...

یهو چشم باز کردم دیدم همه جا دریا شده.

                                                از بس که بارون باریده بود

            بی شک فردا شده بود!

هی...

پ ن: گفتم بیا برو تو جعبه. تو و همه ی خاطراتمون. گریه کردی گفتی نمی خوام، من توی جعبه برو نیستم. من اینجام جلوی چشمات. ریحان؟! تا همیشه... می فهمی؟؟! نه نمی فهمم! حالا من مانده ام و هیشه ای که نیستی...

ارسال در تاريخ یکشنبه 2 دی1386 توسط ریحان
حالا

برای چندمین بار بعد از من نوبت به من رسیده است

نه شش می خواهم و نه جایزه

خدا کند آینه نیاید

من از تکرار می ترسم...

ارسال در تاريخ چهارشنبه 28 آذر1386 توسط ریحان
ارسال در تاريخ چهارشنبه 21 آذر1386 توسط ریحان

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 3 آبان1386 توسط ریحان

شيرجه !!!

اين كه مدام به سينه ات مي كوبد، قلب نيست؛ ماهي كوچكي است كه دارد نهنگ مي شود. ماهي كوچكي كه طعم تنگ آزارش مي دهد و بوي دريا هوايي اش كرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه باور كند در سينه اش نهنگي مي تپد؟!

آدم ها ماهي ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سينه. اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در خدا غوطه خورد، قلب است.

هيچ كس نمي تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد؛ تو چه طور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟ و چه دردناك است وقتي نهنگي مچاله مي شود و وقتي دريا مختصر مي شود و وقتي قلب خلاصه مي شود و آدم قانع.

اين ماهي كوچك، اما بزرگ خواهد شد و اين تُنگ، تَنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد كشيد.

تو اما كاش قدري دريا مي نوشيدي و كاش نَقبي مي زدي از تُنگ سينه به اقيانوس. كاش راه آبي به نامنتها مي كشيدي و كاش اين قطره را به بينهايت گره مي زدي. كاش...

بگذريم...

دريا و اقيانوس به كنار. نامنتها و بي نهايت پيشكش.

كاش لااقل آب اين تُنگ را گاهي عوض مي كردي. اين آب مانده است و بو گرفته است. و تو مي داني آب هم كه بماند مي گندد. آب هم كه بماند لجن مي بندد. و حيف از اين ماهي كه در گِل و لاي بلولد و حيف از اين قلب كه در غلط بغلتد!

"عرفان نظرآهاري"

ارسال در تاريخ چهارشنبه 18 مهر1386 توسط ریحان

عشق باريد و

            جنون گل كرد و

                          افسون خيمه زد

 

تا به صحراي جنون افسانه بوي گل گرفت...
ارسال در تاريخ جمعه 13 مهر1386 توسط ریحان

این قرار عاشقانه را عدد نده !

ارسال در تاريخ چهارشنبه 4 مهر1386 توسط ریحان

بیا صفت های مقدار را برداریم.

عددها همه را صفر کنیم.

 

 

بریزیم دور...

خیلی ها و دور ها را،

کمتر ها و نزدیک ها را.

 

بیا بدون این چیزها صحبت کنیم.

ساده تر می شویم.

رنج فهماندن نمی بریم.

بال های پروازمان را نمی بندیم.

 

بیا به جای رنج تمامی کلمات مان

اشتیاق پرواز بیاریم.

 

 

بیا روبروی پرده چشم هایمان بنشینیم.

بدون مردمی برای تماشا و تحسین.

یک حماسه بسازیم.

 

بیا نزدیک... تا من...

ارسال در تاريخ چهارشنبه 4 مهر1386 توسط ریحان
قالب وبلاگ