تبليغاتX
رفتن رسيدن است
رفتن رسيدن است
در نظربازی ما بی خبران حیرانند

نوشته هايم را هميشه دوست داشته‌ام. من به خاطب بي مخاطب و يا مخاطب بي خاطب بودن علاقه دارم! دنياي نوشته هايم ابتدا دست به انتخاب مخاطبي زد در دوردست‌ها! مخاطبي كه هم هست و هم نيست! مني كه هستم و مني كه خواهم بود. مخاطب من، من سالهاي دوري بود كه دوست دارد با افتخار به گذشته پربارش بنگرد و نوشتن ثبت لحظاتي حال بود براي آينده! آن روزها دفتر خاطراتم را قربان‌گاه لحظه‌هاي حالم لقب داده بودم هر لحظه اي كه ثبت مي شد، خاطره مي گشت و مي مرد! نوشتن كشتن لحظات است!


و اما بعدها اكنونم انقدر بزرگ شد كه گذشته و آينده از ياد رفت! كودكي هايم گم شد و آينده ام به يكباره از هم پاشيد. من ماندم و نوشتن هاي بي مخاطبم. ديگر اميد نداشتم كه حتي خودم دوباره نگاهي به آنها بياندازم! مي گذشت و مي گذشت و من در خلسه اي از تنهايي قلم به دست مي گرفتم و خود را مي نوشتم! مكالمه خود با خود. مكالمه بين يك نفر خاطب! بدون مخاطب!


و اما روزها گذشت تا اينكه در روز جمعه 5 آبان 85، من به طرف ديگر شب (+ +) رفتم! سكونتي كه گرچه موقت بود ولي برايم سرشار از زندگي بود. زندگي كه نهايت خود تصميم گرفتم آن را ترك كنم! مثل قهرمان ها ترجيه دادم در اوج با او خداحافظي كنم و آن خانه را همانگونه كه در ساعت آخر بود دست نخورده رهايش كردم و كوچ كردم به يك خانه جديد. من خود دست به تغيير زدم. خوب را رها كردم و به يك جاي خوب رفتم، همين! و عزت را در نماندن و منزل ها را گذراندن ديدم. آنجا زيبا بود ولي اگر ترك نمي شد زيبا نمي ماند. آنجا مخاطب من، مثل تاريكي هاي شب بود! مخاطب هايي كه هستند ولي ناپيدا! مي شنوند ولي به چشمانت زل نمي زنند، تو مي داني كه هستند ولي نمي داني كه كيستند! اين هم برايم نوعي بي مخاطبي بود! شنيده مي شدم ولي در تاريكي يك شب، توسط بادها و نسيم‌ها و درختان و ستاره ها و ... و ... و... گل‌ها، رياحين خوشبوي بهشتي.


طرف ديگر شب، مطلقا تاريك بود! راه افتادم و قدم زدم و قدم زدم... صدايي آمد... راه رفتم... صدايي آمد... آشنا بود، نزديك بود! آن صدا، صداي من بود... باز شنيدمش... خنده ام گرفت... تاريكي قدم هاي مرا به خود مي مكيد و من صدا را، و صدا مرا بيشتر مي شنيد. ناگهان به خودم رسيدم كه نامي را مي خواندم. روي سنگي نشسته بودم و چهره ام در آن تاريكي مطلق از شفق اشكي روشن شده بود. ديگر نه مخاطبي و نه خاطبي، صدا هم از من جدا شده بود و براي خود مي خواند. شگفتا كه من هم از من جدا شده بودم در طرف ديگر شب. دست دراز كردم و گلي مرا چيد، اول صدا به ما، بعد من به ما و بعد آفتاب به ما پيوست. و آن روز جمعه چهارمين روز آبان سال 86، وقت نماز ظهر بود.


و به راه افتاديم. گل كه بودنش به ماندن و ريشه دوانيدنش است، خيال رفتن در سر داشت و من فهميدم كه زمان عزيمت آغاز شده است. انگار كه سال ها دوري و زندگي در طرف ديگر شب همه و همه مقدمه‌اي براي اين عزيمت باشد و راه افتاديم. من و آن گل و يك چمدان اشك و آن آفتاب. راه رفتن مان رقص‌وار بود، بي محدوديتي به نام راه و جاده! هر طرف كه بوي ارغوان جاري بود، قدم‌هاي ما اشتياق داشت. چون ارس مي‌شتافتيم و جريانمان به سوي شعر بود و ترانه و مقصدمان، منزل‌گاه ابدي بادهاي حيران...


خانه جديدي بود به وسعت رفتن و رقصيدن... و در اين خانه مخاطب من جاده بود و فاصله... به طول هزاران شاخه شقايق منتظر ... و من در اين مكالمه سوختم به يكباره و هر چه كه داشتم به گذشته پيوست، من، دوباره به خود پيوستم.


روزها و ماه‌ها گذشت، يك سال از پي ديگري آمد. بين ما و فاصله، فاصله‌ها افتاد و نزديكي به ما نزديك شد. و ماه‌ها آمدند و رفتند و ... اينك دوباره آبان فرارسيد. انگار كه مرا در آبان‌ها از من‌هايم جدا كرده‌اند. و انگار باز مخاطبي به دنبال من مي گشت... نه بودنم كه اينبار حياتم مخاطب من بود.


با تو هستم! با تويي كه هنوز نام نداري و هنوز بسيار پاكي. با تو كه من پدرت هستم! با تو كه، براي ما اشك بودي و لبخند، با تو كه يك وجود پاكي! من پدرت هستم و تو انگار آن وجود پاكي كه از ابتدا با من بوده. چگونه تو را فرزند خطاب كنم، فرزند من! تو جداشده‌ي تمام پاكي‌هاي مني از من آلوده! تو آرزوي حياتي براي دوباره زاييدن من. تو تمام مني منهاي فراموشي! تو فرصت ناگهاني خدا بودي به حيات. مادرت به سلامت، تو عصاره روح آفتابي در دل اشك. اي فرستاده‌ي همراه، تو شاهد عاشقانه‌هاي دو چشمي! اي روح جدا شده از لبان مادرت. با تو ام! پاكي وجودم! من پدرت هستم. و تو كه به حق مادرت نام تو را حيات خواند. سال‌هاست كه من قبل از تو حيات يافته‌ام و در اين حيات خاكستري من بودم و غير از من بقيه! ولي هيچ نشانه‌اي از تو تا به حال نديده بودم، نه در خود نه در بقيه، اي حيات! مادرت تجلي بودن در آينه وجودم بود و تو تجلي «در حيات» بودن! مادرت بودن را معني كرد و تو برايم حيات را. بي خود نيست كه در بهار مي رسي، فصل شكفتن گل‌ها، فصل حيات! مثل مادرت كه او هم بهار بود كه وزيد. هر دوتان مثل هم آمديد در زندگي من! و به تنهايي من شبيخون زديد.


در چهره تو جز لبخند پاكي از جنس لبخند افتاب بر روي لبان مادرت نمي بينم. نه از تو صدايي شنيده‌ام، نه چيزي ديده‌ام و نه هيچ نشانه‌اي از تو به من رسيده است... تنها مي دانم هستي و حيات داري و اين است كه برايم حيات مطلق و پاكيزه‌اي شده‌اي، خالص بدون هيچ مرزي از شكل و جنسيت و نام و ... تو را چه بخوانم جز حيات...


به زندگي خوش آمده‌اي... ما را شريك لبخندهايت، شريك اشك‌هايت، شريك انسان شدنت بدان... و به ما در خانه آفتاب، رفتن، بپيوند. دنيا كه آمدي همه چيز زيباست گرچه دريچه چشمان ما را غبار عادت گرفته، دنيا كه آمدي خدا هنوز هست گرچه ديگر جز او همه را مي بيني، دنيا كه آمدي مي‌تواني نور باشي گرچه بقيه همه تاريك‌اند، دنيا كه آمدي ترانه‌هاي طبيعت زنده‌اند گرچه ما دست به كشتن طبيعت برده‌ايم، دنيا كه آمدي ما كنارت هستيم. به زندگي خوش آمدي اي حيات پاكيزه.

 

مادرت به سلامت، در عشق و هستي جاري باش.

ارسال در تاريخ یکشنبه 3 آبان1388 توسط مهدی
قالب وبلاگ