تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند

چند ساعتی میشه که دلم یه حالیه

یه چیزی تو مایه های :

«من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی...»

و اینا!

 

یه چیزیمه!

مثل اینکه هی شعر بشم

عصاره بشم تو شعر و شعرم بال در بیاره بیاد سمتت...

بشه ابری که بالا سرته

بشه بادی که می بوستت

بشه قطره ی بارونی که تو لمست مردد مونده تو هوا ... تو ابرا...

بعد من که فشرده شدم هی بال بزنم این ور... بال بزنم اون ور...

اما نشسته باشم تو اتاق بعضا خفه و فسرده ام...

اینجوری دلم انگار که داره از جاش کنده میشه... انگار که مثنوی روی آب شده باشم... شناور...

خیس... خیس...

بعد دلداری بدم خودم را که «تو را میبینم از دور که می آیی...»

 و اینجاست که موسیقی تند می شه ...

شور میگیره...

همه شور میشم...

انگار که نمک وجودت در من حل شده باشه...

انگار که کسی اشک ریخته باشه تو دلم...

از عشق...

از  دوری...

نه! از نزدیکی...

 

دلم!

هجر هبوط ما بود...

از همون اول ،

از همون جایی که « من عاشق چشمت شدم... نه عقل بود و نه دلی...»

ارسال در تاريخ جمعه 4 اردیبهشت1388 توسط ریحان
قالب وبلاگ