جمع کردن سرریزهای این عشق کار آسانی نیست.
جمع و جور کردن سال های تکه پاره کار آسانی نیست.
جمع کردن روزهای سال های تکه پاره ی هجران در چند چمدان که انگار هیچ چیز این دنیای حقیر در آن جا نمی شود کار آسانی نیست...
چمدان بزرگ تری داشتم ای کاش!
یا نه اصلا چمدانی نبود...
فقط رفتن بود...
دلم... دلم... دلم...
سنگ بزرگ از روی سینه ام برداشته شد.
تا تمام شود این زندگی بازدمی به دمی...
منتظر بودم و حواسم به سنگ ریزه هایی که به سنگ بزرگ تکیه کرده بودند، نبود...
حالا سنگ ریزه ها دارند ریز ریز می ریزند...
من دارم ریز ریز اشک می ریزم...
انگار دارم تمام می شوم
ته کشیده ام !
هیچ کدام جا نمی ی ی شوند....
آی ی ی وجودم...
بادبان ها را بکشــیــــــــــــــــــد...
لنگـــــــــرها را بکشــیـــــــــــــــــــــــد...
روح حقیر و مچاله ی این دیوانه را بکشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد...




