تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند

معده ام شورش می کند. می خواهد جدا شود...

 

 خودمختار می شود. ساز خودش را می زند. و آن قدر زور دارد که بتواند به رقص درد بکشاندم...

 

از هفته ها پیش به استقبال ماه عزیز می روم. نه با شادی، که با درد. نه با شور که با زور.

و گرسنگی ای مرا احاطه می کند. از سحر تا افطار، تا بعد از افطار، تا نیمه شب... تا سحر...

 

معده ام با هیچ گفتمانی حاضر به سازش نمی شود. خانه نشینم کرده است، مگر به اجبار تزریق هر داروی بی اثری...

 

مچاله شده ام در گوشه ای از دنیایی که همیشه آرزویش را داشتم و انگار که هیچ چیز در پیچ پیچ این دنیای مچاله پیش نمی رود...

 

مهم ترین مقطع زندگی ام آنچنان مرا پیچاند که نمی دانم تا کجا باید ازین پیچ  از درد به خود بپیچم.

 

می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...

می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...

می پیچم... می پیچم... چشم باز می کنم می بینم با چشم های نگران نگاهم می کنی، عاشقانه...

                                                                               عــــــــــاشقــــــــانـــــــه...

 

و من که این روزها از همه ی غم و شادی دنیا فقط عشق را می دانم و درد...

ارسال در تاريخ یکشنبه 22 شهریور1388 توسط ریحان
قالب وبلاگ