-1
من از اینکه موسیقی مورد علاقه ام آن چیزی نیست که غالبا این روزها شنیده می شود، کتاب محبوبم در چاپ اولش فقط 1000 نسخه چاپ میشود، من از اینکه وقتی با حدود 40 نفر از هم سالانم میروم شیراز فقط 4 نفر حافظیه رو به پاساژ ترجیح می دهند، من از اینکه جومونگ نمی بینم و یانگوم را ندیدم، از اینکه از دیدن سریال یوسف لذت نمیبرم، من از دیدن صف های طولانی و سانس های فوق العاده ی اخراجی ها، از آرایش آنچنانی هم سالانم، از اینکه علی رغم روحیه ی اجتماعی ام حضور در مهمانی ها راضی ام نمیکند ،از اینکه او که نمی خواستم رای آورد و ...
ناراحت نیستم! احساس تنهایی میکنم...
2-
همشهری جوان در شماره 214اش پرونده ای انتخاباتی زده بود در 4 برگ، 8 صفحه! از ستادها، حامیان و برنامه های کاندیداها+ عکس! آنقدر همه چیز واضح بود که خیال کردم همه چیز تمام شده است.
می خواهم بگویم «فرج الله سلحشور» که در حیرتم که چگونه با آن همه امکانات توانسته یوزارسیفش را به این بدی بسازد یک طرف و «کمال تبریزی» که چند روز پیش «گاهی به آسمان نگاه کن» اش را برای دهمین بار می دیدم آن طرف.
من فوتبال نمی دانم اما فرق «علی پروین» را با «مجتبی جباری» می دانم.
حتما شما هم صندلیِ داغی را که «حسین رضازاده» روی آن نشست و گفت میازار موری که دانش کش است را دیده اید.
«کردان» را می شناسید.
«فاطمه رجبی» هم که گویا و بویاست!
«مایلی کهن» هم که اگر تاحالا شناخته نشده بود (که بود) با آن نامه ی ...اش (چی بگم والا؟!) شناخته شد.
اگر اهل رادیو باشید از مدیریت خوب «شهرام گیل آبادی» در رادیو جوان با خبرید.
مقایسه ی «شریعت مداری»، که «عبدالله شهبازی» به حق دماوندی اش خواند، با «محمد قوچانی» سخت نیست...
و خیلی های دیگر...
همه چیز واضح بود!
اما غفلت کردیم که این ها به همان وضوحی است که جمعه شب ها یوزارسیف محبوبیت یافته بود و هرچه بحث میکردید با برخی از اقوامتان که این روایت ضعیف است. این دیالوگ ها بد است. این فیلم برداری مناسب این فیلم نیست و... همان برخی از اقوامتان گوششان بدهکار نبود و برایشان همین که یوزارسیف همان یوسفی است که پیامبر است بس است!
به همان وضوحی که «گاهی به آسمان نگاه کن» در سالن هایی که صندلی های خالیشان کم نبود اکران شد...
افکار موجود کثیف و منحرفی مثل «اُشو» در هر کتاب فروشی ای پیدا می شود و حکمت های ناب کسانی چون «گنون» نیست و نداریم و دیگه چاپ نمیشه و نمیخرند است...
بله واقعیت دارد مثل واقعیت «دلداده»! که در 4ماه اخیر هرچندبار سوار اتوبوس های بین شهری شده باشید برایتان پخش کرده اند و این روزها دارد جایش را به «اخراجی ها2» میدهد...
3-
در سخنرانی به شدت گستاخانه، بی ادبانه ومتکبرانه ی پیروزی در میدان ولیعصرعلاوه بر همه ی توهین ها و دروغ ها(اصرار بر جمله ی هیچ کس تا حالا شکایت نکرده. در حالی که محسن رضایی شکایت رسمی کرده بود) واقعیت های اندک والبته بسیار تعیین کننده ای وجود داشت.
1)او بارها، با همان لحن پرتمسخرش تکرار کرد که ما ملت ایران را شناخته ایم. ما ملت ایران را شناخته ایم. شما نشناخته اید و ما شناخته ایم...
2)علاوه بر شعارهای توهین آمیز و سبک سرانه ای که فرستنده صدا را کم میکرد، شعار دیگری به وفور داده شد و فرستنده صدایش را کم نمیکرد: ایول! ایول! احمدیو ایول!
بله... او ملت ایران را شناخت. خوب هم شناخت.
همان هایی که صف های طولانی اخراجی ها را تجربه کرده بودند صف های طولانی انتخابات را ساختند.
رای دادند... رای آورد!
4-
این که آنچه می خواستیم نشد بد نیست. اگر نا امید شویم. اگر منزوی شویم. اگر همدیگر را گم کنیم بد است.
من می دونم! روزهای خوبی می آیند... روزهایی که تلویزیون «مختارنامه» ی «میرباقری» را پخش میکند... :دی
پ ن:اتفاق هایی که تو این مدت افتاد سایه ی سنگینی روی زندگیه هممون انداخته. بهترین بخش های دانشگاهمون که سوخت و اسکلت شد. همکلاسی هام که تو خوابگاه باتوم برقی خوردند، بخشی از این دردِ...
به حرفایی که زدم فکر کنید. رای هیشکی گم نشده! ما کمیم! همین!
حرف های امیدوارکننده ای دارم که تو پست بعدی میارمشون.
امیدوارم که ناامیدی سایشو از سرمون کم کنه...
آمین!
پ ن 2: اقلیت در عکس و مکث




